بگذارید بگریم، به پریشانی خویش
که به جان آمدم از بی سر و سامانی خویش

غم بی همنفسی کشت مرا در این شهر
در میان، با که گذارم، غم پنهانی خویش

اندر این بحر بلا، ساحل امیدی نیست
تا بدان سوی کشم کشتی طوفانی خویش

زنده ام باز، پس از این همه ناکامی ها
به خدا کس نشناسم به گرانجانی خویش

گفتم ای دل که چو من خانه خرابی دیدی؟
گفت: ما خانه ندیدیم به ویرانی خویش

جان چو پروانه به پای تو فشاندم چون شمع
بینمت رقص کنان بر سر قربانی خویش

ما به پای تو سر صدق نهادیم و زدیم
داغ رسوائی عشق تو، به پیشانی خویش
 
 


امشب حال خوشی ندارم. کاش میشد برم یه جا تنها باشم. دلم گرفته ، اساسی. آدما همینطورن دیگه. یه روز شاد شاد ، یه روز غمگین......