خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست

دوره متوسطه رو در دبیرستان ابوریحان تهران سپری کرده ام. یکی از دوستان و همکلاسیهای آن دورانم فردی بود به اسم حمید نامی. ایشون قد کوتاهی داشت اما هیکلش ورزیده بود. علیرغم اون قد کوتاه ، یکی از نابغه های بسکتبال دبیرستان ما بود و حرکاتش در بازی ، شباهت زیادی به جادوگری داشت. در دبیرستان ما 7-8 نفر دیگه هم حضور داشتند که کشته مرده ی بسکتبال بودند. زنگ تفریح که میشد ، اینا توی حیاط مشغول بازی میشدند وانصافا" کارهاشون اونقدر جذاب بود که خیلی وقتها ترجیح میدادیم ، در 15-20 دقیقه زنگ تفریح ، بایستیم و بازیشون رو تماشا کنیم.

این گروه ، یه روز تصمیم گرفت که یه دوره مسابقه بسکتبال در مدرسه برگزار کنه. تقریبا" تمام حرفه ای های بسکتبال مدرسه با هم یه تیم تشکیل دادند. ما از این حمید آقای نامی خواهش کردیم در تیم کلاس خودمون حضور داشته باشه. تمام کلاسها ، تیم معرفی کردند. حدود 15-20 تیم آماده مسابقه شدند. تیم حرفه ای ها اصلا" قابل مقایسه با دیگر تیمها نبود. همه مطمئن بودند که اونها قهرمان میشند و حتی حاضر بودیم بدون برگزاری مسابقه ، جام قهرمانی رو به اونها بدیم. تلاش بقیه تیمها ، کسب مقام دوم به بعد بود.

قرعه کشی مرحله اول مسابقات که انجام شد ، دیدیم باید در اولین مسابقه مقابل همین تیم حرفه ای ها بازی کنیم. مقایسه کنید که تیم All Stars لیگ بسکتبال NBA ایالات متحده بخواهد با تیم دروازه غار مسابقه بده!! مرحله اول مسابقات حذفی بود و ما هم پاک روحیه مون رو باختیم. در تیم ما فقط همون حمید نامی بازی بلد بود و بقیه بازیکنان ، یکی از یکی بدتر ( یکی از اونها بنده بودم ). چاره نداشتیم ؛ روح ورزشکاری به ما حکم میکرد که مسابقه بدیم اما میترسیدیم وقتی بازی تموم بشه ، بخاطر نتیجه بسیار ضعیفی که بدست می آریم مورد تمسخر قرار بگیریم.

کل جلسات تمرینی ما فقط یه جلسه بود و در اون یه جلسه هم اونقدر حمید از بازی ما ناامید شد که نگو و نپرس ؛ بیشتر خنده بازار بود تا تمرین. ما به عمرمون حتی در یک مسابقه هم شرکت نکرده بودیم. روز مسابقه فرا رسید و دو تیم مقابل هم صف آرائی کردند. تیم حرفه ای ها دو نفر رو مامور کرد که حمید نامی رو مهار کنه. هر چی منتظر شدم ببینم چه کسی برای مهار من و بقیه بازیکنان تیم ما مامور میشه ، دیدم خبری نشد!! اونا ما رو اصلا" به حساب نمی آوردند و به همین خاطر از هفت دولت آزاد گذاشته بودند!! بازی شروع شد. طفلکی حمید نامی ، علیرغم اینکه حسابی مهارش کرده بودند اما تونست چند امتیاز خوب برای تیم ما کسب کنه. بقیه ما نتونستیم کار خاصی در نمیه اول بازی انجام بدهند. تیم حریف هم بیشتر داشت تمرین میکرد و بجای اینکه بازی کنه ، ما رو بازی میداد. اونها بازی با ما رو اصلا" جدی نگرفته بودند. نیمه اول با برتری حریف به پایان رسید. بین دو نیمه همه ی حواسمون به این نکته مهم بود که آبرومندانه ببازیم!!. با شروع نیمه دوم ییهو ورق برگشت. من و دوستام که دیدیم کسی بازی ما رو تحویل نمیگیره و در زمین آزادانه حرکت میکنیم ، سبد حریف رو مورد آماج حمله های خودمون قرار دادیم. هر جای زمین حریف که صاحب توپ میشدیم به سمت سبد پرتاب میکردیم. بر حسب اتفاق اکثر پرتابها وارد سبد میشد. هنوز تصویر یکی از این حمله ها رو در خاطر دارم ؛ من صاحب توپ بودم و حمید مرتب داد میزد مهرانی پاس بده ، بنداز برای من. اما ناگهان تصمیم گرفتم از 3/1 زمین مستقیما" توپ رو به سمت سبد پرتاب کنم. وقتی پرتاب رو انجام دادم حمید بنا کرد به داد و بیداد که چرا پاس ندادی! هنوز فریاد حمید تمام نشده بود که توپ پرتابی من وارد سبد شد. اون وقتها هنوز قانون پرتاب 3 امتیازی وجود نداشت اما فاصله من از سبد خیلی بیشتر از مرز کنونی پرتاب های 3 امتیازی . خوب یادمه که فریاد خشم آلود حمید ، یک دفعه تبدیل به خنده ی بلندی شد و به من گفت خدا تو رو خفه نکنه ، داری چیکار میکنی؟!

آقا دردسرتون ندم ، در پایان بازی و در نهایت تعجب همگان ، این تیم ما بود که بازی رو از تیم ستارگان بسکتبال مدرسه برد و باعث حذف اونها شد. اونها هم نامردی نکردند و کل مسابقات رو کنسل کردند!! چند سال بعد حمید نامی رو در زمان جنگ و در اردوگاه لشکر 27 محمد رسول الله (ص) دیدم و این آخرین دیدار ما تا الان بوده. امیدوارم هر جا که هست در پرتو عنایات الهی باشه.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٤ مهر ۱۳۸٦ توسط علیرضا بوژمهرانی

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ