فروردین سال 88 برای اولین بار به آتشگاه لردگان رفتم و همراه با اعضای خانواده از دو آبشار این منطقه دیدن کردم. بهمن همون سال همراه با یه گروه کوهنوردی دوباره به آتشگاه رفتم و اینبار مسیر دره رو تا آخرین آبشار طی کردم. حالا بعد از دو سال تصمیم داشتم همنوردان اداری رو برای دیدن این منطقه ببرم. برای اینکه شناخت دوباره و بهتری از مسیر داشته باشم و اعضای امداد و نجات رو با چالشهای پیش روی برای حمایت گروه آشنا کنم ، به همراه جمعی از دوستان جمعه ی هفته قبل رفتیم آتشگاه.


چون میخواستیم در وقت صرفه جویی کنیم بنا شد ساعت 2 بامداد جمعه راه بیافتیم. یه مینی بوس کرایه کردیم با این نیت که توی راه یه خواب کامل خواهیم داشت و صبح اول وقت میرسیم آتشگاه ، صبحانه رو میخوریم و مسیر رو در پیش میگیریم ، نهار رو بعد از برگشت به آتشگاه میخوریم و دوباره با سوار شدن به مینی بوس تا اصفهان استراحت میکنیم و میخوابیم. اما زهی خیال باطل!!!!! تنها فرد گروه که تونست طبق همین پیش بینی عمل کنه ، حسین آقا بود و بس!

قبل از ساعت 2 بامداد جلوی شهرداری حاضر شدیم. چند دقیقه طول کشید تا هماهنگی لازم برای پارک خودروها رو انجام بدیم. از مینی بوس خبری نبود. با راننده تماس گرفتم و معلوم شد توی یه میدون دیگه ی شهر منتظر ما است و راه رسیدن به دروازه دولت رو هم بلد نیست! به هر سختی بود راهنمائیش کردم و بلاخره به ما رسید. با حدود 20 دقیقه تاخیر راه افتادیم. 2 نفر از بچه های امداد و نجات آتش نشانی و یه نفر دیگه از دوستان کوهنورد رو بین راه سوار کردیم و زدیم به جاده. مسیر ما از اصفهان به سمت مبارکه و بروجن و سپس لردگان بود. حدس میزدم باید این مسیر رو در 3.5 تا 4 ساعت طی کنیم.

قرعه به نام من افتاده بود تا برم کنار دست راننده بشینم. هنوز چند دقیقه ای از حرکت نگذشته بود که دیدم راننده توی اون سرمای عجیب ، شیشه پنجره رو داد پایین! گفتم اگه ممکنه شیشه رو ببندید و بخاری عقب رو هم روشن کنید تا بچه ها بخوابند. گفت : اگر اینکار رو بکنم ممکن خوابم ببره!! شیشه رو با اکراه بالا داد اما ضبط ماشین رو روشن کرد ؛ اون هم با صدای زیاد!! یه خورده تحمل کردم و دوباره گفتم : عزیز ؛ اینا میخوان بخوابند ، صدا رو کم کن..... صدا رو کم کرد و اینبار سیگارش رو روشن کرد و شیشه رو داد پایین تا دود سیگار بره بیرون!! خلاصه ، تازه متوجه شدیم ایشون خیلی عادت به رانندگی شبانه در جاده ندارند و ممکنه پشت فرمون خوابش بگیره..... یه خورده با راننده حرف زدم تا بلکه نخوابه. البته وقتی راننده شروع به صحبت میکرد من چیزی متوجه نمیشدم و فقط میگفتم : بله ، خوب ، آهان ، عجب! و ......بروجن رو که رد کردیم ، یه تیکه راه رو اشتباه رفتیم. این اشتباه اگر چه باعث شد کمی وقتمون گرفته بشه اما خوشبختانه دلیلی شد برای اینکه از صندلی جلو بلند شم و برم عقب با این خیال که : آخییییش ، حالا میتونم یه نموره بخوابم.... آقا جای دشمنتون خالی!!!

وقتی رفتم عقب مینی بوس ( که یه ردیف 4 صندلی داشت و خالی بود ) تازه متوجه شدم چه جای گرم و نرمی رو از دست دادم!!! این مینی بوس مدل 1388 مثل خزانه ی بانک مرکزی اونقدر توی بدنه و درهاش ، درز و سوراخ و راه عبور هوا داشت که سرمای استخوان شکن بیرون ماشین به راحتی میومد داخل. هر از گاهی که راننده دلش به رحم می اومد و بخاری رو برای دقایقی روشن میکرد ، فضای داخل مینی بوس از نیمه به بالا گرم میشد اما نیمه ی پایین مثل فریزر یخ بود. خوشبختانه کاپشن گرتکس همراهم بود. روی صندلی عقب دراز کشید که دیدم ای داد بیداد ، وسط این ردیف صندلی ، ابر کمی داره و یه میله ی فلزی صاف از وسط کمرم سر درآورده!!! اونقدر جابجا شدم تا بشه حضور این میله رو تحمل کرده و با اون کنار اومد اما با خوابیدن روی صندلی ، بدنم در نیمه ی پائینی فضای مینی بوس قرار میگرفتم ؛ یعنی در همون بخش فریزر!!! کاپشن گرتکس رو روی سرم و بلا تنه ام کشیدم. کمی گرم شدم اما پایین تنه ام یخ زد! پایین تنه رو میپوشوندم ، سر و گردنم فریز میشد! مینشستم و سرم روی صندلی جلو میذاشتم ، ماشین اونقدر بالا پایین میرفت و سرم به صندلی میخورد که انگار یکی تو سرم میزد که آخه این چه وقت کوه اومدنه و این چه ماشینیه که گرفتین؟؟!! چمباتمه هم که میزدم ، میشدم عین مرغ یخ زده..... خلاصه آقا بیچاره شدیم اساسی.

بقیه هم دست کمی از من نداشتند. اما بشنوید از حسین آقا. همون اول راه افتادن از اصفهان ، حسین آقا یه قرص مسکن خورد و یه زیر انداز پهن کرد کف مینی بوس و یه دو سه تا پتو هم پیچید دور خودش و سرش و خوابید. آقا اگه کوهها از جاشون تکون خوردند ، این حسن آقا هم تکون خورد. از خود اصفهان تا آتشگاه خواب بود و من مونده بودم توی این سرما شدید ، چه جوری تونست راحت بخوابه؟؟!!. توی خونه همه به من حسودیشون میشه که تا سرم رو میذارم روی بالش خوابم میبره  توی گروه هم ما همگی به حسین آقا حسودیمون میشد!!

خسته و کوفته از کار روزانه ی پنج شنبه و بی خوابی بامداد جمعه رسیدیم آتشگاه. دلم خوش بود که خوب ، ما که شام نخوردیم و بیخوابی داشتیم ، لااقل الان میشینیم یه صبحونه دبش میخوریم با یه چای داغ میریم به استقبال سرما. از ماشین که پیاده شدیم هوا بشدت سرد بود ، اونقدر که اگر کاپشن کرتکس نداشتیم دچار مشکل میشدیم. خورشید هنور از پشت کوهها بالا نیومده بود و دره آتشگاه ساکت و آروم. هیچ جنبنده ای غیر از ما توی این سرما بیرون نبود!! گفتیم کجا بشینیم برای صبحونه؟ آقای امانی گفتند حالا که زوده. بریم تا آبشار فواره ( یعنی آخر مسیر ). اونجا صبحونه و نهار رو همزمان میخوریم!!!!!!!!!...... ای دل غافل............ من دو تا کوله با خودم آورده بودم. توی یکی وسایل و مواد غذایی بود و لباس اضافه و در دومی که کوچکتر بود ابزار فنی داشتم و لباس گرتکس. فکر میکردم صبحانه و نهار رو در آتشگاه ( اول و آخر برنامه ) خواهیم خورد ، بنابراین کوله ی بزرگ رو توی ماشین میذارم و با کوله ای سبک کوهپیمایی خواهم کرد. اما با نظری که آقای امانی گفتند ، حالا باید تمام وسایل رو با خودم حمل میکردم. وسایل رو در یه کوله قرار دادم که وزنش شد حدود 17 تا 18 کیلو!!

به خط شدیم و بنا به دستور جناب امانی ، من سرقدم شدم تا مسیر رو برای روز جمعه ی بعدی که همکارام رو میارم یاد بگیرم. با اینکه قبلا" فقط 1 بار مسیر رو طی کرده بودم اما بخوبی یادم مونده بود. حرکت کردیم. چند دقیقه بعد هوا گرمتر شد و قدری از لباسها کم کردیم. مناظر دیدنی دره آتشگاه اونقدر جذاب بود که خیلی زود سرما و گرسنگی رو از یادمون برد. با سرعت حرکت میکردیم و ظرف مدت 2 ساعت و 10 دقیقه به آبشار فواره رسیدیم. بیش از 1 ساعت توقف داشتیم و با راه انداختن آتشی دلچسب ، یه دل سیر غذا خوردیم و با خوردن چای داغ در کنار آتیش ، گرم شدیم. راه برگشت رو هم بسرعت طی کردیم و به آبشار اصلی رسیدیم.

چند نفر از دوستان رفتند و در سرچشمه ی این آبشار آب تنی کردند. تصمیم فنی و جمعی ما بر این استوار شد که همنوردان اداری رو فقط تا کنار همین آبشار بالا بیاریم و از خیر آبشار فواره بگذریم چون تعداد نفرات زیاد است و خطرناکترین و فنی ترین بخشی مسیر هم در حد فاصل آبشار اصلی تا آبشار فواره قرار داره و حمایت کردن از یه گروه حدود 40 نفره میتونه بسیار وقتگیر بشه. البته تا همین جا هم اونقدر دینی در مسیر هست که اونها رو کاملا" راضی کنه.

به آتشگاه برگشتیم. بر خلاف دو سفر قبلی ، جمعیت بسیار کمی در روستا حضور داشتند. سراغ ماشین رفتیم و براه افتادیم. همون ماجرای خاموش بودن بخاری دوباره شروع شد. به راننده گفتیم شما که در این 7 ساعتی که ما نبودیم خوابیدین. لااقل بخاری رو روشن کنید تا ما هم استراحت کنیم. سر درد و دل راننده باز شد که بچه های روستا نذاشتند بخوابم و مرتب برای گرفتن پول به شیشه ی ماشین میزدند و بیدارم میکردند. بی خوابی تا صفهان به همراهمون بود تا این مسافرت کوتاه مدت ، حسابی خسته و کوفته ام کنه. هر قدر جسمم خسته بود ، از نظر روحی حسابی شارژ بودم. حضور در جمع دوستان با صفا و قدم زدن در محیطی بکر و زیبا ، از جمله نعمتهایی است که ممکنه دیر به دیر نصیب آدم بشه و برای همین قدر لحظه لحظه ی این برنامه رو داشتم و خدا رو بخاطر همه ی این الطاف شکر میکنم.

عکسهایی از برنامه

 

این خانه های سست برای خراب کردن ساخته شده اند...