دو شب پشت سر هم است که خواب یکی از بستگان تازه درگذشته رو میبینم که بی هیچ حرفی فقط به من نگاه میکنه....

بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد

دولت خبر ز راز نهانم نمی دهد

از بهر بوسه ای ز لبش ، جان همی دهم

اینم همی ستاند و ، آنم نمی دهد

مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست

یا هست و پرده دار ، نشانم نمی دهد

زلفش کشید باد صبا ، چرخ سفله بین

کان جا مجال بادوزانم نمی دهد

چندان که بر کنار چو پرگار می شدم

دوران چو نقطه ره به میانم نمی دهد

شکّر به صبر دست دهد عاقبت ، ولی

بدعهدی زمانه زمانم نمی دهد

گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست

حافظ ز آه و ناله امانم نمی دهد