دیشب یه خواب راحت داشتم. تا دیروز غروب ، یه مسئولیت رو روی دوشم احساس میکردم و تلاش داشتم با وقت و انرژی گذاشتن ، اون مسئولیت رو به نحو مناسبی به سرانجام برسونم. جدی بودنم در اینکار اونقدر بود که همه جوره سعی و تلاش کردم و حتی تا مرزهای ناشناخته ی مرگ هم پیش رفتم!

ولی خوب ؛ مجموعه ی تلاشهای من ، نتیجه ای در بر نداشت. از اون جور آدمها هم نیستم که مرتب احساس تکلیف کنم و در قالب این به اصطلاح تکلیف ، بخوام حرف خودم رو به هر قیمتی که شده به کرسی بشونم. فلذا ، دیروز غروب دیگه دست از این تلاش کشیدم. در طی این مدت ، به اون هدفی که در نظر داشتم نرسیدم اما در عوض شناخت مناسبتری از وقایع پیرامونم و افرادی که با اونها در ارتباط بودم پیدا کردم. بازده و دستاورد این فعالیت برام زیاد نبود و درگیر شدن در یک بیماری که توانم رو تحلیل برد ، دستمزد نهایی من شد. اما دیشب ، چون پیش وجدان خودم راضی بودم که هر آنچه که از دستم برمی اومد انجام دادم ، یه خواب راحت داشتم. یکی از بستگانم میگفت داشتن یه خواب راحت ، نعمتی است که تا از دست ندیم ، لذتش رو درک نمی کنیم.

یکی از دوستانم اهل شعر و ادب است و هر از چند گاهی برای گفتن حرفی و یا دادن پاسخی ، از کلام زیبای شعر استفاده میکنه. این رفتار ایشون ، دیشب ما رو هم وسوسه کرد سری به دیوانهای شعر بزنیم. همینجوری تفعل زدم و دو بیت شعر رو خوندم....

واعظان کین جلوه در محراب و منبر می کنند

چون به خلوت می روند ، آن کار دیگر می کنند

پرسشی دارم ، ز دانشمند مجلس باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند؟