تعداد اعضای گروه کوهنوردی شهرداری داره زیاد میشه. بعضی همکارانم از این ازدیاد جمعیت نگرانند و میگن احتمال داره کیفیت برنامه ها افت کنه اما با تدابیری که اتخاذ کردم ، تلاش میکنم تا تمامی کسانی که توی برنامه های گروه شرکت میکنند ، از این حضور احساس رضایت کنند. خوشبختانه تعدادی از این دوستان دیگه خودشون معتاد کوه شدند و برنامه های اختصاصی دارند. اعتیاد به کوه ، از جمله اعتیادهایی است که اگر به اندازه باشه ، مفید و قابل تقدیر است.

چهارشنبه شب گذشته آخرین بازدید نوروزی رو انجام دادیم! میگن این دید و بازدیدها تا آخر فروردین محل داره و تازه بعد از اون هم تا آخر اسفند وقت داریم که قضاش رو بجا بیاریم!

پنج شنبه گوش دل به پایان نامه ی دانشجویی در مورد اقتصاد شهری دادم اما تا آخر کار نفهمیدم که اون دانشجوی محترم داره بر اساس یه نظریه ی علمی ، به کاسب کاران بازار توصیه میکنه که چه جوری محل کسب و تجارت خودشون رو انتخاب کنند یا اینکه داره تلاش میکنه برای اون چیزی که کاسب کاران بازار قرنها است بدون رفتن به دانشگاه دارن انجام میدن ، یه معادله ی ریاضی اکتشاف کنه؟؟!! وقتی میتونم با حضور در سخنرانی دانشگاهیان ایده های تازه برای بهبود فرآیندهای کاریم پیدا کنم ، توی پوست خودم نمی گنجم و احساس میکنم از لحظه لحظه ی عمری که در اون سخنرانی صرف کردم کمال استفاده رو بردم اما وقتی غیر از این باشه.... چه میدونم .... شاید در اون پایان نامه هم چیزی باشه که هنوز درک نکردم.....

صبح جمعه ، موعد خداحافظی با هلال ماه جمادی الاولی بود. مشارکت در کارهای گروهی و ملی رویت هلال ایران رو برای همیشه گذاشتم کنار ، اما از خود هلال که نمیشه دل کند. پس از اذان صبح عازم کوه صفه شدم و همون دم ورودی وسایلم رو برپا کردم. وجود غبار غلیظ در افق شرقی مانع از این شد که هلال رو زود ببینم. مردم گروه گروه برای استفاده از هوای دلپذیر صبحگاهی این ایام به کوه صفه می اومدند و پارکینگها بسرعت پر میشد. ارتفاع غبار قدری بیشتر شد. مثل همیشه ی ایامی که کارم در رویت هلال گره میخوره ، متوسل شدم و مثل بسیاری از اوقات ، این توسل هلالی ، خیلی زود جواب داد. دوربین کوچکی در دست داشتم ، برای همین به گرفتن چند عکس از هلال بسنده کردم و برگشتم خونه.

تلویزیون رو روشن کردم. تمامی شبکه های استانی در حال پخش دعا و سخنرانی بودند الا شبکه تهران که داشت دوربین مخفی و صحنه های خنده دار پخش میکرد. مثل اینکه راست میگفتند که هر چی امکاناته ، مال مردم تهرونه!!!

طرح آلاچیق و گلخونه ی حیاط رو دوباره مرور کردم و میزان آهن آلات مورد نیاز رو محاسبه کردم. انشاءالله اگر عمری باشه توی همین هفته اینکار رو به اتمام میرسونم. البته هنوز مردد هستم که برای سقفش از سقف ساده ی شیب دار استفاده کنم یا از سقفی به شکل عدد 8. احتمالا" همین دومی رو اجراء خواهم کرد. این گلخونه در نهایت کمی بیش از 17 متر مربع وسعت خواهد داشت. اسکلتی فلزی داره و در سقف و بدنه اش از چوب استفاده میکنم تا هم پوشش گلخونه راحتتر نصب بشه و هم شکلی زیباتر و سنتی تر پیدا کنه. پوشش سقف از پلاستیک ضخیم خواهد بود که روی اون پرده های حصیری ( از جنس نی که قدیما زیاد استفاده میشد ) کشیده میشه. امیدوارم نتیجه ی کار جالب بشه. اگه توی اینکار موفق باشم و نتیجه راضی کننده ، در فصل پاییز یه گلخونه ی پیش ساخته روی پشت بوم نصب میکنم تا گلهای بهاری رو در اونجا پرورش بدم. یه مدل از این گلخونه های پیش ساخته هست که حدود 14 متر مربع وسعت داره و میشه با حدود 350 هزار تومن راه اندازیش کرد. اگر در این کار هم موفق باشم یه موقع دیدی کل پشت بوم رو که الان عملا" بلا استفاده است ، زیر کشت بردم!!!

موقع صرف صبحونه ، شبکه تهران رو نگاه میکردیم. کماکان داشت صحنه های خنده دار پخش میکرد اما از قسمتهایی از این برنامه خوشم نیومد. بعضی وقتا حوادثی برای مردم و دیگران پیش میاد ( مثل زمین خوردنهای خطرناک ، افتادن از درخت ، افتادن در آب رودخونه ، تصادف با خودرو و..... ). اینکه ضمن پخش این صحنه ها ، روش صدای خنده بذارند اصلا" درست نیست. نباید مشکلات و مصائب دیگران اسباب شادی و خنده و تفریح ما باشه. همین کارهاست که باعث شده وقتی یه جا حادثه ای روی میده ، عوض اینکه برن کمک کنند ، می ایستند و فقط با موبایل فیلم میگیرند تا دفترچه ی خاطراتشون از صحنه های مهیج خالی نمونه. برعکس این قسمتها ، بخشهای دیگر این برنامه ( از جمله بازیها و لحظات شاد کودکانه اش ) زیبا و خوشایند بود.

دمدمای غروب ، توی حیاط آتشی به پا کردیم و چای آتیشی خوردیم و سیب زمینی پخته در ذغال. کلی بوی دود گرفتیم اما لحظات خوبی بود.......