امروز ، سالروز تولدم بود و از فردا یه صفحه دیگه از کتاب زندگیم ورق میخوره. جالبه ؛ یک کتاب که خوندنش خیلی طول کشیده ، اما اگه خوب بهش نگاه کنیم ، به اندازه یک دفتر 40 برگ ، باریک و کم صفحه است. بعضیها در این دنیا بودند ( و یا هستند ) که کتاب زندگیشون چند برگ بیشتر نداره ، اما خوندن و فهمیدن همین چند برگ ، روزها و سالها و قرنها است که خیلیها رو مشغول و مدهوش کرده. در مقابل کسان دیگری هم بودند و هستند که کتاب زندگیشون بظاهر قطور بوده ، اما الان حتی یک کلمه از اون کتاب ، وجود نداره و یا اگر وجود هم داشته باشه ، خیلیها علاقه ای به خوندن همون یک کلمه هم ندارند.....

امشب تفعلی به دیوان حافظ زدم. تفسیرش با شما....

زاهد خلوت نشین ، دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت ، با سر پیمانه شد

صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست

باز به یک جرعه می ، عاقل و فرزانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش بخواب

باز به پیرانه سر ، عاشق و دیوانه شد

مغبچه ای میگذشت ، راهزن دین و دل

در پی آن آشنا از همه بیگانه شد

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت

چهره ی خندان شمع ، آفت پروانه شد

گریه ی شام و سحر شکر که ضایع نگشت

قطره ی باران ما گوهر یکدانه شد

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری

حلقه ی اوراد ما مجلس افسانه شد

منزل حافظ کنون بارگه پادشاست

دل بر دلدار رفت ، جان بر جانانه شد