خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست

از چهار بچه گربه ای که در خونه ی ما دنیا اومده بودند فقط یکیشون کماکان اومد و رفت داره و اون هم بخاطر اینه که فرزندانم خیلی این گربه رو تحویل میگیرن! از همون ابتدای دنیا اومدنش بخاطر رنگ یکدست سفیدی که داشت ، اسم سفید براش انتخاب شده بود. خیلی سعی کردم پای سفید از خونه بریده بشه و بره رد کار و زندگیش. هر وقت می بینمش دعواش میکنم و سفید هم فورا" در میره.

دیروز میخواستم برای کاشت بذر گل یه مقدار خاک برگ آماده کنم. تا یکی از کیسه های انباری رو جابجا کردم ، سفید از زیر این کیسه زد بیرون ، اما دیدم آروم آروم حرکت میکنه و دور میشه. اعتنایی نکردم و کیسه رو جابجا کردم اما چند دقیقه بعد دیدم محتویات کیسه داره تکون میخوره! درش رو باز کردم دیدم وای...... ببببببببببله..... سفید خانوم ، مامان شده!!! دو تا بچه گربه ی کوچیک توی کیسه بود که به نظر می اومد بیشتر از دو سه روز از دنیا اومدنشون نگذشته باشه.

سفید رفته بود و ما هم دیگه حال و حوصله ی گربه داری نداشتیم. این دو تا بچه رو گذاشتم توی یه گلدون پلاستیکی گذاشتم و گلدون رو گذاشتم روی دیوار تا سفید بیاد و بچه هاش رو ببره ؛ اما خبری نشد. فرزندم که برای خرید رفه بود بیرون ، وقتی اومد گفت سفید رو با خودم آوردم. سفید هر وقت این فرزندم رو میبینه دنبالش راه میافته و میاد توی حیاط. وقتی سفید رسید ، بچه هاش رو از گلدون درآوردم و نزدیکش گذاشتم.

هر دو رو بو کرد و سپس یکی از اونها رو به دهن گرفت و رفت. خیالم راحت شد که حالا میاد و بچه های دیگرش رو هم میبره ولی نیومد که نیومد. آخر شب با بهونه قرار دادن گوشت مرغ ( به عنوان رشوه!!!! ) یه بار دیگه سفید رو توی حیاط آوردیم تا بلکه بچه اش رو ببره اما نمیدونم چرا کمترین اعتنایی به این بچه نمیکرد. یه خورده بو میکرد و میرفت.

تا صبح این حیوونی ناله و سر و صدا کرد. صبح دیدم فایده نداره. احساس مسئولیت هم میکردم و دل نمیخواست اتفاقی برای این کوچولو بیفته. با یه سرنگ یه کم شیر ریختم توی حلقش و گذاشتمش توی همون کیسه ای که اول بود ؛ شاید مادرش بیاد سراغش. بعد از ظهر که برگشتم خونه دیدم نه تنها مادرش این رو نبرده ، بلکه اون یکی رو هم که برده بود آورده خونه ی ما و رفته ددر!!!!!

توی کوه مشکل رو با دوستان گفتم و جناب رفیعی از دوستشون در این زمینه راهنمایی گرفتند. وقتی برگشتم خونه یه لوله ی باریک وصل کردم به سرنگ و خیلی آروم به هر دو تا چندین سی سی شیر خوروندم. حیونا گرسنه بودند و با خوردن شیر آروم شدند و به خواب رفتند. هر دو رو توی یه کارتن توی حیاط گذاشتم و دورشون رو گیاه تازه ریختم تا بستر نرمی داشته باشند. در این کارتن رو هم قدری باز گذاشتم تا اگه مادرشون اومد بتونه بره پیش بچه هاش ؛ تا ببینیم چی پیش میاد......

فعلا" که دارم نقش مادر رو برای اینا بازی میکنم!!!!


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱ توسط علیرضا بوژمهرانی

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ