تجلی کرد یارم تا که گیتی را بیاراید

ولی چون نیک دیدم ، خویشتن را خواست بنماید

بجز آئینه ی رویش ، نبیند روی نیکویش

که آن زیبنده صورت را جز این معنی نمی شاید

کدامین دیده را یارا ، که بیند آن دل آرا را؟

جمال یار را دیدن ، به چشم یار می باید

از آن زلف خم اندر خم بود کار جهان در هم

مگر مشاطه ی باد صبا ، زان طره بگشاید

گر آن هندوی عنبرسا مسلمان را کند ترسا

عجب نبود ، که بر اسلامش ایمانی بیفزاید

تعالی زان قد و بالا ، که زیر سایه ی سروش

بسی سرهای بی سامان ، بیاراید ، بیاساید

نیابد آبرو ، رویی ، که بر خاک رهش نبود

ندارد سروری ، آن سر ، که بر آن در نمی ساید

بیا تا جان سپارد مفتقر جانا به آسانی

که بی دیدار جانان ، جان من بر لب نمی آید

شعر از : مرحوم آیت الله حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی مشهور به کمپانی ( متخلص به مفتقر )