جمعه صبح : توی سالن فرودگاه اصفهان ، مثل همیشه نگاهی به محصولات فروشگاه لوازم فرهنگی میندازم. یه CD از موسیقی محلی مناطق مختلف ایران میخرم. اعتراف میکنم که وقتی این نوع موسیقی رو میشنوم ، نمیتونم دست به جیب نشم.

جمعه بعد از ظهر – تهران : دوباره میریم بیمارستان. این بار دیگه باید از پشت شیشه ICU ملاقات انجام بشه. در کنار پدرم ، جوانی حدود 20 ساله بیهوش روی تخت افتاده. تصادف کرده ؛ ناله های مادرش باعث شده که غم خودمون رو فراموش کنیم و بیش از پدر ، برای سلامتی و بهبودی این جوان دعا کنیم. دیدن رفتار این مادر نسبت به فرزند بیهوشش دوباره یادآوری میکنه که ، ما نمیتونیم بفهمیم مادر یعنی چی......

جمعه شب – تهران : برای عزیمت به ماموریت اومدم دفترمون. خوابم نمیبره . ترانه های محلی CD امروز رو گوش میدم. ساعت از 1 بامداد گذشته و هنوز بیدارم.

شنبه صبح : به اتفاق دو تن از دوستان به بندرعباس سفر میکنم. اولین باره که به این شهر میرم. نشستی آموزشی با علاقمندان به رویت هلال ماه داریم.

شنبه شب : خسته و کوفته بندرعباس رو ترک میکنم. تنها خاطره خوب این سفر دیدار مجدد دوستان و پیدا کردن چند دوست جدید است. این سفر چیزی غیر از این برام نداشت. خوشبختانه پرواز مستقیم به اصفهان برام فراهم شد. با اینکه این راه طولانی رو فقط در 90 دقیقه طی کردم و به اصفهان رسیدم اما خستگی زیاد باعث شد همین 90 دقیقه هم طاقت فرسا باشه.