مدتی است که بیماریهای پدرم وارد مراحل حادی شده و نیاز به مراقبتهای بیشتری نسبت به گذشته دارند. حدود یک ماه قبل برای دیدن ایشون به تنهایی به تهران سفر کردم و 24 ساعتی رو نزدشون بودم. در اون سفر مجالی نبود تا اعضای خانواده ام رو همراه ببرم. پنجشنبه از فرصت تعطیلی عید غدیر استفاده کردیم و دسته جمعی رفتیم تهران. سر شب به تهران رسیدیم. پدرم رو برای دیالیز به بیمارستان برده بودند ، وقتی برگشت ، دیدم چهره ی ایشون نسبت به یک ماه قبل خیلی تغییر کرده  و از نظر جسمی هم خیلی نحیف شدند طوری که بچه هام باورشون نمیشد از تابستون تا الان این همه تغییر کرده باشند. تقریبا" تمامی 36 ساعتی رو که در تهران بودیم ، در کنار پدرم گذروندیم. سعی کردیم تا جایی که مقدور بود محیط رو با نشاط کنیم و روحیه ایشون رو تقویت کنیم. تا حد زیادی هم در اینکار موفق بودیم. مرور خاطرات مفرح گذشته جذابترین بخش گفتگوهای ما بود.

مادربزرگ مادری من از سادات علوی بودند. خدا رحمتشون کنه ، در ایام عید غدیر اگر در منزل ایشون بودیم سکه های یک ، دو یا پنج ریالی رایج اون زمان رو که قبلا" با سنگ یا انبر کج کرده بودند به ما عیدی میدادند. کج کردن این سکه ها برای این بود که یادمون باشه این عیدی غدیره و نباید خرجش کنیم ( چیزی که اصفهانیها بهش میگن مایه کیسه ). اهالی محله ما در گرگان اعتقاد زیادی به برکت دست مادر بزرگ من داشتند و خیلیها از ایشون درخواست اهداء این سکه های کج شده رو داشتند. الان سالهاست که ایشون از دنیا رفتند و ما تبریک عید غدیر رو به مادرم میگیم و عیدیمون رو هم از ایشون دریافت میکنیم. فرزند کوچکم تعدادی از آیات قرآن رو حفظ کرده و در تهران اونها رو برای مادربزرگ و عمه اش خوند. اونها هم برای تشویقش عیدی جداگانه ای بهش دادند و معدل همون مبلغ رو به فرزند بزرگم هم هدیه کردند. فرزند کوچولوی ما به اعتراض میگفت : قرآنش رو من میخونم ، پولش رو این میگیره!!

صبح روز شنبه از تهران برگشتیم. توی راه اعضای خانواده گفتند دوست داریم نهار رو بیرون خونه بخوریم و پرسیدند کجا ما رو مهمون میکنی؟ گفتم یه دقه ایسته کن! تلفن زدم به باجناقم که توی همین روزا از تهران به اصفهان اومده بود. گفتم شما کجا هستین؟ گفتند در خونه باجناق سومی مهمونیم. گفتم پس ما هم اومدیم. لطفا" بگین برای ما هم غذا آماده کنند!! ( همینجا بگم که این ابتکار هیچ ارتباطی با حضور طولانی مدت بنده در اصفهان نداره. حق نداریم به دیدن فامیل بریم؟؟!! حالا اینکه بعد از خوردن نهار دلمون برای خونه خودمون تنگ شد و زود رفتیم خونه که دیگه به ما مربوط نمیشه ).

خلاصه این یکی دو روزه رو بخوبی و خوشی گذروندیم. تا بعد ببینیم چی میشه.