خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست

ساختار حافظه انسان خيلي پيچيده و عجيبه. يه موضوعي كه ساليان طولاني از اون سپري شده و فكر ميكنيم فقط يه كلياتي از اون به ذهنمون مونده ، يك دفعه به ذهنمون خطور ميكنه و ميبينيم برخي از جزئيات اون جلوي چشممون ظاهر ميشه. دانشمندان علوم كامپيوتر خيلي دنبال كشف اين ساختار هستند ولي هنوز نتونستن بفهمند كه اين اطلاعات چه جوري در مغز انسان ثبت و ضبط ميشه كه هر وقت احتياجي به اون نداريم و يا اينكه اطلاعات مهم ديگه اي رو بايد جايگزين اونا كنيم ، با كمبود فضا روبرو نميشيم ، ضمن اينكه ظاهرا" اين اطلاعات قديمي ، بطور كامل حذف و پاك نميشن و بعضي موقعها ، يه جرقه و يا يادآوري يه موضوع متفرقه ، ميتونه دوباره اونها را فعال كنه......

چيزي كه باعث شد امشب به اين موضوع فكر كنم و از پيچيدگي حافظه انسان متحير بشم ، به ياد آوردن يه اسم بود ، محمد كندري ، بسيجي اعزامي از كرج ....... از تير ماه سال 1365 تا امشب ، اين اسم ديگه برام تكرار نشده بود. يه خاطره خنده دار از اين دوستم برام باقي مونده ولي هركز تصور نميكردم اسم ايشون رو بتونم به خاطر بيارم. تير ماه سال 1365 من و ايشون در منطقه عملياتي كربلاي يك بوديم. ما از اعضاي گردان المهدي و از لشگر 10 سيد الشهداء (ع) بوديم كه براي شركت در عمليات آزادسازي شهر مهران در نزديك اين شهر موضع گرفته بوديم. قبل از عزيمت به اين محل ، دستور داده بودند كه موي سر و صورت خود را كاملا" كوتاه كنيم تا در صورت استفاده عراقيها از سلاح شيميايي ، به نحو مطلوبي بتونيم از ماسكهاي شيميايي استفاده كنيم. اين محمد آقا دستور رو اجراء نكرده بود. يكي دو روز قبل از عمليات به من گفت ميتوني سر من رو اصلاح كني ؟ ما هم فكر كرديم كه چون همه ي ما تارك دنيا شديم ! ديگه خيلي لازم نيست به تيپ و قيافه و مو و اين حرفا اهميت بديم!!! بهش گفتم آره ، بلدم ( تا اون روز حتي فكر كوتاه كردن موي سر به ذهنم هم خطور نكرده بود چه برسه به اينكه قيچي بدست بشم !!) . خلاصه ، تنها ابزار موجود ، يه قيچي بسيار كوچيك ( از اونايي كه وقتي تا شه ، به اندازه يه سكه 10 ريالي ميشه !! ) بود. كارم رو شروع كردم. يه 15 دقيقه اي كه گذشت ، دست از كار كشيدم تا نتيجه رو ببينم. حتما" تا بحال بارها و بارها تصوير اين آفريقاييها رو ديدن كه وقتي موهاشون رو كوتاه ميكنن ، انگار از تراكتور براي اينكار استفاده كردند ( جاي چرخاي تراكتور روي سرشون مونده )!! اگه شما اونجا بودين و سر اين آقا محمد رو ميديدين ، به اين آفريقاييها ميگفتين ملكه زيبائي سوئد.....!!!!!

يه آينه كوچيك اونجا بود كه محمد اصرار داشت خودش رو با اون ببينه ، ولي من نمي تونستم اجازه بدم خيلي ذوق زده بشه !!! فكر ميكردم من تا يكي دو روز ديگه شايد توي جنگ كشته بشم ، ديگه چه احتياجيه كه اين محمد ما رو تيكه پاره كنه!!!! طفلي وقتي آينه رو دستش گرفت ، هي به سرش نگاه ميكرد ، هي به من ...... من هم خودم رو زده بودم به اون راه و ميگفتم " خوب شده ؟!!!!!! "

تقريبا" يك سوم كله محمد رو به اين روش كوتاه كرده بودم كه يكي از هم سنگرامون اومد و گفت عجب گندي زدي !! بابا من كه ماشين اصلاح داشتم!!! رفت و اون رو آورد. محمد به من گفت بلدي با اينا بزني؟ بازم گفتم آره . البته فقط ديده بودم چه جوري با اونا كار ميكنن!! با ماشين افتادم به جوونه سر محمد. بس كه اين ماشي رو به سر اين بنده خدا فشار داده بودم كله ش ( كه حالا با ماشين نمره يك برق افتاده بود ) عين لبو قرمز شد !!! به من گفته بود فقط موي سرش رو كوتاه كنم اما وقتي كارم تموم شد متوجه شدم خط ريشش رو به هم زدم و يه 3-4 سانتي اختلاف ارتفاع پيدا كردن. چاره اي نبود جز اينكه ريشش رو هم بزنم. در حين اينكار يه دفعه اشتباهي نصف سبيلش هم اومد جلوي ماشين و ......... قيافه محمد هنوز جلوي چشممه...... وقتي كارم تموم شد اولش كمي دلخوري كرد اما خيلي زود از من تشكر كرد و بمن دلداري ميداد. ميگفت عيبي نداره ، عوضش اگه دشمن شيميايي بزنه ، براي همين كار كلي دعات ميكنم.

امشب دوباره ياد اون روزا كردم. دوستيهاي اون دوران ، با دوستيهاي اين دوران ، زمين تا آسمون فرق ميكنه...... يادش بخير. آرزو ندارم كه دوباره جنگ راه بيفته. اما دعا ميكنم باز هم از اون دوستها نصيبم بشه. دوستايي كه در دوستيشون صادق و يك رنگ بودن ، آسموني فكر ميكردند و تعلقات زميني تاثيري در دوستيهاشون نداشت. ياد همشون بخير.........


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢۳ دی ۱۳۸٤ توسط علیرضا بوژمهرانی

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ