بدون اینکه همسرم رو قبلا" دیده باشم برای خواستگاری اقدام کردم. بعد از گذشت سالها ، باور این موضوع برای مادرم و مرحوم پدرم سخت بود که من بدون حتی یک بار دیدن همسرم ، درخواست خواستگاری رو مطرح کرده بودم. البته در این رابطه بی گدار به آب نزدم. من شناخت نسبتا" مناسبی از خانواده و فامیل ایشون بدست آورده بودم و در این شناخت ، عناصر کلیدی مشترک زیادی یافتم.

در مجلس خواستگاری از کت و شلوار استفاده نکردم. یه شلوار 6 جیب سبز ، پیراهن ساده ی آستین بلند آبی رنگ با چارخونه های بزرگ سفید که روی شلوار انداخته بودم و یک جفت کفش کتانی ، البسه من در اون شب بیاد موندنی بود. صورتم رو اصلاح نکردم ( البته مرتب بودم و به قولی با داشتن ریش کوتاه ، خوش تیپ تر میشدم!! ) این پوشش رو با منظور و هدفی خاص انتخاب کرده بودم. اون روز به همسرم گفتم با این لباس اومدم تا بدونید معمولا" با چه تیپ و قیافه ای در اجتماع حاضر میشم..... دوست نداشتم هیچ ژست مصنوعی داشته باشم. میخواستم همونی باشم و دیده بشم که واقعا" هستم.

خانواده ی همسرم نسبت به من شناخت داشتند. مادر و خواهرانم در جلسه ی کوتاه ایشون رو دیده و پسندیده بودند. صحبت ما هم فقط نیم ساعت طول کشید. مهمترین ارکان زندگی و اعتقادات خودمون رو بیان کردیم و چون توافق داشتیم ، هر دو نظر موافق دادیم و خانواده ها هم بقیه ی کارها رو به اتمام رسوندند.

بله برون ما در روز عید فطر ، خرید عقد در روز میلاد امام رضا علیه السلام و جشن عقد در شب عید غدیر و در اصفهان برگزار شد. خرید عقد خیلی معمولی و جشن هم ساده بود. تاکید داشتم که به هیچ عنوان نمیخوام وارد تجملات بشیم. البته عرف جامعه و شأن دو خانواده رو رعایت کردیم.

در روز چهارم مهر سال 1370 و در شب میلاد نبی مکرم اسلام صل الله علیه و آله و سلم جشن ازدواج ما در تهران برگزار شد و زندگی مشترک رو آغاز کردیم. موقعی که به همراه همسرم به سالن میرفتیم بارون گرفت و همراهان میگفتند دیدی بلاخره ته دیگ خوردن کار دستت داد و توی عروسیت بارون گرفت! ( من عاشق ته دیگم و در اون روزهای اول زندگی یه بار به شوخی به همسرم گفتم اگر میخوای زندگی ما تداوم داشته باشه سعی کن موقع درست کردن برنج یه ته دیگ عالی هم در بیاری!! ماشا’الله به دست پخت ایشون. الان توی خونه ما همیشه وقتی برنج داریم ، سر ته دیگ دعوا است!!!)

مامورین محترم راهنمایی و رانندگی سر چهار راهها ، راه رو برام باز میکردند و تبریک میگفتند. ماشین عروس ، یه پیکان سفید رنگ تزئین شده با گل و روبان بود. غذا رو به یکی از طباخیهای محل سفارش دادیم که دست و پنجه اش درد نکنه ؛ شاهکار کرده بود از بس که غذا عالی و خوش طعم شده بود. باقلی پلو با مرغ به همراه سالاد و ماست و نوشابه ، غذای این مهمونی بود. پس از اتمام مراسم از بستگان و دوستانم خواستم موقع همراهی با ماشین ما ، لایی نکشند و بوق نزنند و فقط به روشن کردن چراغهای راهنما اکتفا کنند. تقریبا" همینطور هم شد. همسرم روی لباس عروسی ، چادری سفید بر سر داشت و با چنین پوششی از سالن خارج شد ( چادری که این روزها در کمتر مجلسی به چشم میخوره.... )

در ابتدای زندگی ، در منزل پدری بنده مستقر شدیم و کل زندگیمون رو در یه اطاق سه در چهار جا دادیم و در طول 10 ماهی که در تهران زندگی کردیم ، همون یک اطاق رو داشتیم و بس. دارائیهای اساسی ما یه فرش 3 در 4 ماشینی ، یه تلویزیون 14 اینچ رنگی ، یه یخچال کوچیک و یه اجاق گاز کپسولی بود و والسلام. در زمستان سال 70 ، بخاری نداشتیم و از کرسی استفاده کردیم. 

21 سال از آغاز زندگی مشترک بنده و همسرم میگذره و زندگی ما کماکان به شیرینی همون روزهای اول آشنایی است. حفظ حرمت طرف مقابل و احترام بی حد و اندازه به خانواده و اطرافیان ، تعلق خاطر بسیار زیاد به یکدیگر ، علاقه ی وافر برای با هم بودن بجای تنها بودن و ...... رمز پایداری شیرینی این زندگی بوده و انشاءالله خواهد بود. خیلی چیزها رو در اول زندگی نداشتم و بعد به مرور با کار و تلاش اونها رو بدست آورده و تهیه کردیم اما عشق و محبت رو از همون روز اول داشتیم و تا الان هم به لطف خدا حفظش کردیم و این مهمترین و با ارزش ترین دارائی زندگی ما بوده و هست.

هیچ کسی نیست که ادعا کنه فراز و نشیب توی زندگیش نبوده. در مورد ما هم همینطوره اما حتی در تلخیها ، حرمت و احترام هم رو حفظ میکردیم و همین باعث میشد که تلخیها با سرعتی باور نکردنی از بین بره و جای خودش رو به شیرینیها بده. ما عشق و علاقه ی اولیه رو حفظ کردیم ، ساده زیستی رو حفظ کردیم ، تعامل و رفت و آمد با فامیل و اطرافیان رو حفظ کردیم ، حرمت بزرگترها رو حفظ کردیم ، از اعتقاداتمون خیلی فاصله نگرفتیم و در کمک به همدیگه از هیچ کوششی دریغ نکردیم. من همیشه بهترینها رو برای همسرم میخواستم و این خواسته رو برآورده میکردم و ایشون هم متقابلا" همین روش رو در مورد بنده بکار بردند و میبرند. اونقدر تفکرات ما به هم نزدیکه که بسیار پیش اومده که وقتی مطلبی رو میخوام بیان کنم ، ایشون قبل از من همون مطلب رو گفتند و بالعکس. گویا ذهنیات ما هم ، مشترک است. توی فامیل هر دوی ما ، زندگی ما ضرب المثل دیگران شده و این باعث افتخار ما است.

خداوند متعال رو برای این نعمت بزرگ که نصیب این بنده ی کمترینش کرده شکرگذارم و امیدوارم تمامی زوجهای جوان و غیر جوان با نگاهی عمیقتر به زندگی مشترک خودشون توجه کنند تا ببینند و درک کنند که اگه زندگی رو بر اساس تفکری منطقی و با ابزاری عقلانی و بر پایه ی عشق و دوستی بنا کنند ، هیچ حادثه ای نمیتونه شالوده ی این زندگی رو از بین ببره.

برای تمامی جوانان و زوجها آرزوی خوشبختی و داشتن زندگی مشترک عاشقانه دارم.