خرّم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست

در پناه بته ای ، روی کمرگاهی دور

چشمه ای بود ، نهان زمزمه گر

چشمه ای بود سراینده ی دل شادی ها

چشمه ای روشن و روشنگر تاریکی ها

 

روی هر دامنه و دره دوید

رخ آشفته علف ها را شست

بوسه زد زلف گل وحشی را

دل خاموش چمن را کاوید

 

هیچ کس چشمه ی جوشنده به چیزی نگرفت

صورت هیچ کسی در دل او سایه نزد

بر لبانش چه سخن ها ، که کس آن را نشنید

بر جبینش چه شکن ها ، که کس آن را نزدود

 

گر چه پیوند نهان با دل کوهستان داشت

آرزو داشت ببیند رخ دریاها را

آرزو داشت بریزد به دل اقیانوس

تا نیابد خود را

درنوردد همه صحراها را

 

" آه اگر دشت عطش کرده ، لبانم نمکد

یا اگر سینه ی آن کوه نکوبد بالم

یا اگر تندی این راه ، توانم نبرد ( naborad )

ماسه ی ساحل امید به تن خواهم شست

روی دریای پر از موج گران خواهم دید "

 

گر چه کس نغمه ی این چشمه نه بشنوده هنوز

باز در روی کمرگاه و فراز دره

چشمه ای هست که او زمزمه دارد بر لب

چشمه ای هست که می جوشد باز

چشمه ای هست به راه ......

 

( شاعر: سیاوش کسرائی )

 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ توسط علیرضا بوژمهرانی

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ