پیرمردی به صحن اصلی وارد شد و در حال نزدیک شدن به ضریح بود. چهره ای معمولی داشت ؛ مثل تمامی زائرن دیگری که در آن لحظه در آنجا بودند. با قدی کوتاه و ریشی جوگندمی ، آهسته قدم برمی داشت. چشمانش اشک آلود بود و میشد در نگاه نافذش ، شور و اشتیاق وصال را دید. اما آنچه که در این پیرمرد ، توجه مرا بخود جلب کرد ، نه نگاه نافذش ، نه چشمان اشکبارش ، نه شور و شوق وصالش ، بلکه حالت دستهای او بود.......

 

 

از همان بدو ورود به صحن ، دستهای این پیرمرد به حالت تمنا و نیاز هم سوی آسمان بود و هم رو به ضریح. زبانش تکلم نمیکرد ، اما فرم دستهایش یک دنیا حرف بود. شرمندگی ، تمنا ، نیاز و امید را میشد در حالت دستان این پیرمرد حس کرد. نگاه به دستهای او ، چشمانم را بسوی دستهای دیگر زائران چرخاند ؛ وای خدای من! .........چه غوغایی بود در سکوت این دستها...... دستهای رو به آسمان ، دستهای رو به معشوق ، دستهایی که تا سرحد امکان برای لمس نشانه ای از معشوق کشیده شده بودند ، دستهایی که عطر و بوی نماد معشوق را بر سر و صورت عاشقان میریختند ، دستهایی که به دامن نقره فام معشوق گره خورده بودند و حرارت وصل را با خونی که رگهای برآمده جریان داشت به سر تا پای عاشق میرساندند......

 

 

به دستهایم نگاه کردم ؛ ملتمسانه چشم بر چشم من دوخته بودند. از من طلب میکردند آنان را در این طوفان دستها غرق نمایم. فریاد سکوتشان مرا به حرکت وا داشت. دیگر این پایم نبود که مرا به جلو میبرد ؛ من بر بال دستهایم سوار بودم و پیش میرفتم. لحظه به لحظه ، نزدیکتر و نزدیکتر ، کششی از پس کشش دیگر.........

انگشتانم به ضریح مشبک رسیده بود. نگاهی به دستم کردم ؛ آرامشی از پس آن بیتابی........دستم تا سر حد امکان بالا رفت و به ضریح قفل شد...... سر بر دست تکیه دادم و گوش جان به نجوای او سپردم :

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد

گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

 

 

نگاه بر دست خود میکردم و میگریستم. دستم گاهی خود را به این دامان نقره ای میچسباند و گاهی با تمام توان خود را در شبکه های ضریح میفشرد تا خرد شد ، فرو ریزد ، غرق شود و حس فانی شدن در معشوق را درک کند.......... نیاز به هیچ کلامی نبود. دستم حرفهایش را با زبان بی زبانی میگفت......

لحظه ی وداع فرا رسیده بود و باید دستم را از ضریح جدا میکردم. بسختی اینکار را کردم اما انگشتانم همچنان اسیر نیروی جذبه ی رضوی بودند و همچنانکه رو به سوی حضرت داشتند فغان میکردند :

 

از پای فتادیم چو آمد شب هجران

در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

 

 

پژمرده از آغاز فراغی دوباره و شادمان از حالتی که پیدا کرده بودم ، آهسته آهسته از حرم خارج شدم. در محوطه بیرونی حرم ، برای آخرین بار رو به بارگاه رضوی کردم و ......

 

ای غایب از نظر به خدا میسپارمت

جانم بسوختی و به دل دوست میدارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک

باور مکن که دست ز دامن بدارمت

میگریم و مرادم از این سیل اشکبار

تخم محبت است که در دل بکارمت

بارم ده از کرم سوی خود ، تا به سوز دل

در پای ، دم به دم گهر از دیده بارمت

 

 

ادامه دارد.....