یه سررسید دارم مربوط به سال 1371

 

اوایل سال 1371 که برای دیدن اقوام از تهران به اصفهان اومده بودم ، ساعاتی رو مهمان شهردار وقت اصفهان بودیم. در اون دیدار ایشون این سررسید رو به من دادند. چند ماه بعد از من دعوت کردند در صورت تمایل برای کار در شهرداری به اصفهان بیام. سوم امرداد سال 1371 به اصفهان اومدم. اون زمان تصور میکردم حضورم در اصفهان بیش از یکسال طول نخواهد کشید اما شرایط بگونه ای رقم خورد که دیگه در اصفهان موندگار شدیم.

 

از اوایل سال 1371 تا قبل از اومدم به اصفهان برخی از غزلیات دیوان شمس رو که در اون زمان مرتب با خودم زمزمه میکردم در این سررسید نوشتم. بعدها هم وقتی به اصفهان اومدم شرح جلسات و برنامه های کاریم رو در اون یادداشت کردم. حالا این سررسید برام حکم یه یادگاری رو پیدا کرده که با نگاه به صفحاتش ، خاطرات سال 1371 برام زنده میشه.

 

امشب وقتی برای عکاسی شبانه از چند گل رفتم توی حیاط ، یاد یکی از غزلیات دیوان شمش اوفتادم که در اون سررسید یادداشت کردم. این غزل رو به همراه چند عکسی که امشب گرفتم تقدیم حضورتون میکنم.

 

چونکه درآییم به غوغای شب

گرد برآریم ز صهبای شب

 

خواب نخواهد ، بگریزد ز خواب

آنکه بدیدست تماشای شب

 

بس دل پر نور و بسی جان پاک

مشتغل و بنده و مولای شب

 

شب تتق شاهد غیبی بود

روز کجا باشد همتای شب؟

 

پیش تو شب هست چو دیگ سیاه

چون نچشیدی تو ز حلوای شب

 

دست مرا بست شب از کسب و کار

تا به سحر دست من و پای شب

 

راه دراز است و برانیم تیز

ما به درازا و به پهنای شب

 

روز اگر مکسب و سواداگریست

ذوق دگر دارد سودای شب

 

مفخر تبریز تویی شمس دین

حسرت روزی و تمنای شب