مثل اینکه این کسالت نمیخواد دست از سرم برداره. مسافرتهای پی در پی چند روز اخیر باعث شده نتونم استراحت مناسبی داشته باشم و تغییرات هوا هم مزید بر علت شده تا این همه دارویی که مصرف کردم هم ، چندان ثمر بخش نباشه. از کسل بودن خوشم نمیاد. احساس میکنم حس و حال هیچ کاری رو ندارم ؛ اما در عین حال ناچارم و باید ، فعال و اکتیو باقی بمونم.

یه دوستی داشتم که در سالهای جنگ ، یه نامه از دوست رزمنده اش دریافت کرده بود. برای این دوست ما ، این نامه خیلی با ارزش بود. یه روز نامه رو برام آورد و داد بخونم. وقتی خوندم دیدم در چند جای نامه غلط املائی وجود داره. از سر سادگی ، خودکاری بدست گرفتم تا این کلمات رو اصلاح کنم ، اما دوستم بتندی نامه رو از دستم قاپید و گفت : این نامه رو با همین شکل و شمایلش میخوام. همین جوری برام عزیز و دوست داشتنی است و دوست دارم اون رو بارها و بارها با غلطهاش بخونم.

شاید اون روز نمیتونستم درک کنم که این رفیق ما چی میگه ، اما خیلی زود تجربه مشابهی برام بوجود اومد. دوستی داشتم که در سالهای اولیه دهه شصت و در یک شب سرد زمستانی ، با گفتن عبارت ساده ی " همیشه برادرت هستم ، همیشه برادرم باش " با هم پیمان برادری بستیم..... چه روزگاری رو گذروندم..... احساسات درونی انسانها که از اعماق وجودشون نشأت میگیره و همیشه با خلوصی وصف نشدنی همراه میشه ، قابل ستایش و تکریم است. من یاد گرفتم به این احساسات احترام بذارم.....

با اینکه همیشه دیدن ماه برام جذاب بوده و هست اما در دو موقعیت خاص ، مشاهده این شیئی جادویی برام هیجان انگیز تر میشه و با دیدن اون غرق در رویا و افسانه میشم ؛ یکی زمانی که ماه ، به شکل هلالی باریک درمیاد و دیگری زمانی که بصورت قرص پر نور و فروزانی ، روشنی بخش شبهای تار است. عجیبه..... در هر دو حالت ، ماه تمثیلی است از یار ...... دیدن ماه رو در روشنی روز دوست ندارم. نور مهتاب در گرگ و میش صبحگاه و شامگاه ، سحر آمیز میشه و در آسمان تاریک نقاط دور افتاده و روستائی ، در خور پرستیدن.......