پس از دو سه روز کار در اداره و منزل ، تصمیم داشتم صبح پنجشنبه ( 2 اسفند ) برای پیگیری وضعیت بیماری پدر ، عازم تهران بشم. توی این چند روز خونه رو برای نقاشی حسابی بهم ریخته بودیم و در همین حال و روز ، من باید مرتب بین اصفهان و تهران در رفت و آمد باشم. قرار بود ماموریتی چند روزه به جزیره کیش داشته باشم اما بخاطر لزوم حضور در تهران ، این ماموریت رو لغو کردم. چهارشنبه شب ، خسته و کوفته ، بخواب رفتم. ساعت 4 صبح روز پنجشنبه ، با صدای تلفن از خواب پریدم. برادرم بودم. گفت کی میخواهی بیایی تهران ؟ گفتم حدود ساعت 7 یا 8 راه می افتام و تا ظهر میرسم. گفت: همین الان حرکت کن ؛ حال بابا خوب نیست.... با عجله وسایلم رو جمع و جور کردم و به راه افتادم. حدود ساعت 6 صبح و برای خواندن نماز در میمه توقف کردم. چهره ی گرفته ی ماه رو دیدم ؛ هر دو خونین دل بودیم.....

 

برای گرفتن عکسی از ماه گرفتگی ، توقف کوتاهی در کنار جاده داشتم. سه پایه نداشتم و به ناچار دوربین را روی سقف ماشین قرار دادم. بیش از یکی دو دقیقه مکث نکردم اما در همین مدت دستانم از شدت سرما به درد آمد. دوباره به راه افتادم ؛ با حال و روزی که چندان گفتن ندارد.....

 

همراه مادرم به بیمارستان رفتم. پس از خواهش و تمنا ، اجازه دادن برای چند لحظه در ICU پدر را ببینم. دوربینم را همراه داشتم تا از او عکس بگیرم اما با دیدن او در وضعیت جدید ، از اینکار منصرف شدم. وقتی برگشتم مادرم گفت : عکس گرفتی؟ گفتم : دلم نمی یاد از این حال و روز.... بغض ، مجالی برای اتمام جمله ام نداد. بعد از ظهر پدر رو برای دیالیز به بخش دیگری بردیم و خوشبختانه در طول 3 ساعتی که زیر دیالیز بودند ، لحظه به لحظه حال ایشون بهتر و بهتر شد. هوشیاری خوبی داشتند و با سر به پرسشهایم پاسخ میگفتند. همه از این وضع خوشحال بودیم. پس از چند روز فشار روحی مداوم ، حالا میشد گل لبخند رو روی چهره خانواده دید.

 

با همسرم تماس گرفتم و ایشون رو در جریان بهبود نسبی وضع پدر قرار دادم. به شوخی میگفت : ظاهرا" پدرتون هر موقع شما کنارشون هستین حالشون خوب میشه ؛ یا همون تهران بمونید و یا پدر رو با خودتون بیارین اصفهان. هیچکدام از این پیشنهادها عملی نیست ؛ اما اگه میشد ، چی میشد! شب با خواهر زاده ها و سایر اهل فامیل شوخی کردم و تا دقایقی اونها رو خندوندم. انرژی همه تحلیل رفته و نیاز به تقویت روحیه دارند. خیلی سخته که آدم در عین داشتن یه مشکل بزرگ و غم طاقت فرسا ، بخنده. اما سختتر اینه که در چنین شرایطی ، دیگران رو بخندونی.....

 

راستی ؛ در مورد عکس ماه گرفتگی هم باید بگم این عکس رو در کنار جاده اصفهان تهران گرفتم. موقع گرفتن عکس ، ماشینهایی رو که در باند مقابل در حرکت بودند ، در نظر گرفتم تا وقتی به پایین ماه میرسند ، عکس بگیرم. ولی حواسم نبود که یه تریلی در همون لحظه از فاصله چند متری من و از وسط کادرم در حال عبور بود!! عکس رو که گرفتم دیدم خوشبختانه حضور نابهنگام این تریلی باعث زیباتر شدن عکس شده است. دمت گرم آقای راننده....