برنامه ی کوهپیمایی که برنامه ریزی کرده بودیم آخر هفته ی گذشته انجام بشه ، بخاطر همزمانی با دور دوم انتخابات لغو و به این آخر این هفته موکول شد. برای همین پنج شنبه رفتم صفه.


یه مسیر طولانی کوهپیمایی رو به همراه دوست گرامیم جناب آقای رفیعی و دو همنورد گرامی طی کردیم که مسیر رفت و برگشتمون حدود 11 کیلومتر شد و بیش از 4 ساعت و 15 دقیقه ، مدام در حرکت بودیم. هوا هم یاری کرد و با بارش اندکی بارون و آسمون ابری ، شرایط رو برای این کوهپیمایی طولانی مساعد کرد. برای اولین بار از یه دره ی زیبا گذشتم که بخاطر دور بودن از قله ی صفه ، کمتر به اونجا میرن و به همین خاطر بکر و دست نخورده باقی مونده. این دره و مسیرهای منتهی به اون بسیار زیبا و چشم نواز بود. در این برنامه چند عکس هم از گلهای صفه گرفتم تا عکاسی و کوهنوردی ( دو تا از فعالیتهای غیر شغلی ) رو تلفیق کرده باشم.

صبح تا ظهر جمعه رو به گل و گلکاری اختصاص دادم. سال قبل توی باغچه گل همیشه بهار نارنجی رنگ کاشته بودم. پخش بذرهای اون گلها باعث شده در بهار امسال ، چندین بوته گل همیشه بهار نارنجی توی باغچه دربیاد. رفتم چند تا همیشه بهار زرد رنگ بگیرم اما وقتی گلهای رنگارنگ رو دیدم اختیار خودم و جیبم رو از دست دادم! چند تا همیشه بهار ، تعدادی خزانه اطلسی ایرانی ، سه رنگ دیگه از تاج الملوک و دو رنگ دیگه از شمعدانی خریدم و برگشتم خونه. در آماده سازی مواد غذای ظهر ، کمک مختصری کردم و رفتم سراغ باغچه ها. مقداری از گلهای بنفشه رو جمع کردم و ، گلهای همیشه بهار و تاج الملوک رو بجاش کاشتم. چند کوزه گل بابونه رو هم از گلدون به باغچه منتقل کردم تا گلدهی بیشتری داشته باشن. گلکاری و پرورش گل، سومین فعالیت غیر شغلی است که علاقه ی زیادی به اون دارم.

دیشب مهمون داشتیم. آتشی در اجاق روشن کردم و وقتی شعله های آتش فروکش کرد و مقدار زیادی ذغال باقی موند ، چند سیب زمینی انداختم توی آتیش. آلاچیق و درخت انگور حیاط باعث شده محیط حیاط تاریکتر بشه. بخاطر همین تاریکی ، نورافشانی مهتاب ، بیش از پیش خودنمایی میکرد. پرداختن به ماه و موضوعات مربوط به ماه چهارمین فعالیت غیر شغلی بنده است.

دیشب هر چی غذای ممنوعه بود ( که بسیار به ندرت استفاده میکنیم ) خوردیم ؛ اون هم در وعده ی شام ( که بیشتر وقتها غذای بسیار سبک و یا میوه مصرف میکنیم ) و در ساعت 11 شب! شیرینی ، سوسیس ، کالباس ، نوشابه ، سس مایونز ، خیارشور . نگران بودم شب نتونم بخوابم و حالم بد بشه. اما خوشبختانه بخیر گذشت و خواب راحتی داشتم.

مطلبی رو خوندم در مورد مرز باریک بین عشق و تنفر. من به وجود این مرز و امکان عبور از اون معتقدم ؛ اما بصورت یک طرفه. این امکان وجود داره که از مرز تنفر عبور کرده و وارد حریم عشق شد، اما برعکسش غیر ممکنه. اگر کسی تصور کرده که چنین حالتی براش بوجود اومده و عشقش تبدیل به تنفر شده باید بدونه که اشتباهی اسم اون احساس رو ، عشق گذاشته. اون فقط یه دلبستگی و یا علاقه ی شدید بوده و بس. عشق اگر حقیقی باشه هیچ وقت تبدیل به تنفر نمیشه. عشق ، وقتی ایجاد میشه که عاشق ، معشوق رو در مرتبه ی کمال میبینه. حقیقت عشق و عاشقی ، فنا شدن عاشق در ذات معشوق است. این تفاوت بسیار اساسی بین عشق با سایر احساسات ( مثل دلبستگی و علاقه ) است.

از حرفای عرفا اینطور برداشت کردم که ، توی دنیای عاشقی ، عاشق به جایی میرسه که حس میکنه تمام زندگیش رو در راه عشقش داده ولی باز به نتیجه ی نهایی نرسیده. در این مرحله ، عاشق ، گله مند میشه. توی اشعار مختلف عرفا ، این حس انتظار و توقع رو میتونیم ببینیم. کسانی که به این مرحله برسند ، گله کردنشون هم نوعی عشق بازی است. این گله مندی از سر دلگیری نیست. چه معشوق به این گله پاسخ بده و چه نده ، تاثیری در میزان عشق این عشاق نداره و از حرارت این عشق چیزی کم نمیشه.

از این مرحله تا انتهای جاده ی عاشقی ، یه قدم دیگه بیشتر نمونده اما برداشتن این یک قدم کار هر کسی نیست و اندک افرادی پیدا شدن که تونستن این یک قدم رو هم بردارند. مرحله ی آخر ، مرحله ی فنای کلی است و عاشق در این مرحله دیگه هیچ انتظاری از بابت عشقش نداره ؛ نه انتظاری ، نه شکایتی ، نه گله ای ، نه درخواستی. اصولا" در اینجا دیگه عاشقی وجود نداره که بخواد انتظاری داشته باشه. عاشق و معشوق ، دیگه دو تا نیستند ، یکی میشن و هر چه هست معشوق است و بس.

هر کسی در هر مرحله ای از جاده ی عاشقی برگرده و نتونه ادامه بده ، شیرینی عشق رو تا همون مرحله حس میکنه. و این شیرینی اونقدر گوارا است که تحت هیچ شرایطی تبدیل به تنفر نمیشه. ممکنه سالهای طولانی از توقف سیر عاشقانه ی بگذره ، اما هرگز خاطرات اون سیر ، عاشق سابق رو به مرحله ی تنفر نمیرسونه. این افراد همیشه خوشحالند که حداقل تا همون اندازه پیش رفته اند و شیرینی عشق رو چشیدند و ناراحتند از اینکه چرا نتونستند ای سیر رو ادامه بدهند. تنفر ، کمترین سنخیتی با عاشقی نداره. دوستیهای لحظه ای و دلبستگیهای مادی ممکنه یه روزی تبدیل به تنفر بشه ، اما عاشقی ؛ نه.

ساکنم بر در میخانه، که میخانه از اوست
میخورم باده، ، که این باده و پیمانه از اوست

گر به مسجد کشدم زاهد و  در دیر ، کشیش
چه تفاوت کند ؟ این خانه و آن خانه از اوست

خویش و بیگانه اگر رحمت و زحمت دهدم
رحمت خویش از او ، زحمت بیگانه از اوست

روزگاریست که در گوشه‌ی ویرانه‌ی دل
کرده‌ام جای، که این گوشه‌ی ویرانه از اوست

گر چه پروانه دلی سوخت ز شمعی، چه عجب؟
شمع از او، محفل از او، هستی پروانه از اوست

نیَم آدم گر از آن دانه‌ی گندم نخورم
من از او، جنّت از او، خوردن از او، دانه از اوست

سنگ زد عاقل اگر بر دل دیوانه‌ی ما
سنگ از او ، عاقل از او، این دل دیوانه از اوست

گر چه جانانه درین شهر، بسی هست (فواد)
اوست جانانه‌ی من، کاین همه جانانه از اوست

( شعر از : مرحوم فوأد کرمانی )