خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست

دیروز دیرتر از معمول اومدم خونه. کارهام رو که انجام دادم ، غروب شده بود و من تازه میخواستم استراحت کنم. این استراحت دیرهنگام باعث شد که شب ، بی خواب بشم. ساعت ، 30 دقیقه ی بامداد رو نشون میداد که دیگه از نگاه کردن به تلویزیون خسته شدم و چراغها رو خاموش کردم ؛ اما خوابم نمیبرد.

 حال خوشی نداشتم و شوق تنهایی در دلم موج میزد. دوست داشتم در اون دل شب سوار بر اسب خیال بشم و برم جایی که بتونم قدری خودم رو سبک کنم. با این که سوار بر توسن خیال ، میتونستم با سرعتی غیر قابل تصور ، در یک لحظه و در یک چشم برهم زدن در فضا و زمان حرکت کنم ، با اینکه میتونستم به اعماق زمین فرو برم و یا اینکه به کهکشانهای دور و تنها سفر کنم ، با اینکه میتونستم در زمان سیر کنم ، میتونستم به گذشته و آینده برم ، میتونستم اونقدر بالا برم که از اونجا تمام عالم و خلقت رو کوچک و ناچیز ببینم ، اما تصمیم گرفت این سفر خیالی رو در زمان حال و به مکانی بسیار نزدیک و دست یافتنی انجام بدهم. دیشب ، با پای خیال ، پیچ و خمهای دوست داشتنی کوه صفه اصفهان رو طی کردم و بر سر مزار شهدای گمنام حاضر شدم......

 

در اون تاریکی و تنهایی ، دقایقی رو به اون سنگها که حالا هر کدومشون ، نشونی یه آدم بزرگ و بلند مرتبه بود ، خیره شدم. داستان این شهیدان رو با روزگار خودم مقایسه میکردم. هوای خنک و روح بخش سحرگاهان ، درخشش ستاره هایی که با چشمک زدن ( مثل فرستادن پیام با زبان و علائم مورس ) با من حرف میزدند و قرار گرفتن در کنار این پیکرهای پاک و مقدس ، اندکی از تنهائیم کاست و آروم آروم تونستم با این بیداران به ظاهر خموش به گفتگو بشینم......

 

خوش بحالتون ؛ در بلندای این کوه به آرامش ابدی رسیده اید. به حال شما ،‌ غبطه میخورم. غبطه میخورم ، چون در عصر و دوره ای خاص ، پنجره ای از زمین بسوی ملکوت گشوده شد و شما با پروازی رویایی ، دل از زمین و زمینیان کندید و با عبور از اون پنجره ، در فضای لایتناهی آسمانها شناور شدید ، اما من هنوز در قید و بند زمین گرفتارم و نشانی پنجره رو گم کرده ام......

غبطه میخورم که شما گمنامید و من آشنا.... چه کسی میتونه معنا و ارزش این گمنامی را درک کند؟ شما قطره ای بودید که به دریا متصل شدید و دیگر خود دریائید. این است معنای گمنامی شما. شما گمنام ، اما آشنای همه اید و من ، آشنایی هستم که برای دیگران غریب و گمنامم.......

 

غبطه میخورم چون در مقابل شما ، بیگانگان و دشمنان قرار داشتند و شما با آنان جنگیدید. همه ما ، هر ایرانی ، از هر دین و آئین و مسلکی ، خود را و آرامش کنونی خود را ، مدیون این فداکاری و ایستادگی در مقابل دشمنان میداند  ؛ اما من در زمانی زندگی میکنم که برخی اوقات در مقابلم ، نه دشمنان ، که دوستان قرار میگیرند. زخمهایی که بر بدن پاک و مطهر شما وارد آمده در اثر تیر و ترکش بیگانگان است ، اما عزیزان من ، برخیزید و نگاه بر جراحت زخم زبان دوستان کنید و ببینید چگونه بی هیچ تیر و ترکشی ، میتوان تنی پاره پاره داشت. جسم عطرآگین شما ، در پس سالهای زیادی که از لحظه ی عروجتان گذشت ،‌ خاک ایران را قوت و توانی دیگر بخشید و اینک در این دل کوه ، استخوانهای شما به ما درس محکم بودن و ایستادگی میدهد ؛ اما آیا حال و روز مرا میبینید؟ آیا در این روزگار تنهایی ، صدای شکستن استخوانهایم میشنوید؟....... برخیزید و با من سخن بگویید ؛ ای آسمانیان ؛ ای گمنامان از همه کس آشناتر.....

 

مدتی رو کنار آنان بودم. چشمانم رو بسوی شهری که چراغهایش کران تا کران را روشن کرده بود چرخاندم..... کوه تاریک بود و شهر روشن ، اما چشم دلم میدید که شهر تاریک است و کوه روشن..... با پای خیال ، دوباره در آن پیچ و خم زیبا ، بسوی تاریکی به پیش رفتم......

ساعت 3 بامداد بود. پلکهایم سنگین شده بود و آماده برای خوابی از پی خوابهای دگر...... 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ توسط علیرضا بوژمهرانی

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ