هنوز دو هفته بیشتر نبود که رفته بودیم اردوگاه کوثر ( اهواز ) که اردوگاه توسط چند فروند هواپیمای عراقی بمباران شد. دو تا توپ پدافند بیشتر نداشتیم که یکیش گیر کرده بود و نمیتونست شلیک کنه و پدافند دوم هم توسط هواپیماها زده شد. نبودن دفاع ضد هوایی باعث شد که هواپیماهای عراقی با خیال آسوده بیان پائین و با دقت بیشتری اهدافشون رو بزنند. یه موشک در فاصله ی چند ده متری من به زمین اصابت کرد و ترکشهاش چادر ما رو سوراخ سوراخ کرد. خوشبختانه این موشک قبل از انفجار در شن فرو رفت و تاثیرش کم شد شاید اگه اینطور نمیشد امروز کسی نبود که این خاطره رو بنویسه! تا غروب انبار مهمات یکی از گردانها در آتش میسوخت و مرتب گلوله بود که به اطراف میرفت. غروب دوباره هواپیماها اومدند اما اینبار با شلیکهای بی امان چند توپ 23 میلی متری ، فرار رو بر قرار ترجیح دادند. وقتی این توپها با هم شلیک میکردند ، تمام زمین ارودگاه می لرزید.

نوروز 1365 برای اولین بار دور از خانواده بودم. موقع سال تحویل یه سفره کوچیک انداختیم و با چیزهایی مثل سوزن ، سنجاق ، سر تیر ، سر نیزه و ..... هفت سین درست کردیم. از جوی آب داخل اردوگاه یه بچه ماهی هم گرفته بودیم و با استفاده از شیشه مربا یه تنگ درست کردیم. ته این شیشه قدری شن ریختیم و مقداری هم خزه گذاشتیم داخلش. این اولین آکواریومی بود که درست کرده بودم!

توی منطقه انتظار داشتیم بریم گردانهای عملیاتی اما سر از واحدهای اداری درآوردم. عصبانی بودم. اونقدر غر زدم تا بلاخره فرستادنم به گردان المهدی. این گردان در عملیات فکه آسیب زیادی دیده بود و فرمانده و چندین نفر از بچه های گردان شهید شده بودند. زمان بازسازی گردان بود. منطقه استقرار ما زمینهای کشاورزی اطراف دزفول بود. در همون روزهای اول ، دو نفر از دوستانم بخاطر مشکلی که در یک سلاح سنگین بوجود اومده بود شهید شدند. باید برای تشیع جنازه فرمانده شهید گردان به تهران میرفتیم. صبح داشتم برگه مرخصی بچه ها رو مینوشتم. یکی بود به نام خطیبی. وقتی نوبت ایشون رسید برگه اش رو با قلم قرمز نوشتم. گفت چرا با این رنگ؟ به شوخی گفتم برا اینکه شهید بشی. خندید و گفت خدا کنه. عصر همون روز و قبل از عزیمت به تهران ، شهید شد..... روحش شاد

رفتیم غرب. کرمانشاه ، اسلام آباد و قلاجه. گردان ما تمرینات تاکتیکی و آمادگی جسمانی رو مرتب انجام میداد. عملیات کربلای یک در پیش بود و گردان ما خط شکن. تعویض فرمانده گردان مشکلاتی رو بوجود آورده بود اما همه چیز خیلی زود حل شد و بچه ها با جدیت کار میکردند. مسئول گروهان خمپاره انداز گردان ما خیلی با حال بود. پیرمردی بود همیشه پیپ بدست و در کارش هم استاد. با احسنی پور قبلا" در اردوگاه دزفول آشنا شده بودم اما در قلاجه شناخت بیشتری نسبت به این جوان آسمانی پیدا کردم. مال این دنیا نبود. جسمش اینجا بود اما روحش در آسمونها سیر میکرد. خیلی زود هم به خواسته اش رسید و پر کشید و رفت..... یه نوجوان 16-15 ساله رو اونجا دیدم که یه گریدر عظیم الجثه رو هدایت میکرد و جاده میزد. اکسیر انقلاب و جنگ از جوانان و نوجوانان و پیرمردهای این مرز و بوم مردانی ساخته بود کارآمد......

عازم صالح آباد ایلام شدیم و آماده برای علمیات. حاج علی فضلی فرمانده ی قهرمان لشگر سید الشهداء در جمع رزمندگان صحبت کرد. بعد از ظهر ، زمان وداع بود..... اشکهای شوق و خداحافظی و حلالیت خواهی...... یاد حاج صمد حداد بخیر...... از اینکه بچه ها او رو به عنوان فرمانده قبول کرده بودند و در همکاری چیزی کم نگذاشته بودند ممنون بود و اشک ریز....... سوار بر کامیونهای حمل مصالح به خط مقدم رفتیم.

عراق متوجه برنامه ریزی عملیات شده بود اما دیگه مگه میشد جلوی خیل نیرویهای بسیجی رو گرفت؟ گروهان جهاد از گردان المهدی در شکستن خط مقدم دچار مشکل شده بود. سه نفر از اعضای این گردان ( از جمله شهید خاکباز ) روی میدان مین رفتند تا گره کار باز بشه. مینهای منور باعث شد که پیکر مطهر این عزیزان کاملا" بسوزه....... یه پدافند ضد هوایی اومد در خط ما و بطرف سنگرهای کمین عراقیها شلیک کرد. استفاده از این توپ و ترسی که به دل عراقیها انداخت باعث شد اندک مقاومت خط عراق از بین بره و مرحله ی اول عملیات با موفقیت کامل به اتمام برسه و شهر مهران آزاد بشه.

صبح در سنگر عراقیها به جستجو پرداختیم. جنازه ها در همه جا پخش بود. سنگرهای بسیار عالی و فنی داشتند اما برو بچه های بسیج کاری کردند کارستان. مقدار زیادی سلاح و مهمات از این سنگرها برداشتیم. دیدن جنازه ی یک نظامی سیاه پوست در بین کشته شده ها برام عجیب بود. در کنارش یه جاسوئیچی بود ؛ یک طرفش عکس خودش و طرف دیگه عکس همسرش. خیلی ناراحت شدم و دلم سوخت. یه احمق خود فروخته بنام صدام دو کشور اسلامی رو درگیر جنگ کرده بود و عده ای از مسلمانان با هم میجنگیدند..... جا سوئیچی روی توی جیب این جنازه گذاشتم و رد شدم. توی یه سنگر کمین ، جنازه ی چند عراقی افتاده بود. اینها تا آخرین لحظه دفاع میکردند اما بلاخره تسلیم مرگ شدند.

در حالیکه چندین تیربار کلاشینکوف رو حمل میکردم و بسمت عقبه در حرکت بودم ، جنازه ای در دور دست توجهم رو جلب کرد که لباس خاکی به تنش بود. سلاحها رو به زمین گذاشتم و رفتم طرف اون پیکر. وقتی بالای سرش رسیدم دیدم یکی از پیرمردهای گردان خود ما است که پیشونی بند سبزش روی کلاهخود فلزی بسته شده بود و با آرامشی کم نظیر ی بخواب ابدی فرو رفته و بشهادت رسیده...... دیروز غروب در حال خداحافظی همین پیرمرد از من میخواست دعا کنم به شهادت برسه...... من چنین دعایی نکردم اما او به خواسته ی آسمانی خودش رسیده بود. صورتش رو بوسیدم و پلاک شناسائی دو تکه اش رو شکستم تا خبر شهادتش رو به واحد تعاون بدم.......

غروب اولین پاتک شدید عراق آغاز شد. زمین و زمان با گوله های توپ و خمپاره ی عراقیها زیر و زبر میشد. گردان ما برای استراحت به عقب برگشت. گم شدن من و دور افتادنم از بچه هایی که به عقب برمیگشتند باعث شده بود که فکر کنند من هم پر کشیدم اما ما کجا و شهدا کجا....... پس از استراحتی کوتاه برای مرحله ی پنجم عملیات عازم قلاویزان شدیم. در چهار مرحله ی قبلی لشگریان ما موفق شده بودند نیروهای تا بن دندان مسلح عراق رو به عقب برونند. مرحله ی پنجم شاید سختترین بخش عملیات بود. آتش توپخانه ی دشمن بسیار شدید و غیر قابل تصور بود اما شیرمردان ایران زمین رو میدیدم که بی خیال این همه آتش و ترکش و در آرامشی افسانه ای و باور نکردنی ، بر دشمن میتاختند و قدم به قدم  به جلو میرفتند. وقتی اصابت گلوله ای توپ زیاد شد ، به داخل یک سنگر آزاد شده رفتم اما دیدم اون سنگر پر از گلوله های خمپاره است. اگر خمپاره ای به این سنگر اصابت میکرد جنازه ام عین ریز گردهای امروزی در سرتاسر ایران پخش میشد! از سنگر بیرون زدم اما بیرون زدن همان و کله پا شدن در زمین و آسمان همان.....