وقتی در مرز کودکی و نوجوانی بودم ماه رمضان در فصل تابستون واقع شده بود. یادمه اون زمونها ، سه ماه تابستون رو میرفتیم شمال ؛ با اینکه در تهران ساکن بودیم اما منزل شمالمون رو هم نگه داشته بودیم. مادر بزرگ و پدربزرگم هم به همراه دائیهام اونجا بودند. مناطق شرقی استان مازندران ( استان گلستان فعلی ) در فصل تابستون هوای بسیار گرم و شرجی داره. خیلی وقتها درجه حرارت فراتر از 40 درجه میره و رطوبت هم به مرز 100% میرسه. این یعنی یه حمام سونای طبیعی. اون موقع ها وقتی ماه رمضون میشد ، دوست داشتیم روز 21 ماه رمضان رو روزه بگیریم ؛ البته از نوع کله گنجشکی. موقع سحر بیدار میشدیم و با بزرگترها سحری میخوردیم. از همون اولش نیت روزه ما تا ظهر بود. هوا شدیدا" گرم بود و ما هم کولر نداشتیم ( البته توی محله ما اصلا" کسی کولر نداشت چون اونوقتها کولر گازی که نبود ، کولر آبی هم در جائی که رطوبت به 100% میرسه کارائی نداره ). رطوبت زیاد هوا و جست و خیزهای بی پایان کودکانه ما باعث میشد که مرتب عرق بریزیم و آب بدنمون کم بشه. از صبح تا ظهر اونقدر عطش بهمون فشار میآورد که بارها میرفتیم شلنگ آب حیاط رو نزدیک دهانمون میگرفتیم تا بلکه با خنک کردن فضای دهان ، یه مقدار از عطشمون کم بشه. نزدیک ظهر که میشد ، دراز بدراز می افتادیم و چشم در ساعت و گوش به رادیو میدوختیم که ببینیم کی ظهر میشه و اذان میگن. به هر ترتیبی بود روزه رو تا ظهر ادامه میدادیم. چیزی که باعث شد دیشب حال و هوای اون روزه های کله گنجشکی بیاد سراغم ، نیت اون روزه ها بود. اون موقع به سن تکلیف نرسیده بودم . روزه رو بخاطر شوق و ذوق کودکانه ام میگرفتم. اما امروز روزه برام یه تکلیفه. خیلی تفاوت داره که آدم یه کار رو از روی شوق و ذوق درونی انجام بده یا از روی تکلیف. میفهمید که چی میگم. دوست دارم یه بار دیگه بتونم با همون نیتهای کودکانه روزه بگیرم.....

امروز در راه اداره ، کلاس اولی ها رو دیدم که همراه با والدینشون به مدرسه میرفتند. من دوره ابتدائی رو در مدرسه اردیبهشت تهران گذروندم. مادرم فقط روز اول من رو به مدرسه برد و از اون به بعد ( تا پایان دوره دبیرستان ) خودم رفت و آمد به مدرسه رو انجام میدادم. چهره معلم کلاس اول و دوم خودم رو هنوز به یاد دارم اما اسمشون رو بخاطر نمیارم. بیشترین ، بهترین و زیباترین خاطرات دوره دبستان من به کلاس سوم ابتدائی مربوط میشه. امروز دوست دارم از معلم همیشه مهربانم سرکار خانم سلیمانی یاد کنم ؛ کسی که اون موقعها ، بعد از مادر ، برام عزیزترین بود. کاش بشه یه بار دیگه ایشون رو ببینم......

فصل رویائی پائیز هم شروع شد. بیشتر کسانی که به گرگان عزیمت کرده اند حتما" نام جنگل نهارخوران را شنیدند. اکثر مسافرین نوروزی یا تابستونی ، در سفر به گرگان به این منطقه جنگلی سر میزنند و از طبیعت زیبای اون بهره مند میشند. اما یه جنگل زیبای دیگه در سر راه نهارخوران واقع شده که خیلی از مسافرا از اون بی خبر هستند؛ جنگل النگ دره. تفاوت مهم النگ دره با نهارخوران در اینه که جاده کشیهای زیادی در دل جنگل شده و شما میتونید با وسیله نقلیه ، سیر و سیاحتی در عمق جنگل داشته باشید. در ماه آبان ، این جنگل ، شاهکاری از نقاشی طبیعت میشه. متاسفانه در کشور ما تعطیلات دانش آموزان بصورتی نیست که خانواده ها بتونند از زیبائیهای طبیعت در فصلهای پاییز و زمستون بهره مند بشند. امیدوارم روزی به این موضوع سر و سامانی داده بشه. امسال ما یه بهونه ی مهم داریم که در فصل پاییز به این منطقه بریم ؛ اما در مقابل 100 تا بهونه برای نرفتن داریم. اولین اونها نداشتن بنزینه ( احتمالا" بقیه اش رو هم دیگه لازم نیست بگم....)