امروز کلی مطالب زیبا ، امید بخش و با نشاط خوندم که میخوام با به شتراک گذاشتنش در اینجا ، این نشاط رو به شما هم تقدیم کنم.


بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

عاشق شدن ، آنقدر بخندی که دلت درد بگیره ، بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری ( نامه همون ایمیل امروزیه!!) برای مسافرت به یه جای خوشگل بری ، به آهنگ مورد علاقه ات از رادیو گوش بدی ، به رختخواب بری و به صدای بارون گوش بدی ، از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه ، آخرین امتحانت رو پاس کنی ، کسی که معمولا" زیاد نمیبینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه ، توی شلواری که توی سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی ، برای خودت توی آینه شکلک دربیاری و بهش بخندی ، تلفن نیمه شب داشته باشی و ساعتها هم طول بکشه ، بدون دلیل بخندی ، بطور تصادفی بشنوی یه نفر داره ازت  تعریف میکنه ، از خواب پاشی و ببینی چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی ، آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یادت میاره ، عضو یه تیم باشی ، از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی ، دوستان جدید پیدا کنی ، وقتی " اونو " میبینی دلت هری بریزه پایین ، لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی ، کسانی که دوستشون داری رو خوشحال ببینی ، یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده ، عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی ، یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره ، یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و باز هم بخندی...... اینها بهترین لحظات زندگی هستند. قدرشون رو بدونیم. زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد ، نه مشکلی که باید حلش کرد. وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه کردن به تو نشون میده ، تو 1000 دلیل برای خندیدن بهش نشون بده

آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است. گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.
شیخ پیش او رفت و سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟ عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی. فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد: آری.. بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟
عرض کرد: اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم. بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی؟ در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی. سپس به راه خود رفت.

مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید: چه کسی هستی؟ جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.
بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ عرض کرد: آری. سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند
و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد. بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی. سپس برخاست و برفت.

مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟ عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد. بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی.

خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز. بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.
جنید گفت: جزاک الله خیراً! و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد وگرنه هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛
اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد هیچ بشری[دوست، همسر، فرزند، والدین، همکار، ....] نباشد!