کوه گشت امروزم به یک سنگ نوردی اساسی تبدیل شد. برنامه ی معمولی پیاده روی من اینطوره که ابتدا 10 تا 13 دقیقه پیاده روی تند انجام میدهم تا از ورودی کوه صفه به مدفن شهدای گمنام برسم. این قسمت از مسیر ، شیبی تند تر از بقیه ی قسمتها داره و پیاده روی تند در اون ، باعث میشه بدنم خیلی سریع گرم شده و ضربان قلب و تنفسم شدت پیدا کنه. در کنار مزار شهدا ، توقفی کوتاه دارم و پس از قرائت فاتحه ، چند دقیقه پیاده روی ملایم میکنم و بعد آروم آروم به سرعتم اضافه میکنم. معمولا" فاصله ی بین مزار شهدا تا بالای آبشار را در 20 دقیقه طی کرده و در اونجا چند دقیقه استراحت میکنم و بعد در طی 25 دقیقه برمیگردم.

 

 

امروز وقتی از مزار شهدا رد شدم ، دیدم چند نفر جوان از صخره های سمت راست چشمه ی درویش در حال بالا رفتن هستند. به یاد سال 1362 افتادم که همراه دوستانم به میگون ( منطقه فشم در شمال تهران ) رفته بودیم و پس از یک شب اقامت در کنار رودخونه ، صبح از کوهی که در اون نزدیکی بود بالا رفتیم ؛ بالا رفتنی که کم مونده بود به قیمت جونم تمام بشه. در اون زمان من کفشهای مناسبی برای کوهنوردی نداشتم. وقتی بخشی از مسیر را بالا رفتم ، به جایی رسیدم که شیب تند ، و سنگها صاف بود و هیچ جای دستگیری وجود نداشت. نه راه پیش داشتم نه راه پس. شاید حدود یک ساعت بلاتکلیف مونده بودم. بلاخره به هر جون کندنی بود خودم را آروم آروم بالا کشیدم. چند نفر از دوستانم که از من جلوتر بودند ، با حرکتی سریع خودشون را به منطقه ای امن رسونده بودند اما این حرکت سریع اونا باعث شد سنگهای بزرگی از زیر پاشون به پایین بیفته. اگر من همچنان در جای خود مونده بودم ، بسیاری از اون سنگها با من برخورد میکردند اما چند ثانیه قبل از اینکه سنگها به من برسند ، خودم رو به زیر یک سنگ بزرگ فشردم. این جان پناه ، جون منو نجات داد......

 

 

امروز وقتی این جوونا رو در بالای این صخره ها دیدم ، هوس کردم سنگ نوردی کنم. تا بحال در کوه صفه اینکار را انجام نداده بودم. کفشهای کتونی ارزون قیمتم ، خوشبختانه عین سریش به سنگها میچسبید. با کمی جستجو مسیر رو پیدا کردم. مرد جوونی که در پایین صخره بود به من گفت مسیر فلشهای راهنما داره و فقط از همون مسیر بالا برو تا دچار دردسر نشی.

 

 

صعود رو آغاز کردم. در ابتدا چند فلش راهنما – که بسیار نخ نما شده بودند – رو دیدم اما نتونستم مابقی اونها رو پیدا کنم. بی خیال این فلشها ، بر اساس کمی تجربه و مقداری جسارت ، در بین سنگها جای دست پیدا میکردم و خودم را بالا میکشیدم. مسیر مرتب سخت و آسون میشد. بخشهای انتهایی مسیر واقعا" فنی شده بود و برام لذت بخش تر بود. سرعت صعودم اونقدر زیاد بود که از اون جوونا هم جلو زدم! در بالای این صخره ها ، فضایی بسیار زیبا و دل انگیز وجود داشت که تاکنون ندیده بودم. وقتی روی تخته سنگی نشستم ، کوه مثل چتر و سایبونی روی سرم قرار داشت. منظره ی فوق العاده زیبایی بود......

 

 

وقتی به پایین برگشتم بی اندازه خسته بودم. امروز پس از پایان وقت اداری به یک جلسه رفتم و پس از برگشت به منزل با استراحتی بسیار کوتاه به کوه اومدم. علیرغم این خستگی ، خوشحال بودم که هنوز جسارت جوونیم رو فراموش نکردم ؛ هنوز هم از ریسک کردن لذت میبرم ؛ مثل همیشه.........