به نام خدا

خوب ؛ بعد از یه سفر کوتاه دو روزه ، مجددا" برگشتم خونه. سه شنبه شب گذشته با هواپیما رفتیم شیراز. در فردوگاه شیراز ، یه بنر بسیار بزرگ برای خوش آمدگویی به ما نصب شده بود که از فرط بزرگی به چشم ما نیومد! بیشتر دنبال یه نفر میگشتیم که در ورودی فرودگاه ، با یه کاغذ کوچولو منتظرمون باشه. چند دقیقه دنبال میزبان گشتیم تا بلاخره فهمیدیم اون بنده خدا زیر همون بنر بزرگ منتظر ما بوده. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. فرودگاه شیراز در حاشیه شهر قرار داره. دفعه قبلی که اومده بودیم شیراز ، در هتل پارس اقامت داشتیم. اما این بار دیدیم که ماشین ، پس از عبور از شهر مجددا" وارد حریم شهر شد. در مهمانسرایی مستقر شدیم که در حاشیه شهر بود و هیچ امکانی نداشت که بتونیم در اوقات فراغت نگاهی به دور و اطراف بندازیم ؛ هر چند که محیط طبیعی اطراف ، خیلی دنج بود و منظره ی کوههای اون هم قشنگ و دوست داشتنی. برای شام شب اول تدارک شینیتسل مرغ داده بودند که شانس آوردم معمولا" علاقه ای به خوردن شام ندارم والا خوردن اون چرم و لاستیک نپخته ، کار آسونی نبود!!

جلسه افتتاحیه ی همایش با سخنرانیهای جالب میزبانان به انجام رسید. بعد از ظهر هم کارگروه تخصصی داشتیم که خوشبختانه بعد از مدتها شاهد یه بحث و گفتگوی سازنده ، مفید و قابل استفاده بودیم. در مجموع میشه گفت که ارزش داشت که بیام اینجا و در این مباحث شرکت کنم. موقع غروب ، عازم شهر شدیم!! وقتی می خواستیم سوار اتوبوسهایی که برامون تدارک دیده بودند بشیم ، دیدیم راننده ی اتوبوسها خانم هستند. موندیم که سوار بشیم یا نه؟ دل به دریا زدیم و گفتیم مرگ یه بار و شیون هم یه بار یه بار!!! رفتیم عقب اتوبوس نشستیم. اتوبوسها نو بودند و در صورت تصادف ، احتمالا" فقط تا وسط اتوبوس جمع میشد و میشد امیدوار بود که قسمت انتهایی اون سالم بمونه!! راه که افتادیم ، قیافه ی آقایون و از اون بیشتر دستهاشون دیدنی بود. چار چنگولی چسبیده بودند به صندلی ؛ بس که این خانمهای راننده تند میرفتند. اگه همه دستهامون رو از پنجره بیرون میاوردیم تا شبیه بال بشه ، احتمال داشت که اتوبوس بره هوا!!

 

 

اما انصافا" دست فرمون اونا عالی بود. مثل شوفرهای قدیمی ، یه دستشون رو انداخته بودند بیرون و با یه دست ، این اتوبوسهای کشیده ی سه محوره رو میروندند. اولین جایی که رفتیم سعدیه بود. موقع پارک اتوبوسها ، پلیس و مردم مات و مبهوت هنر نمایی این دو راننده شده بودند. حافظیه ، مقصد بعدی ما بود.

 از همون بدو ورود میشد حال معنوی این محیط رو حس کرد. بوسه ای بر مزار خواجه ی شیراز زدم و کناری ایستادم. جوانان زیادی اونجا بودند که با احترام ویژه ای سر بر سنگ مزار میگذاشتند و سپس تفالی میزدند. از یکی از همین جوانان دیوانی به امانت گرفتم و برای دوستی تفال زدم :

 

اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک

از آن گناه که نفعی رسد بغیر ، چه باک

 

در بیرون محوطه ی حافظیه هم جمعی از دوره گردان بودند که فال آماده میفروختند!!. مطالب از پیش چاپ شده ای که بیشتر به رمالی و فالگیری اونهایی می مونست که توی پارکها میان پیش آدم و میگن 100 تومن بده فالت بگیرم عزیزم (Azizom) !! مثلا" توی یکی از این فالها نوشته بود " یکی از نزدیکانت در کار تو جادویی کرده. از او بر حذر باش که در کمین تو است. دعای باطل السحر همراه داشته باش که حق تعالی نگاه دارد. و سه روز دیگر خشنود شوی بمقصود رسی. هفته دیگر ستاره تو بخانه رود. انشاءالله"!! فال باطنی حافظ کجا و این حرفهای صد تا یه غاز کجا؟!

برای صرف شام به یه رستوران جالب رفتیم که توسط بوشهریها اداره میشد. باغ نسبتا" بزرگی بود که با انواع و اقسام وسایل سنتی تزئین شده بود. در سالن اصلی رستوران ، موسیقی زنده نواخته میشد و خواننده ی آقایی هم که خودش رو کت و کراواتی کرده بود زحمت خوندن رو میکشید ؛ اون هم جای همه ، از زن و مرد بگیر تا دیروزی و امروزی!!! تنها تفاوتی که با ترانه های اون طرف آبی داشت این بود که صدای اونوریها بسیار جالبتر از این آقاهه بود.! به شوخی به دوستان گفتم اگه MP3 ترانه ها رو با صدای اصلی پخش کنند ، احتمال داره ثوابی هم نصیبشون بشه!!

همکاران شیرازی  ، کرجی ، مشهدی و تبریزی بنده در کار گروه تخصصی

روز بعد مذاکرات کارگروه تخصصی رو به نتیجه رسوندیم و از مصوباتمون در جلسه ی اختتامیه دفاع کردیم. بازدید از یه کارخونه ی صنعتی که کار تولیدات فرهنگی داشت برنامه ی بعدی ما بود. بازدید جالبی بود. فکر فرهنگی و اقتصادی زیبایی در پس این فعالیت نهفته بود. اکثر کارگران این کارخونه رو خانمهای جوان تشکیل میدادند که با سرعت فوق العاده زیاد محصولات رو بسته بندی میکردند ( به قول شیرازیها Mikerdand).

سرمایه گذاری سنگین برای خرید زمین و ایجاد کارخونه رو وقتی در کنار تعداد کارگران و قیمت پایین این بسته ی فرهنگی ( هر بسته فقط 1000 تومن) میذاشتی ، به نظر میرسید که صاحب این کارگاه خیلی زود ورشکست خواهند شد اما وقتی کمی دقیقتر میشدی میدیدی با ظرافتهای تجاری بکار گرفته شده و با انحصاری که در حال شکل گیری است ، خیلی زود ، سود سرشاری نصیب ایشون خواهد شد. نوش جونش ، کار ارزشمندی رو انجام میداد.

غروب به زیارت شاهچراغ رفتیم. پس از زیارت و ادای نماز ، یه تاکسی دربست گرفتیم و رفتیم مهمانسرا و از اونجا هم با همون ماشین عازم فرودگاه شدیم. ساعت 20:00 فرودگاه بودیم. بنا بود پرواز ما ساعت 21:15 انجام بشه جای دشمنتون خالی تا ساعت 00:15 بامداد همینطور قدم زدیم تا بلاخره اعلام کردند با عرض پوزش پرواز شما باطل شده و میتونید تشریفتون رو ببرید!!

 

ساعت ٢٣:٣٠ فرودگاه شیراز

آسمون مه آلود اصفهان باعث لغو پرواز شده بود. تا بحال چندین بار برنامه های کاریم بخاطر لغو پروازها بهم خورده بود اما همیشه این اتفاق توی اصفهان میافتاد و من هم خیلی راحت یا برمی گشتم خونه و یا اداره. اما اینبار این اتفاق در یه شهر دیگه روی میداد. از ما بدتر تعدادی توریست خارجی بودند که بنا بود بیان اصفهان. حتما" توی دلشون کلی بد و بیراه به این سازمان هواپیمایی ما دادند ( شاید هم بیرون دلشون اینکار رو کرده باشند ؛ ما که زبونشون رو بلد نبودیم!).

خلاصه ؛ از همون فرودگاه دو تا تاکسی دربستی گرفتیم و به اتفاق همکارا اومدیم اصفهان. 5.5 ساعت توی راه بودیم و در تمام مسیر باید بیدار میموندیم و با راننده حرف میزدیم تا خوابش نبره. تقریبا" تمام روز جمعه رو به رفع خستگی سپری کردم.

 

جمع همکاران اصفهانی در سعدیه شیراز

 آسمون صبح جمعه ی اصفهان مه آلود بود ( خدائیش اگه پرواز انجام میشد هواپیما باید دم پل صراط فرود میومد!) . این هوای سرد و مه آلود ، منو یاد جواهر ده رامسر انداخته بود.

 

 

بامداد جمعه - اصفهان

 

یه خبر : دوستانی که مایلند یکشنبه غروب در زیر نور ماه کوهپیمایی و کوهنوردی کنند استحضار داشته باشند که بنده ساعت 17:00 روز یکشنبه 19 آبان از ورودی کوه صفه ( شیر سنگی ) آماده ی حرکت خواهم بود. اگه دوست داشتین تشریف بیارین. لباس گرم کافی ( کلاه ، دستکش و بالا پوش سبک ) ، کفش مناسب ورزشی و چراغ قوه یادتون نره (یه موقع ممکنه هوا ابری بشه و از نور مهتاب اثری باقی نمونه )