دیروز ساعت 5 بعد از ظهر ، نرم نرم مسیر پیاده روی کوه صفه رو طی کردم. آهسته قدم میزدم تا هم انرژی کمتری مصرف کنم و هم وقتی میخوام کوهنوردی رو شروع کنم هوا تاریکتر شده باشه. شرایط جوی بسیار عالی بود و ماه شب یازدهم در ارتفاع بالا میدرخشید. ابرهای پراکنده و نازکی در اطراف ماه بودند اما مزاحمتی برای نور دلفریب مهتاب نداشتند. 35 دقیقه طول کشید تا به ابتدای مسیر کوهپیمایی برسم. بدنم گرم شده بود و خیلی راحت بالا میرفتم.

 

 

وقتی به سنگها رسیدم آسمون به ظاهر تاریک شده بود اما نور مهتاب حالت گرگ و میش بوجود آورده بود. سایه ام روی سنگها افتاده بود ؛ سایه ای که نه بر اثر نور خورشید و نه نور نورافکنها ، بلکه به واسطه ی نور مهتاب ایجاد شده بود. نیازی به استفاده از نور اضافه نبود. آرام آرام حرکت میکردم. دوست داشتم بجای تلاش زیاد ، از حرکت در این شرایط رویایی لذت ببرم. موقع بالا رفتن ، هوس کردم حرکت در مسیرهای کوتاه جدیدی رو هم آزمایش کنم. دوست داشتم بیش از پیش با این سنگها عجین بشم ، به اونها چنگ بزنم و با قدرت خودم رو به بالا بکشم. میخواستم با تمام وجود لذت این کوهنوردی رو حس کنم. این هم تجربه ی شیرینی بود ؛ حس خطر کردن ، متفاوت بودن نسبت به گذشته ، حرکت در راهها نو ، و اندیشیدن به آینده ای نامعلوم.....

 

 

35 دقیقه از آغاز کوهنوردی گذشته بود که بر فراز بلندترین نقطه ی کوه صفه ایستادم. تمام شهر زیر پایم بود. با حضور مهتاب ، نور شهر برایم آزار دهنده مینمود. میل رهایی از این نورهای مصنوعی رنگارنگ باعث شد توقف کوتاهی داشته باشم و با سرازیر شدن در سراشیبی کوه ، خود را غرق در نور سیمین مهتاب کنم. شب و سکوت و مهتاب نقره ای.....

 

 

نفس باد پر از بوی تو بود

تو که از رهگذر آینه ‌ها می‌گذری

تو که رواندازت

ململ نقره‌ ای مهتاب است

تو که در چشمکِ پرشیطنت ستاره پنهان بودی

هرچه می ‌خواست خدا

آن بودی

تو که می‌ خندیدی ،

قفل ‌ها وا می ‌شد

باغ پیدا می ‌شد.....

 

(شعر از : سرکار خانم مریم مشرّف)