دیروز با خودم فکر میکردم اگه میدونستم پیمانه ی عمرم کی پر میشه چه حس و حالی پیدا میکردم؟ راستش درک چنین حس و حالی کار راحتی نیست. این پرسش همینجور توی ذهنم بود تا بلاخره دست به دامن لسان الغیب شدم و همین پرسش رو پرسیدم. جواب این بود :

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز

چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز

نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی

که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز

ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل

که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز

طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق

به قول مفتی عشقش درست نیست نماز

در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر

در این سراچه ی بازیچه غیر عشق مباز

به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی

که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز

فکند زمزمه ی عشق در عراق و حجاز

نوای بانگ غزلهای حافظ از شیراز