استنباط خودم اینه که طبعم خشن نیست ؛ اما دیروز مشکلی پیش اومد که وادارشدم علیرغم میل باطنی ، به خشونت متوسل بشم. دیشب در حالی که سعی میکردم به خودم مسلط باشم ، آرامش یه محیط رو بهم زدم و با فضاسازی و سمپاشی ، برخورد سخت فیزیکی رو شروع کردم. با اینکه دلم نمیخواست اینگونه رفتار بکنم اما طرف مقابلم دیگه چاره ای برام نگذاشته بود. درگیری ما حدود دو ساعت طول کشید. اونقدر تحت تاثیر این کشمکش قرار گرفته بودم که سردرد شدیدی به سراغم اومد و در پایان کار هم ، کاری بجز اشک ریختن نداشتم. نفسم دیگه بالا نمی اومد. وقتی به نتیجه این درگیری نگاه میکنم ، از خودم راضی هستم. هر چند خشونت چیز مناسبی نیست اما بعضی وقتها این حربه ، تنها راه حل موضوعاتیه در اون یکی از طرفین گوشش به حرف طرف دیگه بدهکار نیست و حقوق اون رو نقض میکنه.... اما موضوع چی بود. عرض کنم بامداد یکشنبه وقتی موقع سحر خواستم چای بخورم ، تا در قندون رو برداشتم دیدم یه سوسک خیلی کوچولو از سوراخ روی قندون به داخل اون رفته و جشن گرفته. تا بحال وجود چند سوسک ریزه پیزه رو توی آشپزخونه تحمل کرده بودیم ، ولی حالا این فیسقیلی ها پر روئی رو بجائی رسونده بودند که خودشون رو شریک غذای ما کرده بودند. دیگه کارد به استخون رسیده بود. دیروز بعد از ظهر رفتم و یه سمپاش مدرن و یه سم مهلک خریدم. بعد از افطار کل آشپزخونه رو بهم ریختیم. ما که تا بحال فکر میکردیم خیلی ظرف و ظروف دور و برمون جمع نکردیم ، دیشب ناچار شدیم دو تا از اطاقها رو برای جا دادن خورده ریزهای آشپزخونه خالی کنیم! وقتی کابینتها یکی بعد از دیگری خالی شد ، مخزن سم رو انداختم رو دوشم و سمپاشی رو شروع کردم. یه مقدار که کار جلو رفت ، معدن سوسکها رو پیدا کردیم! لوله این سمپاش شبیه لوله تفنگ بود. به سمت اطراف معدن سوسکها نشانه روی کردم و ماشه رو فشار دادم. آقا ؛ این سوسکهای مادر مرده که تا روز قبل برای ما کر کری میخوندند و جلوی چشم ما توی آشپزخونه رژه میرفتند ، یکی بعد از دیگری تلوتلو خوران میزدند بیرون و بعد از یه چرخش مشتی حول محور قائم ، جان به جان آفرین تسلیم میکردند. اولش که تلوتلو میخوردند با خودم گفتم نکنه اینا با خوردن این سم ، تازه شنگول شده باشند! اما وقتی شیش دست و پاشون رو به آسمون قرار گرفت متوجه شدم که اگر هم شنگول شده باشند ، دیگه در خوردن زیاده روی کردند! خلاصه ؛ در این کشمکش و درگیری ، اجساد سوسک بود که در منطقه عملیاتی روی زمین پراکنده شده بود. ما بسکه از این پیروزی سرور انگیز غرق در شادی بودیم ، حواسمون نبود بعضی وقتها یه نموره از این سم داره روی دست و صورت خودمون میریزه. جنگ مغلوبه شده بود و مشغول پاکسازی نهائی شدیم که دیدیم ای دل غافل ، خودمون هم داریم شنگول میشیم! یه ریز عطسه میکردم و آب از چشمم راه افتاده بود و نفسم دیگه بالا نمی اومد. گفتیم نکنه توی این وانفسا ، ما هم ییهو به حرکات موزون حول محور قائم بپردازیم و بعدش هم چارچنگولی بیفتیم روی زمین!؟ کار سمپاشی رو زودی تموم کردم و سر و صورتم رو شستم و قدری در کنار میدان جنگ ، به تماشای صحنه نبرد مشغول شدم. احساس میکردم ناپلئون بناپارت شدم! دیگه نفس کشی باقی نمونده بود الا خودم.

امروز صبح ، موقع سحر وقتی به آشپزخونه رفتم ، فقط چند بچه سوسک خیلی ریزه دیده میشد که همشون یا شنگول و گیج بودند و یا شیش چنگولی به سمت سقف درازکش فرموده بودند. نتیجه کار خیلی عالی بود. فقط مونده بودم با این خشونت چه جوری کنار بیام ؛ آخه منم حسسسسسسسسسسسسسسسسساس........!!