کنار جاده افتاده بودم. موج انفجاری که من رو پرتاب کرده بود باعث شد توان حرکت نداشته باشم. یه موتور سوار داشت رد میشد. سوارم کرد و اومدیم به بیمارستان خط مقدم. از صدای شدید و موج انفجار گیج و منگ بودم. روی تخت خوابیده بودم که یه روحانی اومد بالای سرم و پرسید : برادر حالت چطوره؟ نمیدونم چرا اعصابم کلا" به هم ریخته بود. دست خودم نبود. جواب دادم : به تو هیچ ربطی نداره!!!! بنده ی خدا خیلی جا خورد و فهمید قاط زدم...... بهش گفتم : ببین تب دارم؟ ( واقعا" با اون اراجیفی که میگفتم تب داشتم!! ). با مهربونی دستش رو روی سرم گذاشت و گفت نه. گفتم پس برو برام آب پرتقال بیار!! رفت و اینکار رو انجام داد اما بیهوش شدم.....

دوباره به حال اومدم و سوار یه تویوتا لندکروز آمبولاس آماده ی برگشت به عقب شده بودم. توی آمبولانس یه مجروح دیگه هم بود که ترکشهای زیادی خورده بود. وقتی ماشین شروع به حرکت کرد و وارد جاده ای شد که با اصابت انواع بمب و خمپاره سوراخ سوراخ شده بود ، تکونهای زیاد باعث شد اون مجروح عزیز از درد بخودش بپیچه و فریاد بزنه. فریادهای این برادر دوباره تعادل عصبی من رو بهم ریخت و سرش داد زدم که چرا داد و بیداد میکنی!! طفلکی تا وضع من رو دید به آرومی گفت : بخدا درد دارم. من هم فریاد میزدم : خوب درد داردی که داری حالا چرا فریاد میزنی!!!!! بنده ی خدا متوجه شده بود با یه دیوانه همسفر شده ، دیگه لام تا کام هیچی نگفت.....

از اینجا به بعد دیگه گذشت ایام رو حس نمیکردم و همه چی برام عین کات خوردن یه فیلم گذشت..... توی بیمارستان صحرائی عقبه بیهوش شدم و یه لحظه به هوش اومدم و دیدم روی تخت هستم. دوباره بیهوش شدم...... بهوش اومدم و دیدم توی یه آمبولانسم ( شبیه مینی بوس بود ) و حالم داره بد میشه. افتادم کف ماشین و بیهوش شدم...... یه لحظه به هوش اومدم و دیدم مجروحانی که توی ماشین هستن ، بی خیال درد خودشون شدند و دارن من رو به هوش میارن و دوباره بیهوش شدم......

باز شدن درب ماشین رو حس کردم. ما رو به ایلام آورده بودند. دو نفر داشتن کمک میکردند که من رو از ماشین بیارن پایین. زیر بغلهام رو گرفته بودند. پاهام روی زمین کشیده میشد. زنهای محلی دم درب ورودی بیمارستان ایستاده بودند. میشنیدم که میگفتند مادرش بمیره ( این رو برای همدردی و ابراز تاسف از دیدن حالی که داشتم میگفتند و معناش اینه که مادرش بمیره و فرزندش رو در این حال نبینه). همون جلوی در بیهوش شدم.....

چشم باز کردم و دیدم توی یه سالن ورزشی بزرگ هستم ( بعدها فهمیدم باختران یا کرمانشاه امروزی بوده ). یکی داره سرم رو بلند میکنه و میگه برادر پاشو قدری هندوانه بخور. رنگ قرمز هندوانه رو دیدم اما دوباره بیهوش شدم..... چشم باز کردم و دیدم برانکاردم رو دارن جابجا میکنند. متوجه شدم که توی هواپیما هستم. بعدا" فهمیدم هواپیمای سی 130 بوده که ما رو از باختران به شیراز منتقل کرد. فقط چند ثانیه بهوش بودم و دوباره دراز به دراز افتادم.

وقتی از آخرین بیهوشی خارج شدم دیدم توی یه بیمارستانم. ظاهرا" تختهای بیمارستان پر بود و تخت من رو توی راهرو گذاشته بودند. هنوز لباسهای منطقه تنم بود. روی شکمم باز بود و اسمم رو با ماژیک روی شکمم نوشته بودند. یه خانم پرستار اونجا بود و وقتی دید بهوش اومدم اومد بالای سرم. خجالت میکشیدم بدنم برهنه است. ایشون هم فهمید و لباسم رو مرتب کرد. پرسیدم ساعته چنده ؟ گفت 11. پرسیدم 11 شب یا دم ظهر؟ گفت خودت چی فکر میکنی؟ گفتم من صبح توی منطقه بودم و نمیدونم الان چه زمانیه و اینجا کجاست. گفت 11 شبه و اینجا هم شیراز است.....

این سفر جالب ، از شیراز به تهران ختم شد. تا چند ماه درد شدیدی در پای چپم داشتم که به مرور کم شد اما هنوز هم آثارش ( بخصوص در ناحیه اتصال مفصل ران به لگن ) باقی مونده. هنوز هم بعد از این همه سال ، وقتی قدری فشار روحی بهم وارد میشه زود عصبانی میشم و بهم میریزم. اما دیدن یه صحنه در همون روزهای اول این ماجرا باعث شد تا همه ی اون چیزی که برام پیش اومده رو فراموش کنم.

بخاطر دردی که داشتم به من گفتند باید فیزیوتراپی کنی و شنا هم برات خوبه. بنیاد جانبازان یه کارت برای استخر جانبازان به من داده بود. اولین باری که رفتم به اون استخر ، چند جانباز قطع عضو رو در حال شنا دیدم. با دیدن اونها به خودم گفتم مرد مومن ؛ از خودت و خدا خجالت نمیکشی؟ یه خورده درد داری ولی اومدی در جایی که متعلق به جانبازان واقعی است ، نه تو....... از آب بیرون اومدم و دیگه نه به اون استخر سر زدم و نه به بنیاد.....

وقتی پس از مدتی استراحت به منطقه برگشتم ، گفتند دیگه نمیتونی توی گردان های عملیاتی باشی. گفتم طوری نیست میرم ترابری تا به این واسطه بتونم ارتباطم رو با برو بچه های خط مقدم حفظ کنم. اما گفتند نه ؛ امورمالی لشگر یه نیرو میخواد و تو باید بری امورمالی ..... توی امورمالی یک ماه دست به سیاه و سفید نزدم تا اخراجم کنند و برم ترابری. اما فایده ای نداشت. به ناچار دل دادم به این کار و این ، سرآغاز آشنایی من با امورمالی بود که باعث شد زندگی آتی من دچار تحولات جدی و بسیار مثبت بشه.

برگه ی مجروحیتم که در بیمارستان صحرائی خط مقدم تکمیل شده ، بلیط هواپیمایی که ما رو از شیراز به تهران آورد و کارت استخری که بنیاد بهم داده بود جزو یادگاریهایی است که هر از گاهی اونها رو میبینم و داستان این سفر پر خاطره برام زنده میشه.