بیشتر خاطراتم داره با کوه و کوهنوردی گره میخوره. بعضی وقتا میگم کاش زودتر با کوه آشنا میشدم اما بلافاصله به خودم جواب میدم که تاسف گذشته رو نخور و امروز رو دریاب.....

دیروز غروب مثل هر شنبه با همکارانم رفتیم صفه. شب چهاردهم ماه قمری بود و با غروب خورشید ، آسمان جولانگاه مهتاب شد. وقتی استراحتمون تموم شد و خواستیم راه بیافتیم هوا تاریک بود. از همکارانم خواستم هدلایتها رو روشن کنند. با نور مهتاب نیاز ضروری به نور دیگه ای نبود اما چون فاصله ی چندانی با یه پرتگاه نداشتیم احتیاط کردم تا مبادا اتفاقی برای کسی روی بده. به خط شدن 18 هدلایت در آسمان شامگاهی و مهتابی ، منظره ای دیدنی بود. چند کوهنورد دیگه بدون چراغ در حال پایین اومدن بودن که به هم رسیدیم. یکیشون گفت : این هم گروه معدنچی ها !!  

سلام و علیکی کردیم و اونها از ما عبور کردند اما چند متر پایینتر ، یکی از اونها ایستاد و با موبایلش مرتب از گروه ما توی اون تاریکی عکس گرفت. برگشتم به پشت سرم نگاه کردم. حق داشت از ما عکس بگیره. دنباله داری از هدلایتها تشکیل شده بود که در انتهای این دنباله ، مهتاب به زیبایی هر چه تمامتر روی قله ی صفه خودنمایی میکرد. کاش دوربین داشتم و از این منظره ی بسیار بسیار زیبا عکس میگرفتم. دوربین نداشتم اما مرتب به این صحنه نگاه میکردم تا چشمام رو از زیبایی سیراب کنم.

با خنده به اون آقایی که عکس میگرفت گفتم زیر عکستون بنویسید گروه معدنچیها! گفت منظره ای تماشایی است اما حیف که بخاطر اینکه حرکت میکنید ، عکس خوبی نمیشه گرفت. از گروه خواستم توقف کنند تا بتونند عکس بهتری از ما بگیرند. عکاس ، از عکسش راضی بود و تشکر کرد و گفت توی فیسبوک قرارش میدم و مینویسم کوه صفه.

به همنوردانی که از سازمان کامپیوتر شهرداری همراهمون بودند گفتم بی زحمت هفته ی دیگه برامون فیلترشکن بیارین تا بریم فیسبوک و عکسمون رو پیدا کنیم!!

برای دوست شدن و خلق لحظاتی بیاد ماندنی ، لازم نیست کار سختی انجام بدیم..... بازم یاد این جمله ی زیبا افتادم که اگر دنیا 100 دلیل برای گریه کردن داشته باشه ، ما میتونیم به 1000 دلیل دیگه بخندیم.....