هر چقدر حاج علی فضلی فرمانده لشگر اهل سخنرانی بود ، حاج یدالله کلهر ( جانشین فرمانده لشگر ) کم حرف بود. وقتی شهید شد ، پیکر مطهرش رو به اردوگاه آوردند تا اول اونجا براش مراسم بگیریم. این مراسم مصادف شد با بمباران شدید شهر اهواز توسط چندین فروند هواپیمای عراقی. هواپیماها بعد از بمباران از روی اردوگاه ما رد شدند. بیشتر چادرهای ما بین درختان استتار شده بود. علیرغم این موقعیت ، تشییع شهید کلهر با نظم و انضباط و آرامش کامل برگزار شد.

غروب توی محلمون در حال عبور بودم که یه تویوتا ترمز کرد و راننده اش گفت : برادر مهرانی.... نگاهش کرد. اصغر آذرشب بود ؛ فرمانده پایگاه بسیج مسجد محل بود ( پایگاه حمزه سید الشهداء ). با هم دیگه بخاطر نحوه اداره ی بسیج اختلاف نظرهایی داشتیم اما ایشون فرمانده بود و خیلی بزرگتر از من و حرف آخر رو میزد. توی اون روزها یه مقدار با هم سرسنگین بودیم برای همین تعجب کردم که من رو صدا کرد. رفتم جلو و گفتم سلام اصغر آقا ؛ بفرمایید. گفت دارم میرم ماموریت. یه مقدار تجهیزات آوردم برای رضا ( یکی از دوستانم که الان شوهر خواهرم هستند ). میدمش به تو تا بهش برسونی... با این حرفا ، سردی مابین ما بکلی از بین رفت. چند روز قبلش هم من وقتی دیدم توی بسیج داره پلاکارد مینویسه رفتم پیشش و گفتم اصغر آقا اجازه میدی کمکت کنم؟ استقبال کرد و با هم شروع کردیم به حرف زدن.... در اون غروب تجهیزات رو به من داد و خداحافظی کرد و رفت.... یک یا دو روز بعد خبر شهادتش رو شنیدم.... رضا اومد در خونه ما. در رو که باز کردم ، دیدم نشسته کنار دیوار و داره گریه میکنه. پرسیدم چی شده؟ گفت اصغر آقا شهید شد و پر کشید.....

از پادگان در حال اومدن به خونه بودم. یکی از دوستان رو نزدیک کوچه مسجد دیدم. حال و احوال کردیم و پرسیدم چه خبر؟ گفت خبرها کمی جلوتر است و خودت خواهی فهمید. از جوابش تعجب کردم. اومدم جلو تا رسیدم به مسجد. روی تابلو اعلانات کنار درب بسیج مسجد ، اعلامیه شهادت دو تا از دوستانم رو دیدم......

سه نفر از دوستانم ( حسین ، حمیدرضا و محسن ) با هم در یکی از گردانهای لشگر 27 محمد رسوال الله صل الله علیه و آله و سلم حضور داشتند. گردان اونها در حال پدافند یکی از خطوط عملیاتی بود. رضا برای دیدن این سه ، به اون خط رفت. هر سه نفر از سنگرها به عقب اومدند و دقایقی رو با رضا سر کردند. ملاقاتشون که تموم شد در حال برگشت به سنگر از داخل یه کانال بودند که یه خمپاره میخوره وسط اونها..... حسین گشاده رو و حمید رضا علی قاداش به شهادت رسیدند و محسن بشدت زخمی شد...... هر وقت میرم تهران ، مادر حمیدرضا سراغم رو میگیره..... حمید یکی از بهترین و شوخ ترین دوستانی بود که داشتم.....

محسن قاسمی یکی دوستان هم دوره ام بود. او در لشکر 27 بود و من در لشگر 10. هر از گاهی همدیگه رو میدیدیم. 4 دی ماه 1366 خدمت ما تموم میشد. چند روز مونده به این تاریخ ، از لشگر تسویه حساب کرد و اومد تهران. اما در روز اول دی ماه 1366 اعلام شد به دلیل نیاز مناطق عملیاتی به نیرو ، چهار ماه به خدمت همه اضافه میشه. قاسمی دوباره برگشت به منطقه و به فاصله ی چند روز شهید شد..... گویا محسن قاسمی تنها فرزند پسر خانواده اش بود......

با علیرضا صادقی هم دوره بودم. پدرش ارتشی بود و علاقه ای بی اندازه نسبت به دو پسر و یک دخترش داشت. وقتی میخواستیم بریم منطقه مرتب دور و بر علیرضا میچرخید و هی به من سفارش علیرضا رو میکرد..... برای علیرضا اتفاقی نیفتاد ولی برادرش در عملیات مرصاد به شهادت رسید و شنیدم که منافقین پست فطرت و حیوان صفت ، پیکر این شهید مطهر رو مثله کرده بودند...... نمیدونم بر پدر این شهید چه گذشته...... خیلی خیلی خیلی آرزو دارم که یه بار دیگه علیرضا و پدرش رو ببینم. علیرضا جزو صمیمی ترین دوستان دوران جنگ من بود که متاسفانه سالها است ازش بی خبرم......

از دوکوهه برای دیدن علیرضا به اردوگاه کرخه رفتم. علیرضا هم در لشگر 27 بود. ساعتی از حضورم در اردوگاه گذشته بود که صدای پدافند ضد هوایی بلند شد. هواپیماهای عراقی روی اردوگاه چرخ میزدند. اندیمشک و دزفول و پادگان دو کوهه بمباران شد. در برگشت به اندیمشک رفتم. در ایستگاه راه آهن ، بخشهایی از اعضای بدن شهداء روی درختان اطراف آویزان بود. به محل انتقال شهداء رفتم. یه کانتینر پر شده بود. بدن یکی از شهداء رو که بلند کردند ، پاره پاره شد..... پادگان دو کوهه غرق در اندوه بود ولی همه چیز بسرعت به حال عادی برگشت و برو بچه های بسیج ، مصمم تر برای ادامه ی رزم و کارزار.....

شب هنگام در پایگاه مالک اشتر بودیم. بنا بود تعدادی از شهداء رو بیارن تا صبح فردا تشییع کنند. 72 تابوت رو آوردند. نیمه های شب به همراه دو سه نفر از دوستان تصمیم گرفتیم جنازه ها رو زیارت کنیم. درب تابوتها تماما" باز بود. یکی یکی درب اونها رو کنار میزدیم و به چهره ی منور شهداء نگاه میکردیم. آرامشی که در چهره ی این پیکرهای مقدس بود هنوز از ذهنم بیرون نرفته......

شب هنگام مشغول گشت در خیابانهای خلوت تهران بودیم که صدای انفجار ناشی از اصابت موشک در نزدیک محله رو شنیدیم. به سرعت خودمون رو به محل رسوندیم. نیروهای امدادی تازه اومده بودند. کوچه های اطراف بسته شد تا ازدحام جمعیت مانع از امداد رسانی نشه. اولین مجروحان حادثه در حال خروج بودند. مادری در حالی که دست فرزند خرسالش رو گرفته بود و سر و صورت هر دوتاشون خون آلود بود ، با شعار مرگ بر صدام از کوچه بیرون اومد. هیچ تزلزلی در روحیه ی این خانواده و بقیه ی مجروحان دیده نمیشد. رفتم به محل اصابت موشک. خانه ای کم مساحت اما چند طبقه ، ویران شده بود. یک نفر زیر آوار گیر کرده بود و فقط دستش تا مچ پیدا بود. مرتب دستش رو تکون میداد تا دیگران به کمکش بیان......

مردم ما این همه سختی رو دیدند و تحمل کردند. دوستان و بستگان ما شهید شدند تا از آرمانهای نظام و نیز کشور عزیزمان ایران محافظت کنند. تمام اینها مسئولیت ما رو بسیار بسیار سنگین میکنه. شاید ، شاید ، شاید ما بتونیم یه جوری با خدا کنار بیایم تا حق خودش رو از ما نادیده بگیره و عفو کنه ، اما حداقل در مورد خودم موندم که چه جوری میخوام توی صورت دوستان شهیدم و یا دیگر شهداء این مرز بودم نگاه کنم؟ چه جوری میتونم حق اونها رو ادا کنم و جوابگو باشم؟......