بسم الله الرحمن الرحیم

پس از زیارت مرقد جناب میر فندرسکی ، بنا داشتم حکایت نماز گذاردن آن عارف کامل در بتخانه را از مثنوی طاقدیس نقل کنم. این متن آن داستان است. هر جا که در انتهای ابیات از " ......" استفاده شده است بدین معنا است که برای کوتاهی کلام چند بیت حذف شده است تا بخشهای نختلف داستان پشت سر هم آورده شود.

 

آن شنیدستی که میر فندرسک

کش بود یا رب ختام روح و مسک

در سیاحت بود در پهنای هند

تا به شهری آمد از اقصای هند

شهر آبادان چو فردوس نعیم

ساکنانش لیک سکان جحیم

سجده ی بت می نمودند آشکار

بت پرستی اهل آنجا را شعار

اندر آن ، بتخانه های زرنگار

خارج از تعداد و افزون از شمار

چون به آن شهر آمد آن میر سترگ

کرد آمیزش بهر خرد و بزرگ

آشنایی با همه بنیاد کرد

راجه و رای و برهمن شاد کرد

روزی از بهر تماشا رفت پیر

جانب بتخانه ی اعظم دلیر

قبه ای دید از رصاص و از رخام

بر ستونهای سراسر سنگ خام

قبه ای چون قبه ی گردون رفیع

ساختش چون پهنه ی هامون وسیع

مانده بر جا دیرگاه از داستان

محکم آسایش ، چو عهد راستان

سقف آنرا تا فلک افراشته

از طلا و لاجورد انباشته

کرده بنیادش ز فولاد رصین

جمله درها و شباکش آهنین

در و یاقوت  آنچه آنجا رفته کار

از حساب افزون و بیرون از شمار

همچو فرعونش برون زیب و بها

واندران آکنده از قهر خدا

از اکابر خلقی انبوه اندر آن

بهر خدمت بسته دامان برمیان

خلق دیگر از سر عجز و نیاز

از برای بت در آنجا در نماز

 

اندر آمد میر با تمکین نشست

پشت کفر از بار تمکینش شکست

بت پرستان دور او گشتند جمع

همچو آن پروانه اندر گرد شمع

پس سخن از هر طرف آغاز شد

گفتگوها در ز هر سو باز شد

تا سخن آمد به آیین و علل

هر طرف گفتند برهان دلل

بت پرستان را ز بس فرمود میر

شد بلند از بت پرستان وای ویر

یک برهمن زان میان لب باز کرد

پس به این نکته سخن آغاز کرد....

سالها افزون بود از دو هزار

تا که این بیت الصنم شد استوار

از مرور دهر و دوران کس ندید

در بنایش رخنه ای آمد پدید

مسجد اسلامیان پنجاه شصت

بگذرد ، آید بنایش را شکست

بودی ار حق دین اسلام ، این بنا

کی شدی از گردش دوران فنا؟

ور نبودی اصل آنها سست و مست

همچو آن بتخانه ها ماندی درست!

 

پاسخش داد اینچنین میر جلیل

عکس می بخشد نتیجه ، این دلیل

زانکه آن نامی که گر خوانی به کوه

ریزد از هم کوه با فر وشکوه....

بشکند پشت وکمر افلاک را

کی گذارد مشت خشت و خاک را؟

طاعتی کان را فلک ناورد تاب

کوه از تحمیل آن کرد اضطراب

کی تواند سنگ و گل آن را کشید؟

مسجد و محراب ، زان نیرو خمید

کی شود بر پشه ای فیلی سوار؟

کی توان کردن به موری ، کوه بار؟

این شکست مسجد و محرابها

باشد از نام جلال کبریا....

 

آن برهمن گفت کرد (kerd) او را حضور

باشد ، ار همدان ز ما دور است دور (ضرب المثل)

ملک اسلام ار چه نبود این دیار

دین اسلام ار چه نبود آشکار

مسلمی چون تو  در آن دارد گذار

و اندر آن بیت الصنم هم برقرار

با تو همره آن لب تکبیر گوی

در دهانت آن دهان نام جوی

خیز و تکبیر بلند آغاز کن

تا توانی رب خود آواز کن

گفت ببر بالا (صدایت را بلند کن) و سر آور فرود

هر چه خواهی کن رکوع و کن سجود

تا محیط آه از دل کن روان

اشک چشم خویش تا مرکز رسان

 

بت پرستان جمله از جا خاستند

این سخن را شاخ و برگ آراستند

تا دل مرد بزرگ آمد بجوش

غیرت اسلامش آمد در خروش

پس ز راه دین پاک و اعتقاد

کرد او بر غیرت حق اعتماد

تا رسید الهامش از یزدان پاک

لا تخف من سحرهم و الق عصاک....

گفت فردا موعد ما و شماست

روز سوگ و ماتم  بتخانه هاست

نام یزدان سازم اینجا آشکار

هم بت بتخانه اندازم زکار

ریزم از هم ، لات و عزی و منات

آتش اندازم بجان سومنات

 

این بگفت و سوی منزل باز شد

با خدای رازدان در راز شد

کی خدا ؛ من میشناسم خویش را

می شناسم عجز این درویش را

من گرفتار بت نفسم هنوز

مانده ام در دست آن زار عجوز

ای خدا ؛ نفسم بتی در آذر است

وین تنم بتخانه و ، من بت پرست

کی توانم گفت بت خواهم شکست؟

یا کنم بتخانه را ویران و پست؟

من اگر می بودمی خود بت شکن

نفس خود بشکستمی چون کوهکن

من اگر بتخانه ویران کردمی

کی تن خود را چنین پرودمی؟

با برهمن آنچه من گفتم ، تمام

من نگفتم ، گفت توحید آن کلام

سر توحید از سویداری نهفت

سر برآورده ، بگفت او آنچه گفت

 

الغرض آورد آن شب را به روز

در نیاز و عجز و آه و درد و سوز

قاصد اهلش پیاپی تا سماک

کی خدا ؛ گفتی توام الق عصاک

پیک اشکش متصل سوی سمک

که تو فرمودی بزن خود بر محک

مست و سرشار آمدم از جاه تو

پس فکندستم عصا بر نام تو

 

روز دیگر چون خور از مشرق دمید

اهل آن شهر از سیاه و از سفید

از بزرگ و کوچک و برنا و پیر

عالم و عامی و سلطان و وزیر

جمله بسپردند با طبل و علم

جانب بتخانه ی اعظم قدم

پس به توری و به دیبا و حریر

هم به در و گوهر و مشک و عبیر

آن بت بتخانه را آراستند

پس به پیش بت بپا برخاستند

بوسها دادند بر اجزای او

سجده آوردند پیش پای او

طوفها کردند گرد آن صنم

چون مسلمانان که بر گرد حرم

آفرین خواندند او را و سپاس

خارج از تصویر و افزون از قیاس

 

اهل آن شهر از نساء و از رجال

در تزلزل اندر آنجا تا زوال

چشمشان بر راه پیر نیک رای

کز درآمد لب پر از ذکر خدای

قامتش خم گشته از بار خضوع

دیده اش رودی ز سیلاب دموع

پس به صدق نیت و دین درست

کرد تجدید وضو اندر نخست

رفت بر بام و اذان آغاز کرد

صد در رحمت در آنجا باز کرد

چونکه گفت الله اکبر ، گشت فاش

بر در و دیوار آن شهر ارتعاش

ارتعاش و شادی و وجد و نشاط

ارتعاش و شوق و رقص و انبساط

هر تنی از هر کناری سر کشید

نعره ی الله اکبر برکشید

پس به توحید خدا لب را گشاد

غلغل و غوغا در آن شهر اوفتاد

بلبل وحدت نوا آغاز کرد

زاغ کفر از انجمن پرواز کرد.....

 

از اذان چون فارغ آمد آن بلال

شد مهیا از پی فرض زوال

آمد از بام و به گنبد پا نهاد

اندر آنجا رو به کعبه ایستاد

پشت بر بت ، روی بر بت آفرین

کرد و دست انداخت بر حبل المتین

چشمش اندر بتکده ، دل در حرم

اندرون پر نور ، بیرون از ظلم

گفت اقامت ، کرد نیت ، پس دو دست

برد بالا و به فرض احرام بست

چونکه گفت الله اکبر ، ناگهان

شد بلند آواز تکبیر از بتان

از بت و بتخانه و دیوار و در

از زمین و سقف  و اشتیهای زر

بلکه از هر خشت و هر سنگ و رخام

هم ز فرش و زینت و زیور تمام

غلغل تکبیر چندان شد بلند

که زمین حیران شد و چرخ استمند

 

از پس تکبیر ، میر ارجمند

خویش را بیرون از آن گنبد فکند

پا برهنه چون برون از خانه جست

سقف و بنیادش همه در هم شکست

سقف و دیوارش همه شد سرنگون

پایه اش افتاد و بشکستش ستون

سنگ و خشت و آجرش شد ریز ریز

جا نماند از آن بناها هیچ چیز

شد غباری و غبارش باد برد

روزگار آن بتکده از یاد برد

بت پرستان را همه خرد و کلان

مانده انگشت تحیر بر دهان

جملگی را رفته از سر ، هنگ و هوش

پس بیکبار آمدند اندر خروش

کی دریغا عمرمان بر باد رفت

عمرمان نی بر طریق داد رفت

ای دریغا ما ز حق غافل شدیم

ما پرستار بت باطل شدیم

هر چه میخواهی بود باطل جز او

نشهد ان لا اله غیره

پس همه توحید گویان ، فوج فوج

رو بسوی میر کردند همچو موج

کای امیر پاک دین و پاک رای

ما بری از بت شدیم و بت ستای

ما گواهانیم بر توحید حق

توبه توبه ای امیر از ماسبق

پس سوی بتخانه ها برتاختند

جمله بتها را بخاک انداختند

آتشی هر گوشه ای افروختند

یا صمد گویان ، صنم را سوختند

هر کجا بتخانه ویران ساختند

طرح مسجد جای آن انداختند

 

( مثنوی طاقدیس – تالیف عالم ربانی حاج ملا احمد نراقی )