به نام خدا

 

تقدیم به دوست

 

وقتی سرت بر سینه ام بود

ای خوب ، آیا می شنیدی

آوای مرغی را که در صحرای هستی

در جستجوی همزبان پرواز میکرد؟

 

وقتی که آهوی نگاهت مست و مغرور

در سبزه زار چشم من می گشت ، آیا

احساس میکردی که هر برگ

با تو حیاتی تازه را آغاز میکرد؟

 

وقتی شدی پنهان میان بازوانم

همچون کبوترهای توفان دیده لرزان

ای خوب ، آیا

آن جا که از غمهای تنهایی گریزان

هرگز پناهی امن تر از جان من داشت؟

 

وقتی رخت از شرم ، باغ ارغوان بود

آیا خبر از آتش پنهان من داشت؟

 

وقتی که نرم آهنگ آن موسیقی ناب

ما را به روی بال خود می برد و می برد

وقتی همه ذرات ما با آن ترنم

در کهکشان عشق ، پیچ و تاب می خورد

ای خوب ، آیا

در پرده ی جان تو هم صد گونه خورشید

زیبا و رنگین می درخشید؟

 

وقتی سرت بر دوش من بود

وقتی تنت چون روح در آغوش من بود

وقتی لبانت چشمه سار نوش من بود

آیا در آن هنگامه ی آزرم و پرهیز

می دیدی ای خوب

موج تمنای دلاویز

در دیده ی خاموش من بود؟

 

اما ، من آن روز

دیدم ، چه زیبا

در نور باران نگاه مهربانت

در آبشاران بلند گیسوانت

روح مرا از آن تمنا

می شستی ای دوست

با روح خود پرواز می دادی ، که ما را

عشقی بلند و آسمانی هست و نیکوست........

 

(فریدون مشیری)