مثل هر یک شنبه آماده ی رفتن به کوه میشم.....

با چند دقیقه تاخیر به دوستان رسیدم و حرک کردیم......

با رسیدن به چشمه خاجیک ، تصمیم گرفته میشه مسیر سنگنوردی بریم.....

بسم الله گفتم و شروع به حرکت کردم. چند وقتی است که برای گروه صدقه ندادم. نذر صدقه کردم و کار خودم رو به خدا واگذار کردم.....


نفر آخر این صف 6 نفری هستم. یه نفر دیگه هم عقب گروه ما راه افتاده. به ایشون تذکر داده میشه که مسیر ما سنگنوردی و سخت است.....

همون ابتدای مسیر کابل که دیواره ای کوتاه با ارتفاع 4 متر و تقریبا" عمودی است منتظر نوبت عبور ایستادم و دارم به گروه نگاه میکنم.....

در بالای این دیواره بجای عبور تراورسی ، تصمیم گرفته میشه مستقیما" بالا بریم....... دستگیره و جای پای مناسب به سختی پیدا میشه.....

نفر اول که میخواد بره بالا ، هم خودش و هم من متوجه میشیم که کار راحتی نیست. دستگیره ی قبلی کنده شده و حالا بسختی میشه کنترل لازم رو برای صعود بدست آورد......

یه لحظه برمیگرده و من خیالم راحت میشه که از رفتن از این قسمت منصرف شده اما دوباره برای بالا رفتن تلاش میکنه.....

زبونم خواست بچرخه و بگه از خیر اینکار بگذرید و همون تراورس رو بریم...... اما کوچکترین عضو این گروه بودم و شرم کردم حرفی بزنم..... کاش این شرم رو کنار میگذاشتم ؛ حتی اگه از من دلگیر میشدند......

همه چیز در چند ثانیه ی وحشتناک و دلهره آور آغاز و تموم شد.....

گیره ای که به سختی بدست اومده بود زیر دست نفری که بالا میرفت شکست......

بدنش که در حالتی نامتعادل بود چرخ خورد...... شیب عمودی و نبودن جای استقرار مناسب باعث شد نتونه این عدم تعادل رو کنترل کنه..... به طرف پایین پرت شد.....

تا بحال هر چی سقوط دیده بودم ، توی برنامه های تی وی بود اما اینبار جلوی چشمام داشت این اتفاق می افتاد..... کاری از دست کسی ساخته نبود......

12-10 متر سقوط سنگین همراه با برخورد مکرر به سنگهای تیز و خشن صفه..... فقط صدای یا ابوالفضل رو میشنیدم.....

سقوط در جایی به اتمام رسید که با یه پرتگاه 10 متری بلند ، کمتر از 1 متر فاصله داشت.....

آتش نشانی ... آمبولانس .... حمل با برانکارد ..... بیمارستان......

دلمون پر درد بود اما برای حفظ روحیه ی همنوردمون ، میخندیدیم..... خود این دوست هم برای حفظ روحیه ی ما ، در تمام این مدت آروم و خندون بود..... میدونستیم داره درد میکشه......

به لطف خدا این حادثه ی تلخ فقط با قدری کوفتگی و شکستی استخوان پاشنه ی پای راست به پایان رسید. عنایت خداوند متعال و مدد باب الحوائج ابوالفضل العباس علیه السلام در کنار بدن قوی و ورزیده ی این همنورد و حفظ کامل خونسردی در زمان سقوط ( که مانع برخورد سر ایشون با سنگ شد ) از وقوع حادثه ای ناگوارتر جلوگیری کرد......

دیشب ، خواب نداشتم...... مرتب بیداری..... مرتب فکر....... مرتب تکرار صحنه هایی که هنوز هم باورش برام سخته.....