این تعطیلی های مکرر اونقدر کلافه ام کرده که برای استراحت میخوام برم مرخصی!! هر چقدر هم که برنامه ریزی میکنیم تا از وقتمون بهترین استفاده رو ببریم ، باز هم نمیشه. به هر حال از چند روز آینده ، چند روزی رو در محیط اینترنت نخواهم بود.

 

 

هفته گذشته که برای پیاده روی به کوه رفته بودم ، تصمیم گرفتم به یه مسیر جدید پا بذارم ؛ مسیری که من رو وادار میکرد مثل زمانی بچگی ، از یه دیواره ی راست بالا برم!! یه خورده که پیش رفتم ، هم هوا رو به تاریکی گذاشت ، هم خسته شدم و هم دیدم هنوز به وحشت نیفتادم !! ( آخه ممکنه بود بخاطر این تاریکی و خستگی و نابلدی و نداشتن تجهیزات ، پرت بشم پایین و جان به جان آفرین تسلیم کنم ).

 

 

از این به وحشت نیفتادنم ، بد جوری ترسیدم!!! برای همین تصمیم به برگشت گرفتم. موقع برگشتن یه تیکه راه رو با دویدن طی کردم و بالای یه تپه ایستادم. باد تندی میوزید و من ، مثل فاتحین اورست ، پا بر روی تخته سنگی گذاشتم و نظاره گر اطراف شدم. این پیاده رویها احساس فوق العاده ای در من بوجود میاره. حس رها بودن ، تنها بودن ، با خود بودن ، بی خود بودن ، نشاط و سر زندگی ، موفقیت و کامیابی ، خستگی و واماندگی......... تمام این احساسها رو میتونم ظرف یکی دو ساعت تجربه کنم و از هر کدومشون ، پیامی و نیرویی دوباره بگیرم.

 

 

امروز هم دوباره به کوه خواهم رفت. تصمیم دارم کار ناتمام حرکت در اون مسیر جدید رو پی بگیرم تا ببینم این مسیر چه جوری به بلندترین قسمت کوه صفه منتهی میشه.

 

 

راستی ؛ در مورد قصه ی ترسیدن از نترسیدن میشه خیلی حرف زد و خیلی فکر کرد. توی این دو سه کلمه ، خیلی چیزهای جالب نهفته.....