میگن یه بنده خدایی که خیلی سرمایی بود در بهشت زندگی میکرد. بخاطر این احساس سرمای مداوم ، تصمیم گرفتند جایی در بهشت براش در نظر بگیرند که نزدیک به جهنم باشه بلکه با گرمای جهنم مشکل این بنده خدا حل بشه. اینکار رو کردند اما فایده ای نداشت. بعد گفتند بهتر ببریمش توی جهنم ولی همون دم در باشه که خیلی دور از بهشت نباشه! اما باز هم بی فایده بود و اون بنده خدا باز هم احساس سرما میکرد. خلاصه مرحله به مرحله ایشون رو در قعر جهنم جاش دادند. بعد از یه مدتی متولیان بهشت یادشون اومد که ای دل غافل ؛ یه بهشتی چند وقته در قعر جهنم قرار گرفته و اونا یادشون رفته اون رو بیرون بیارند. رفتند درب جهنم رو باز کردند تا ببینند ایشون در چه وضعیتیه ، که دیدند یکی از اون ته جهنم داره داد میزه " آهاییییییییییییییی...... در رو ببندین؛ داره سوز میاد "!!!!!!!

ما هر روز صبح که میایم به محل کارمون ، از همون جلوی درب ورودی متوجه سوز و سرمایی میشیم که بعلت باز کردن پنجره ها توسط بعضی همکارای گرماییمون در محیط ایجاد شده. خلاصه مصیبتی شده این همکار بودن سرمائیها با گرمائیها........