طی سه روز گذشته ، کارهای رفت و روب داخل خونه رو شروع کردیم. تا چند روز آینده هم درگیر این موضوع خواهیم بود. تقریبا" همه جا رو به هم ریختیم. شانس آوردیم که فضای کافی برای اینکار داریم والا مصیبتی داشتیم که نگو و نپرس.

بعد از ظهر جمعه چند ساعتی استراحت کردم و دوباره تا پاسی از شب مشغول کار شدم. موقع خواب که رسید ، بی خوابی اومد سراغم. فکرهای جور واجور ، رویاها ، مشکلات و ..... فکر میکنم حدود ساعت 1 یا 2 بامداد بود که خوابم برد. در تفکرات قبل از خواب به چیزی که فکر نکرده بود ، دوستان بسیار قدیمی و رفقای تهرونیم بود. توی خواب همه ی اونها رو دیدم. رفته بودم تهران و دوستان دهه ی  60 رو ( که هنوز هم با  اونها رفت و اومد دارم ) دیدم. اما دیدن یکی از اونها باعث تعجبم شده ؛ سعید امیدی.

 سعید از دوستان بسیجی من بود ؛ بچه ای بسیار محجوب و خوش اخلاق. یه آدم آرمانی که مصداق بسیاری از خوبیها بود. سعید جزو اولین افراد پایگاه بود که به جبهه اعزام شد. ایشون در یه روز بیاد موندنی به همراه 12 نفر دیگه از دوستانمون ، از پایگاه مالک اشتر به جبهه اعزام شد. عکسهای اون اعزام رو دارم. از جمع دوستان اون عکس ، فکر میکنم بیش از 6 نفرشون در مناطق مختلف به شهادت رسیدند. سعید امیدی هم یکی از اون شهداست که مفقود الاثر شد ( نمیدونم آیا مثل دوست دیگرم علیرضا باقری ، پیکر مطهرش پیدا شد ی نه ) ..... خیلی وقت بود که به سعید فکر نکرده بودم ؛ بهتره بگم خیلی سال. اما دیشب سعید به خوابم اومد و حرفی رو به من گفت که شاید یه پیام برام باشه.

دو تا آلبوم عکس توی خونه دارم که وقتی صفحات اون رو ورق میزنم ، در هر عکسی چشمم به افرادی دوخته میشه که دیگه در این دنیای خاکی حضور ندارد. با دیدن این عکسها و این افراد ، این بیت حافظ به خاطرم میاد که :مرا در منزل جانان چه جای عیش ، چون هر دم - جرس فریاد می دارد که بر بندید محملها

خواب دوستان شهیدم ، بهترین و شیرین ترینی خوابی است که می بینم. تا بحال چندین بار از این خوابها دیدم . در هر بار اونها پیامی به من میدند که تا مدتها اثرش در وجودم باقی میمونه ؛ از اینجا به بعد دیگه نمیتونم چیزی بگم یا بنویسم....