دیروز یه رویداد جالب و غیر منتظره برام پیش اومد. یکی از همکاران بازنشسته بنده که خیلی اهل دین و دیانت هستند برای پرسشی در مورد عید فطر و هلال ماه به دفتر من اومدند. پس از اینکه صحبتهای ما در این زمینه تمام شد ، انگشتری رو از دستشون خارج کردند و به من دادند و گفتند این انگشتر رو میشناسی؟ با نگاهی به این انگشتر ، خاطرات شش سال پیش برام زنده شد.

 

 

شش سال قبل به زیارت عتبات مشرف شدم. یادگاری مهمی که از این سفر به همراه آورده بودم یه انگشتری نقره با نگینی از جنس درّ نجف بود. این انگشتر ارزش فوق العاده ای از نظر معنوی برام داشت. چند سال قبل ، در جلسه تودیع یکی از مسئولین ، و در جایی که همه داشتند سکه های طلا و هدایای گران قیمت به اون مسئول میدادند ، من هم برای قدردانی از زحمات ایشون ، این انگشتر رو از دست بیرون آوردم و گفتم این انگشتر از همه چیز برام عزیزتر است و دوست دارم این عزیزترین رو به شما هدیه بدهم. ظاهرا" ایشان هم مدتی بعد این انگشتر رو به این همکار بازشسته کنونی هدیه کرده اند. 

همکارم گفت پس از دریافت این انگشتر خیلی دنبال بودم ببینم این انگشتر در اصل مال کی بوده. تا اینکه در یکی از این پرس و جوها ، شخص ثالثی به من گفت که من در اون جلسه ی تودیع حضور داشتم و دیدم که آقای مهرانی این انگشتر رو هدیه کردند. حالا هم اومدم پیش شما تا اگر راضی نیستید این انگشتر پیش من باشه ، اون رو به شما پس بدم.

 

 

به ایشون گفتم من این انگشتر رو از شما بازپس میگیرم اما دوست دارم اینبار اون رو به خود شما هدیه کنم. انگشتر دوباره در انگشت دست راست ایشون جای گرفت. به من گفتند من با این انگشتر مکه رفتم. گفتم این انگشتر خیلی ارزشمند است. این ، برای من یک نشونی بود که متوجه شدم زیارتم در عتبات ، قبول شده و مورد عنایت حضرت اباعبدالله علیه السلام و برادر بزرگوارشان قمر بنی هاشم ابوالفضل علیه السلام واقع شدم. گفتم این انگشتر داستانی داره که براتون تعریف میکنم.

 

در سفر به عتبات و در شهر نجف ، شبی بعد از زیارت حضرت امیر المومنین علی ابن ابی طالب علیه السلام ، تنهایی به بازار قدیمی و سرپوشیده ی نجف رفتم. تعدادی سنگ درّ را خریداری کردم تا بعدها در ایران برای اونها رکاب بذارم و استفاده کنم. به دنبال یک انگشتر برای خودم هم گشتم. پس از مدتی جستجو ، در یک مغازه انگشترهای زیبایی دیدم و یکی از اونها رو انتخاب کردم. وقتی برای تعیین قیمت با فروشنده مشغول چانه زنی شدم ، او گفت که به تو تخفیف خوبی میدهم بشرط اینکه در حرم امام رضا علیه السلام دو رکعت نماز از طرف من بخوانی..... در آن زمان هنوز رژیم صدام قدرت را در اختیار داشت و به همان اندازه که زیارت عتبات برای ما ایرانیها به یک آرزوی دست نیافتنی تبدیل شده بود ، زیارت امام رضا علیه السلام هم برای شیعیان عراق یک آرزوی بزرگ بود. این شرط را قبول کردم و انگشتر را خریدم ( در اولین سفرم به مشهد هم سفارش ایشان را انجام دادم ). خرید این انگشتر به این نیت بود که با دیدن آن ، به یاد این سفر بیفتم.

 

از نجف به کربلا رفتیم. در غروب آخرین روز حضورمان در کربلا برای زیارت به حرم سید الشهداء علیه السلام رفتم. مقدار ناچیزی سوغات معنوی خریده بودم و میخواستم آن را متبرک کنم که از جمله ی آنها همان انگشتری بود که در نجف خریده بودم. این انگشتر در آن روزها مرتب در دستم بود. پس از مدتی حضور در حرم ، احساس کردم حال زیارت ندارم و دوست دارم از حرم خارج شوم. با خود گفتم زیارت قتلگاه را انجام دهم و به هتل برگردم. با اینکه فاصله ی بین ضریح سید الشهداء تا قتلگاه چند ده متر بیشتر نیست اما در همین فاصله ی کم هم مرتب احساس بدی که در وجودم رخنه کرده بود شدیدتر و شدیدتر میشد. وقتی در کنار ضریح قتلگاه ، با بی تفاوتی کامل ، دست بر ضریح گذاشتم ، دیدم انگشترم در دستم نیست.....

 

ظرف چند ثانیه ، آن احساس بد جای خود را به یک خرابی به تمام معنا داد. از درون فرو ریخته بودم. با خود گفتم علیرضا ؛ تو مردود درگاه ائمه شدی ، آنقدر که حتی یادگاری این سفر را هم از تو باز گرفتند. با ناامیدی وصف نشدنی آماده ی خروج از حرم شدم ؛ آن هم چه خارج شدنی..... فکر میکردم اگر دوستانم در ایران به من بگویند زیارت قبول ، باید به آنان چه بگویم؟ بگویم رانده شده ام؟..... با این حال و روز به نزدیک درب اصلی حرم رسیدم و با خود گفتم که به هتل میروم و در این زمان باقیمانده نیز دیگر به هیچ مکان زیارتی نخواهم رفت. درست در کنار درب اصلی ، گویا به من الهام شد که کیف دستی خود را ببینم. روی زمین نشستم و کیفم را باز کردم. وسایل داخل آن را کمی جابجا کردم که ناگهان صدای افتادن چیزی به گوشم رسید. نگاه کردم و دیدم انگشترم در کنار درب حرم افتاده است...... این نشانه ی پذیرش مجددم بود. خوشحال و گریان به حرم ابوالفضل علیه السلام رفتم و آنجا هم عنایتی از حضرت به من شد که نشئه ی روحانیم را صد چندان کرد....

 

وقتی داستان این انگشتر به پایان رسید،  دیدم همکارم اشکهایش را پاک میکند. باز هم یادآور شدم قدر این انگشتر را بدان.... این یک یادگاری ویژه است.....