مرحله اول یکی از برنامه هایی که این هفته در دستور کارم بوده رو تقریبا" به اتمام رسوندم. خوشبختانه همه چیزی بخوبی اجراء شد. در مورد برنامه های دیگه هم دیروز جلسه ای با تعداد زیادی از همکارانم داشتم و به تحلیل این برنامه پرداختم. در این جلسه اونها رو از اهدافی که در نظر داریم با اجرای این برنامه به اون دست پیدا کنیم ، مطلع کردم. یکی دو نظر جالب هم توسط همکارانم مطرح شد که باید مورد توجه ما قرار بگیره.

 

 

جلسه ی دیروز در مجموعه فرهنگی مذهبی تخت پولاد برگزار شده بود بعد از جلسه بازدیدی از تکیه میر فندرسکی داشتیم. آرامگاه عارف بزرگ عصر صفویه جناب میر فندرسکی در این تکیه قرار داره. هیجان زیادی داشتم. 17 ساله که در اصفهان ساکنم ولی این اولین بار بود که به زیارت مرقد این مرد بزرگ مشرف میشدم. در کنار مزار ایشان ایستادم و بر پایین پایش بوسه زدم. در کتاب مثنوی طاقدیس ( حاج ملا احمد نراقی ) داستان عجیبی از کرامات میر فندرسکی نقل شده که انشاءالله اگر عمری باقی بود ، تا فردا اون رو در این کلبه درویشی خواهم نوشت.

 

در بخش دیگری از این تکیه آرامگاه خوانین ایل بختیاری و از جمله سردار اسعد بختیاری ( دوره مشروطه ) قرار گرفته است. هر چه مزار میر فندرسکی ساده بود ( خود جناب میر اینطور وصیت کرده بودند ) ، سنگ قبرهای خوانین بختیاری دارای حجاریهای بسیار نفیس و ظریفی است. این ظرافت به آن اندازه است که به سختی میتوان باور کرد این حجاریها با دست انجام شده باشد ، اما واقعیت همین است که استادان بزرگ حجاری آن زمان ، این آثار گرانبها را خلق کرده اند.

 

نکته ی جالبی که دیروز در خلال توضیحات کارشناس تاریخ این مجموعه متوجه شدیم این بود که بر روی تعدادی از سنگ قبرهای قدیمی ، حفره ی کوچکی بر روی سنگ مزار ایجاد میکردند بنام طشت آب. کندن این حفره برای این بود که آب باران در اون جمع بشه و پرندگان و جانواران از این آب بنوشند تا ثوابی از این راه به روح صاحب قبر برسه. چه ابتکار و اعتقاد زیبایی......

 

 

 

وقتی به منزل برگشتم نیمه اول بازی فوتسال ایران و ایتالیا به اتمام رسیده بود. نمیه دوم رو با هیجان تمام مشاهده کردم. فقط 50 ثانیه تا رسیدن به نیمه نهایی باقی مانده بود که تیم ما با دریافت گل تساوی از این مهم بازماند. بازی زیبایی بود. دست برو بچه های قدرتمند فوتسال درد نکنه که انصافا" آبروداری کردند و نام ایران رو در عرصه فوتسال جهان بر سر زبونها انداختند. این گل خوردن در دقیقه پایانی یه درس بزرگ هم داره. توی زندگی باید تا آخرین لحظه حواسومون به همه چی باشه. بعضی وقتها نتیجه ی یه عمر زندگی ، ممکنه در همون آخرین لحظات عوض بشه ؛ یا این طرفی و یا اون طرفی.....

 

 

 

بنا به دعوت یه واحد فرهنگی که در محله ما فعالیت میکنه و برای اطلاع از برنامه های اونها ، در جلسه ای شرکت کردم که تا پاسی از شب ادامه داشت. وقتی حرفهای مسئولین این واحد رو شنیدم خیلی متاسف شدم که در مقابل تغییر رویه مستمر دشمنان فرهنگی ما ( که جوانان این مرز و بوم رو هدف انواع تهاجمات فکری و فرهنگی قرار داده اند ) برخی از ما هنوز بر اساس همون روشهای سالهای اول انقلاب در صدد مقابله با این هجمه هستیم! این ابزار دیگه کند شده و برّ ندگی خودش رو از دست داده. شرایط امروز ، شرایط اول انقلاب نیست. همه چیز تغییر کرده اما مثل اینکه دوستان این واحد فرهنگی هنوز متوجه این تغییرات نشده اند. جای بسی تاسف بود که در صحبتهاشون از پدر و مادرها میخواستند بچه هاشون رو از ماهواره ، اینترنت و کامپیوتر!!!! بر حذر دارند. با اینکه نمیخواستم با اونها وارد بحث بشم اما دیگه طاقت نیاوردم و از مسئول ذیربطشون پرسیدم چرا شما این به اصطلاح تهدیدات رو تبدیل به فرصت نمیکنید؟ چرا از همین ابزار که مورد توجه و علاقه ی نسل امروزه ، برای رشد و تعالی این نسل بهره نمیگیرید؟ چرا اصرار دارید در کلاسهای فرهنگی خودتون ابتدا به سراغ احکام عملیه بروید در حالیکه در اولین مساله ی تمام رساله ها به اصول دین پرداخته شده ؟ چرا بجای شناخت و معرفت ، بچه ها رو با اعمالی که نه دلیلش ، نه لزومش و نه فلسفه اش رو میدونند میخواهید آشنا کنید؟ آیا اینکار اونها رو به طوطیهایی که نمیدانند چه میگویند تبدیل نمیکند؟ آیا بیم ندارید که این روش ، نوشتن بر روی غبار باشه که با اندک نسیمی دیگر اثری از آن نوشته باقی نخواهد ماند؟ آیا ، آیا ، آیا..... تقریبا" هیچ پاسخی برای گفتن نداشتند.

 

خسته و کوفته به منزل بازگشتم. بدنم به کار زیاد عادت دارد اما حضور در این جلسه باعث شد حسابی حالم گرفته بشه. شاید تنها نکته مثبت این جلسه این بود که مسئول یکی از گروههای فرهنگی این واحد رو ( که از فرزند من و دوستانش برای حضور در این گروه دعوت کرده است ) از نزدیک دیدم. جوان تحصیل کرده ، با اخلاق و مؤدبی بود. با والدین تعدادی از دوستان فرزندم هم آشنا شدم. شاید اگر فرصتی دست داد ، مقداری از وقتم را در این واحد فرهنگی بگذرانم تا بلکه با استفاده از تجربیاتم ، برخی از مسئولین این واحد را از خواب خرگوشی که اونها رو فرا گرفته بیدار کنم. روشهای اینان ، نه تنها جاذبه ای نداره ، بلکه باعث فرار دوستان هم شده ( و باز هم متاسفانه این نکته ای بود که خودشون هم به آن اذعات داشتند . میدونستند که ریزش نیرو دارند اما دلیلش رو در جای دیگر جستجو میکردند ). من به شخصه ترجیح میدم توان تشخیص رو در فرزندانم تقویت کنم ( بجای اینکه اونها رو مجبور به پیروی از طریقه ای خاص کنم ).البته باید حواسمون به شرایط محیطی هم باشه ولی حتی در این زمینه هم نباید طوری رفتار بشه که فرزندان و جوانانمون حس کنند ما میخواهیم علائق خودمون رو به اونها تحمیل کنیم. من در موارد متعددی ، انتخاب رو بر عهده ی فرزندانم میذارم. راهنمائی میکنم اما به اونها میگم علیرغم این راهنمایی ، اونها باید تصمیم آخر رو بگیرند و من هم از تصمیمشون حمایت خواهم کرد.