به نام خدا

غروب امروز ، برای دومین بار طی 36 ساعت گذشته به قله کوه صفه رفتم. نمیدونم چه حسی در این فضا ، این کوه و این قله وجود داره که خیلی مواقع علیرغم خستگی زیادی که دارم ، باز هم وادار به حرکتم میکنه. امروز ، همزمان با اذان مغرب به گردنه باد رسیده بودم و با تاریک شدن هوا ، اولین قدمها رو بر سنگهای سرد و بی روح گذاشتم. تنهای تنها بودم ؛ نه همراهی و نه رهگذری.صدای وزش نسیمی ملایم ، زبان کوه بود که میخواست با من سخن بگه؛ سخن از اسرار این دعوتهای شبانه...... همونطور که بالا میرفتم به نجوای کوه گوش دل سپرده بودم :

 

 

 

-         وقتی در ابتدای مسیر ، به بلندای مقبرة الشهداء نگاه میکردی اون رو خیلی بلند میدیدی. وقتی به مقبرة الشهداء رسیدی ، بلندای گردنه ی باد توجه تو رو بخودش جلب کرد. وقتی به گردنه رسیدی ، سر به بالا بردی و نقطه ی آغاز مسیر سنگی رو نظاره کردی. وقتی به این نقطه رسیدی فکر و ذکرت متوجه قله بود. در این مدت ، به هر نقطه که توجه داشتی و اون رو هدفی بلند میپنداشتی ، وقتی بهش رسیدی ، دیدی اهداف بلندتر دیگری در مسیرت وجود دارد که هدف اولیه تو در پیش اونها بسیار کوچیکه. این سرّ عشق مجاز است. عشق مجاز تو رو در جاده ی عاشقی قرار میده اما بدان که وقتی به معشوق مجازیت رسیدی ، خواهی فهمید در مسیر عشق ، معشوقه هایی بسیار والاتر و زیباتر وجود دارند. بدان که در مسیر عشق هم ، فقط یک قله وجود داره. فقط یه معشوق هست که برتر و والاتر و بلند مرتبه تر از سایر معشوقهاست. حرکت به سمت عشق مجاز اونگاه برات مفید فایده خواهد بود که تو رو در مسیر عشق حقیقی قرار بده. حکایت پیامبر بزرگ الهی حضرت ابراهیم علیه السلام رو در قرآن خواندی؟ چون شب او را فرا گرفت ، ستاره ای دید. گفت این است پروردگار من. چون فرو شد ، گفت: فرو شوندگان را دوست ندارم. آنگاه ماه را دید که طلوع میکند. گفت : این است پروردگار من. چون فرو شد ، گفت : اگر پروردگار من مراه راه ننماید ، از گمراهان خواهم بود. و چون خورشید را دید که طلوع میکند ، گفت : این است پروردگار من. این بزرگ تر است. و چون فرو شد ، گفت : ای قوم من ، من از آنچه شریک خدایش می دانید بیزارم. من از روی اخلاص رو بسوی کسی آوردم که آسمانها و زمین را آفریده است ، و من از مشرکان نیستم ( سوره الانعام آیات 76 تا 79)

-         با اینکه بارها و بارها این مسیر رو اومدی ، اما هر بار برات تازگی و گیرایی خاصی داشته . در کار عاشقی هم ، حال عاشق اینگونه است ، هر بار تلاش او برای وصال ، شور و حالی مخصوص و تکرار ناشدنی داره. در هر مرتبه تلاش ، عاشق ، به درک عمیقتری از عشق و معشوق میرسه و این ، هیجان و نیاز برای تلاشهای مکرر رو زنده نگه میداره.

-         رسیدن به قله ، کار ساده ای نیست. در این مسیر تا هر اندازه تلاش کنی و تا هر جا که بتونی بالا بیایی ، لذت اون مرحله رو درک خواهی کرد اما از لذت رسیدن به قله فقط زمانی میتونی بهره مند بشی که تا پایان ، این راه رو بپیمایی. یادت هست که شنیده بودی از معصوم علیه السلام روایت شده شیعیان ما نگران بهشت نباشند بلکه نگران مراتب خود در بهشت باشند؟ یادت هست امروز غروب وقتی در ورودی صفه ، به بالای قله نگاه میکردی ، دونفر رو دیدی که بخاطر قرار گرفتن بر فراز قله ، بخوبی در زمینه آبی آسمان نمایان بودند؟ یادت هست که غبطه و حسرت میخوردی که کاش الان من هم اون بالا بودم؟ طی کردن مسیر عشق کار ساده ای نیست ، اگر نیروی کافی رو در خود ذخیره نکرده باشی ، در نیمه ی راه متوقف خواهی شد ؛ و شاید هم برگردی عقب.....

-         تو در مسیری که این روزها و شبها ، برای رسیدن به قله طی میکنی تنها نیستی. آیا اون فلشهای راهنما تو رو برای انتخاب مسیر صحیح راهنمایی نکردند؟ آیا این علائم خودبخود بر سر راه تو قرار گرفته بودند؟ نه ؛ افرادی قبل از تو این راه رو پیموده اند و برای رهروانی همچون تو ، نشانه هایی گذاشته اند که از مسیر منحرف نشی. راه عشق رو هم نمیشه بی پیر و مرشد به سرانجام رسوند. این دو بیت حاج میرزا حبیب خراسانی رو بارها و بارها خواندی که " خدمت مستان خرابات کن ، بو که دلی مست و خرابت دهند – یک دو کتابی بزن از دست پیر ، تا خبر از سرّ کتابت دهند....". حرکت بی راهنما در جاده ی ناهموار عاشقی ، خطرناک و کشنده است. در مسیر عاشقی ، و در سر هر پیچ و گذر ، هزاران هزار پرتگاه وحشتناک قرار داره.

-         با اینکه نیروی کافی رو برای صعود در خودت ذخیره کرده بودی ، با اینکه راهنمایان ، مسیرت رو از قبل مشخص کرده اند ، اما باز هم امشب دیدی که لحظه ای بی احتیاطی ، غفلت ، ساده انگاری مسیر و ..... میتونست منجر به سقوط تو بشه. در عاشقی هم همینگونه است. هرگز نمیتونی مطمئن باشی همه چیز اونطور که در قبل بوده ، باشه. نمیتونی به صرف دونستن مسیر ، با چشمان بسته حرکت کنی. هر سنگی که تا دیروز دستگیره ی تو برای بالا رفتن بوده ، شاید امروز به عاملی برای سقوطت مبدل شده باشد. باید بدونی تکیه گاهت و جای پایت کجاست ؛ هر چند که این دقت و وسواس ، به عقل بر میگردد نه به عشق. عقل پای گذاشتن در جای درست و محکم  است و ، عشق ، پرواز کردن ، اما بدان که جاده ی عاشقی ، از انتهای جاده ی عاقلی آغاز میشه...........

 

 

کوه با من حرف میزد و من بالاتر و بالاتر می رفتم. بر فراز کوه لختی درنگ کردم. چراغم روشن بود و لحظاتی بعد ، آروم آروم مسیر بازگشت رو طی کردم. در یکی از گذرگاهها یه بار دیگه نگاهم به قله افتاد. دلم هنوز اون بالا بود اما جسمم در پایین و در میان خیل مردمی که در محوطه ی پایین کوه حضور داشتند. به یاد سخن یکی از بزرگان و عزیزانم افتادم : عاشقا ، روحشون نزد معشوق و جسمشون در میان مردم است.....

 

 

خدایا ؛ آیا میشه لذت عشق حقیقی رو به ما بچشونی؟