جمعه 16 تیر به همراه اعضای خانواده و 24 نفر از اعضای گروه کوهنوردی شهرداری عازم استان اردبیل شدیم. پس از سالها ، این طولانیترین مسافرتی بود که با اتوبوس میرفتم. مدت سفر تا شهر اردبیل حدود 16 ساعت شد اما حضور در جمعی صمیمی از دوستان و همکاران باعث شد که اثری از خستگی در این راه طولانی در چهره ی کسی نباشه. فضای محدود صندلیها برای خوابیدن چندان مناسب نبود اما شوق عزیمت به قله سبلان ، این دشواریها رو در چشم همه ناچیز و کوچک میکرد.

صبح روز شنبه 17 تیر به اردبیل رسیدیم و در یه چایخانه سنتی ، برای صبحانه عسل و سرشیر با نون فطیر محلی خوردیم. جای همه ی دوستان خالی. بلافاصله عازم آبگرم شابیل شدیم. در این دومین سفر به سبلان تصمیم گرفته بودم فاصله ی آبگرم شابیل تا پناهگاه رو پیاده طی کنم. دلایل مختلفی برای اینکار داشتم از جمله اینکه ، میدونستم بعضی از اعضای گروه قادر نخواهند بود به قله صعود کنند و دلم نمیخواست این افراد از اصفهان تا اردبیل رنج سفر رو تحمل کنند و بعد هم بدون حتی یک قدم کوهنوردی در این منطقه ی زیبای کشور ، برگردند. حرکت از شابیل تا پناهگاه میتونست تا حد بسیار زیادی ، پاسخی مثبت به احساسات و علائق این دوستان باشه. اگر این دوستان با لندرورهای محلی عازم پناهگاه میشدند ، حسرت کوهنوردی در سبلان براشون باقی میموند.

در دوران دفاع مقدس ، آموزشهایی رو در مورد هدایت گروهان دیده بودم. کار با نقشه و مسیریابی با قطب نما بخشی از این آموزشها بود. من تا بحال مسیر شابیل تا پناهگاه رو نرفته بودم. راهنما هم نداشتیم. قبل از آغاز سفر چند عکس از مسیر رو از Google Earth آماده و سمتها ی حرکت رو روی اون علامت گذاری کردم. یه قطب نما هم همراهم بردم.

چند نفر از همراهان رو با یه نیسان به پناهگاه فرستادیم که تمام بارها و کوله های سنگین رو هم با خودشون بردند. حدود ساعت 10:10 صبح حرکتمون رو در جمعی 24 نفره از شابیل شروع کردیم. هنوز چند دقیقه نرفته بودیم که مه نسبتا" غلیظی منطقه رو فراگرفت. با استفاده از نقشه و قطب نما حرکت رو ادامه دادیم. زمین یک دست چمن بود و گلهای متنوع و رنگارنگ وحشی ، این چمن رو به قالی زیبایی تبدیل کرده بود. حدود 2.5 ساعت در شیب حرکت کردیم تا از مه رد شدیم ؛ حالا بر فراز دریایی بزرگ از ابر و مه بودیم و فرش زیر پای ما کماکان چمن و گل.....

ظرف مدت 5 ساعت به پناهگاه رسیدیم. 8 نفر دیگه از اعضای گروه که خودشون با ماشین شخصی به اردبیل اومده بودند در اینجا به ما ملحق شدند. همکارانم چهار اطاق اختصاصی رو کرایه کرده بودند. فضای هر اطاق حدود 12 متر مربع بود که باید 9 نفر رو با تجهیزات کامل در خودش جای میداد. فرصتی برای استراحت نداشتم. اندکی غذا خوردم و به همراه دوستانی که در کوهپیمایی از شابیل تا پناهگاه حضور نداشتند برای هم هوایی تا ارتفاع 4050 متری بالا رفتیم. ارتفاع آبگرم شابیل 2670 و پناهگاه 3670 متر بود. هم هوایی 2.5 ساعت بطول انجامید. وقتی برگشتم بجای شام ، مقداری کمپوت و تنقلات خوردم. خستگی زیاد باعث شد که 4 ساعت خواب عمیق و راحت داشته باشم.

ساعت 04:30 بیدار باش زدیم. تا وسایل رو جمع و جور کردم و آماده حرکت شدیم ، ساعت شد 06:10. با عجله دو سه لقمه نون و عسل و چند دونه خرما خورده بودم . کوله ای که داشتم خیلی سنگین بود و بیش از  15 کیلو وزن داشت ، لباسهای کرتکس و پلار همسر و فرزندانم ، مقادیر زیادی آب و شربت و نوشابه و دیگر تنقلات ، کرامپون ، لباسهای ورزشی ، دوربین و ..... توی این کوله جای گرفته بود. به محض آغاز حرکت ، آثار خستگی رو در بدنم حس کردم.

طی روزهای گذشته شدیدا" فعال بودم و از نظر ذهنی هم انرژی زیادی برای اجرای مناسب این برنامه صرف کرده بودم. حالا نتیجه ی این فعالیتها رو در ساقهای خسته ام میدیدم. اما انرژی زیادی که از سوی گروه و بخصوص دوست ارجمندم آقا پیمان در فضا پخش میشد باعث شد تا دوباره قدرت بگیرم و قدمها رو یکی بعد از دیگری بردارم. تا نیمه ی مسیر رفته بودیم که با توده های بزرگ برف در مسیر مواجه شدیم. کرامپونها رو بستم تا با ایجاد جای پا در برف ، حرکت گروه رو تسهیل کنم. بعضی جاها ارتفاع برف به یک متر میرسید.

کار هدایت گروه رو تقسیم کرده بودیم. من سرقدم بودم ، آقا پیمان گروه رو کنترل میکرد ، بچه های آتش نشانی مراقب مسائل فنی بودند و بچه های هلال احمر مراقب وضعیت جسمی گروه. این تقسیم کار باعث شد تا بهتر و هماهنگتر عمل کنیم. شیبهای آخر مسیر واقعا" نفس گیر بود اما خوشبختانه وجود برف و امکان پاکوب کردن بصورت زیگزاک باعث شد تا این شیبها رو یکی بعد از دیگری طی کنیم و به سنگ محراب برسیم.

موقع حرکت از سنگ محراب بطرف قله ، اعلام کردم که پرچمها بوسیله ی خانمهای عضو گروه که برای اولین بار به قله اومدند حمل خواهد شد. گروه رو تا 50 متری دریاچه قله هدایت کردم. در اینجا از خانمها خواستم بیان اول صف. یکی نشان شهرداری رو گرفت ، دو نفر پرچم یا حسین علیه السلام ، دو نفر پرچم یا ابوالفضل علیه السلام و دو نفر هم پرچم ملی ایران ( که این آخری رو دو جوان عضو گروه در دست داشتند ). مثل همیشه با پخش نوای میزنم دم ز علمدار رشید عشق ، و در حالیکه اشک میریختم ، به همراه گروه در کنار قله و دریاچه قله سبلان مستقر شدم...... لحظات باشکوهی بود که نمیشه وصفش کرد..... شدیدا" خسته بودم. به کناری رفتم روی یه سنگ دراز کشیدم تا فشار سنگینی کوله از دوشم برداشته شه. چند عکس یادگاری گرفتیم و آماده ی برگشت شدیم. فاصله ی قله تا پناهگاه در ظرف مدت 3 ساعت و 40 دقیقه طی کردیم.

خیلی سریع بار و بندیلها جمع شد و با لندرورها برگشتیم شابیل و بدون خودرن نهار عازم سرعین شدیم. خوردن یه کاسه آش دوغ ، صرف شام در هتل و شنیدن موسیقی زنده آذری ، خستگی رو از تنم خارج کرد. در لابی هتل با دوست ارجمندم جناب اقای خوروشی دیدار کردم. با ایشون در صعود دماوند آشنا شدم و چند گفتگوی تلفنی داشتیم. حالا فرصتی برای دیدار دوباره بود. آخر شب دوش گرفتم و بخوابی عمیق فرو رفتم.

استفاده از مجتمع آب درمانی سبلان ، خرید و صرف نهار در هتل ، برنامه های ما در روز دوشنبه 19 تیر بود. بعد از نهار عازم اصفهان شدیم و ساعت 05:30 صبح سه شنبه سفرمون به پایان رسید. خدا رو شکر که همه چیز به بهترین شکل ممکن انجام شد. عکسهای این سفر رو در روزهای آتی در وبلاگ قرار میدم.