یکشنبه ساعت 7 صبح

پشت چراغ قرمز توقف کرده ام. ثانیه شماری قرمز رنگ ، رو به صفر شدن پیش میرود. با خودم فکر میکنم درست است که این ثانیه شمار معکوس ، وعده ی زمان رسیدن به چراغ سبز و حرکت را میدهد ، اما از منظری دیگر دارد میگوید سالها ، ماهها ، هفته ها ، روزها ، ساعات ، دقایق و ثانیه های عمر ما هم بسرعت رو به صفر شدن و رسیدن به انتهای خط پیش میروند.... ذهنم را از این موضوع خالی میکنم و مثبت می اندیشم....

 یکشنبه ساعت 9 صبح

از تهران اطلاع میدهند که بیماری پدر وارد مرحله ی بحرانی شده است. برادرم گریه میکند. تصمیم داریم سه شنبه صبح به تهران برویم

یکشنبه ساعت 11 پیش از ظهر

باز تماس میگیرند و میگویند همین الان بیا.... این چه نگاه تلخی بود که صبح امروز به آن ثانیه شمار کردم....

یکشنبه ساعت 20 – تهران

بر سر بالین پدر حاضر میشوم. آن یل دیروز ، هم اینک نحیف و پژمرده شده. در گوشش میخوانم : سلام بابا ؛ من علیرضام. چشمان کم فروغش را باز میکند ؛ خیره در صورت من. به سختی و آرامی سلامم را پاسخ میدهد. بعید میدانم مرا شناخته باشد ، اما به مادرم اشاره میکند و باز به زحمت چند کلمه را زمزمه میکند تا مطمئن شوم هم مرا شناخته و هم در این حال بیماری و رنج و زحمت ، هنوز مهر و عطوفت پدرانه را نسبت به فرزندش فراموش نکرده. با همان کلمات بریده بریده از مادرم میپرسد : برای علیرضا غذا پخته ای؟ ماشینش رو در جای مناسب گذاشته؟  چند سال قبل در یکی از مسافرتهایی که برای دیدن پدر و مادر به تهران داشتم ، رادیو پخش ماشینم را دزدیدند. از آن سال به بعد پدرم همیشه نگران بود مبادا در این مسافرتها از این بات متحمل ضرر و زیانی شوم.

دوشنبه ساعت 7 صبح – تهران

شب گذشته را در بیمارستان ماندم ؛ استراحتگاهم یک صندلی کوچک چوبی در کنار تخت پدر. تمام شب بیدار بودم. پدر خسته شده. پاهایش را ماساژ دادم. نحیفی جسمش غصه دارم کرده. پرستاری برای گرفتن خون می آید . رگی پیدا نمیکند. با زحمت کارش را به اتمام میرساند. از سر شب تا این زمان بر خودم مسلط بودم اما دیدن این صحنه دیگر صبرم را لبریز میکند. دقایقی آرام میگریم....

دوشنبه ساعت 19 – جاده تهران اصفهان

پیش از ظهر 3 ساعت استراحت کرده ام. دوباره در بیمارستان هستیم. پدر در شرایط مناسبتری نسبت به روزهای گذشته قرار دارد. باید برگردم. در جاده ای دور دراز ، یکه و تنها ، بی حرف و گفتگویی به پیش میروم. میروم تا باز بازگردم.... سرنوشت چه خوابها که برای ما ندیده است....