در آغازین ساعات پنج شنبه به قصد تهرون از خونه زدم بیرون. پس از مدتها ، از جاده ی دلیجان استفاده کردم. سد 15 خرداد دلیجان تقریبا" خالی بود. علاوه بر خشکسالی ، طراحی نامناسب این سد ( که نمیتونه آب رو حفظ کنه!!! ) باعث شده رؤیای ایجاد دریاچه ای ماندگار و زیبا در این منطقه خیلی زود بر باد بره.

قرار گذاشته بودم در تهران به دیدن یکی از دوستانم برم. برای رسیدن به مقصد و با توجه به ترافیک شدید تهرون مصمم شدم از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنم. خونه ی پدری در جنوب شرق تهرونه . با یه تاکسی سرویس خودم رو به ترمینال جنوب رسوندم. کرایه ی این تاکسی 5000 تومن شد. در ایستگاه مترو یه بلیط رفت و برگشت خریدم به 450 تومن. سوار مترو شدم و آسوده خاطر و ظرف مدت 45 دقیقه به شمالی ترین ایستگاه مترو تهرون ( تجریش ) رفتم. برای دومین بار بود که از مترو استفاده میکردم. وسیله ی بسیار کارآمدی است. کاش دعوای سیاسی دولتیها تموم بشه و با اختصاص بودجه لازم ، اجازه بدند مترو اصفهان هم راه اندازی بشه تا مردم بهتر از وقتشون استفاده کنند.

داخل واگن مترو همه اش یاد طنز خنده بازار و آتیمهای مربوط به مترو می افتادم. ازدحام مسافرین ، دست فروشی در مترو ، حرف زدن بلند بلند با گوشی موبایل ، عکس گرفتن یواشکی از مردم ، ارسال بولوتوث به موبایل دیگران و فال حافظ ( البته این فال رو توزیع نکردند تا بعد پولش رو بگیرند والا حتما" یکیش رو میگرفتم! ). در ایستگاه تجریش از 4 پله برقی بزرگ که با شیب تند به بالا میرفت برای رسیدن به کف خیابون استفاده کردم که نشون میداد عمق این ایستگاه چقدر زیاده.

سراغ دوستم رفتم و توی مغازه ی کوچکی که در بازار قدیمی تجریش داره نشستم. در باره ی همه چیز صحبت کردیم. توی تهرون چن تا از دوستان بسیار قدیمی من زندگی میکنند که با اینکه شاید سالی یه بار همدیگه رو ببینیم اما همجنان رشته ی دوستی بین ما باقی مونده و هر بار با هر دیدار ، یاد و خاطره ایام قدیم برامون زنده میشه. این دوستم اخباری رو برام تعریف کرد که هم موجب تعجبم شد و هم تاسف.....

برای صرف نهار به اتفاق رفتیم به یه دیزی پزی نقلی در خیابون دربند. سر راه از یه سوپری مقداری ترشی و شور خریدیم. نهار بسیار خوش طعمی بود. بعد سوار تله سیژ شدیم و چند قدم در کوهپایه ها راه رفتیم و دوباره برگشتیم پایین. با اون آبگوشت پرملاتی که خورده بودیم ، راه رفتن کار دشواری بود! موقع برگشت به دیدن دوست دوستم رفتیم که در زمینه خطاطی ، تخیل و دستان توانمندی داشت. تابلوهای زیبایی رو در نمایشگاهش در معرض دید قرار داده بود.

چند قطعه طلا برای تعمیر آورده بودم تهرون. دوستم حدود دو ساعت وقت گذاشت تا کار تعمیر اینها رو تموم کنه. البته بیشتر با هم حرف میزدیم و برای همین مدت تعمیر ، طولانی شد. ساعت 7 بعد از ظهر بود و من باید ساعت 9 خودم رو به جنوب شهر میرسوندم تا در مجلس بله برون خواهر زاده ام شرکت کنم!! اصل سفر من به تهرون برای همین موضوع بود و بعنوان دائی بزرگ خواهر زاده ام ، خیلی زشت میشد اگه سر وقت به مجلس نرسم. درسته که در ایام فاطمیه هستیم اما در کار خیر ( بخصوص ازدواج ) هیچ تاخیری روا نیست. با خانواده های طرفین هماهنگ کرده  بودیم که اگه کار نهایی شد و پاسخ خانواده ی عروس مثبت بود ، به حرمت این ایام ، مجلس سنگین باشه و شادیهای خاص بمونه برای بعد.

از دوستم خداحافظی کردم و با عجله خودم رو به مترو رسوندم. دوباره همون قضایای صبح تکرار شد. در ایستگاه شوش پیاده شدم. جلوی در ایستگاه ، خطیهای کیان شهر ایستاده بودند. پرسیدم دربستی هم میبرید؟ پاسخ رو خودم میدونستم. کیه که توی تهرون یه مسافر دربستی رو رد کنه؟!. سوار ماشین شدم ؛ نو بود و تر و تمیز. راننده ی جوان این ماشین اصالتی اردبیلی داشت اما سالها بود خانواده اش توی تهرون زندگی میکنند. بهش گفتم دارم میرم مجلس خواستگاری. قدری سرعت رو بیشتر کرد. رفتم منزل پدری و از راننده هم خواستم وایسه تا برگردم. سریع لباس عوض کردم و دوباره راه افتادیم. 10 دقیقه مونده به اومدن مهمونا و آغاز مراسم ، رسیدم... ( خدا رو شکر )

مهمونا اومدند. طی چند روز قبل ، مشورتهایی رو به خواهرم داده بودم. قبل از رسیدن مهمونا و حتی تا دقایقی پس از اون ، آخرین هماهنگیها رو با خواهرم ، دامادمون و خواهرزاده ام انجام دادم. اونقدر توی این تیپ مجالس شرکت کردم و حرف زدم که حالا صاحب تجربه شدم!! خوشبختانه همه چیز خیلی زود به نتیجه رسید و موافقت شد تا انشاءالله در آینده ای نزدیک ، مراسم عقد برگزار بشه. توی دنیا هیچ چیز به اندازه ی دیدن ازدواج دو جوان خوشحالم نمیکنه و اشکم رو درنمیاره ؛ اشکی که از سر شوق و خوشحالی بسیار فراوان جاری میشه.....

دوست داشتم شبانه به اصفهان برگردم اما خستگی زیاد مانع از این شد. صبح زود دوباره راهی شدم و اینبار در بخشهایی طولانی از مسیر ، بارون همراهیم میکرد. وقتی رسیدم خونه ، ایمیل یه دوست مقیم امریکا رو خوندم که نوشته بودند برای چند روز اومدند تهرون..... اگه دسترسی به اینترنت داشتم و این ایمیل رو زودتر میدیدم ، جمعه به دیدنشون میرفتم اما حیف که چنین نشد.....