حکایت میکنند که روزی بهلول وارد قصر هارون الرشید شد و چون هارون در قصر نبود ، رفت و بر روی تخت خلیفه نشست. فرّاشان و نگهبانان بدین خاطر او را بشدت تنبیه کردند. وقتی هارون به قصر برگشت ، دید بهلول گریه میکند. به او گفت : بخاطر تنبیه گریه میکنی؟ بهلول گفت : نه. برای تو گریه میکنم! من چند لحظه بر روی این تخت نشستم ، اینگونه تنبیه شدم. خدا به فریاد تو برسد که همیشه روی این تخت نشسته ای!!!

حکایت بالا بی شباهت به حال و روز کنونی من نیست. چند روزی میشه که رئیس مستقیم بنده به مرخصی بلند مدت رفته و من باید علاوه بر وظایف خودم ، کارهای ایشون رو هم انجام بدم. کلی کارهای متفاوت که فقط باید یک نفر انجام بده. خدا به فریاد ایشون برسه که دوباره بناست برگردند و اینکارها رو انجام بدهند.

میگن هواپیمائی که سه مسافر داشت در حین پرواز دچار نقص فنی میشه. خلبان به مسافرا میگه باید یکی از شما از هواپیما بپره بیرون تا لااقل بقیه زنده بمونند. برای تعیین فردی که باید بپره ، تصمیم میگیره از اونها آزمون شفاهی بگیره. از نفر اول میپرسه : یک + یک؟ او هم جواب میده : دو. خلبان میگه : آفرین. تو میتونی بمونی. به نفر دوم میگه : یک + دو؟ او هم جواب میده : سه . خلبان میگه بارک الله تو هم میتونی بمونی. به نفر سوم میگه : ریشه ی هفتم جذر 135478 به توان پنج منهای ریشه ی نهم 345987 چند میشه؟ طرف میگه : آقا جون ؛ تو که دیگه جا نداری ، پس چرا سوالهای سخت سخت میپرسی؟!!!

 ربط حکایت بالا رو با برنامه آسمان شب مورخ 23 مهر 1386 خودتون پیدا کنید. این برنامه بعد از مدتها یاد و خاطره ی سوالات تشریحی کنکور رو زنده کرد. نکته ای که باید اضافه کنم اینه که اصرار برای حضور در برنامه ای که بهش انتقاد داریم هم کار صحیحی نبود.

چند روز قبل احساس دلتنگی زیادی برای مادر بزرگ و پدر بزرگم کردم. به همسرم گفتم میخوام یه روزه برم مشهد ، هم زیارت امام رضا (ع) نصیبم میشه و هم فاتحه ای بر مزار مادر بزرگ و پدر بزرگم میخونم. من نوه بزرگ اونها بودم و ارتباط عاطفی بی اندازه ای بین ما وجود داشت. یکی دو روز بعد ، از طرف اداره ماموریتی به من واگذار شد که برای اجرای اون باید به مشهد برم. خوشحالم که خواسته ام خیلی زود اجابت شد.