کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ......

سه شنبه شب گذشته پدر همسرم بدلیل یک بیماری ناگهانی در بیمارستان بستری شد..... بامداد چهارشنبه خواب دیدم که ایشون از دنیا رفته اند..... اندک زمانی پس از غروب روز چهارشنبه به من گفتند سریعا" به بیمارستان برویم..... وقتی رسیدم فقط گریه بود و گریه..... دادن خبر درگذشت ایشون به همسرم برام سخت تر از شنیدن اصل خبر بود..... خیلی این پا و اون پا کردم. مونده بودم از کجا شروع کنم و چه جوری بگم. دیدن چشمهای قرمز فرزندانم که از روی تعصب و غیرت نمیخواستند من اشکهاشون رو ببینم خیلی سخت بود...... اون مرحوم انس و الفت زیادی با من داشتند. هنوز بسختی میتونم با این واقعیت کنار بیام.

دنیا همینه ؛ محلی برای سکونتی موقت. همه اینجا رهگذرند و توقفشون دائمی نیست. اونی که از آدم باقی میمونه فقط یاد و خاطره ست. کاش آدما نسبت به هم مهربون بودند. کاش قدر همدیگه رو میدونستند. نمیدونیم یه لحظه دیگه چه رویدادی رو شاهد خواهیم بود. این واقعیت که کار دنیا قابل پیش بینی نیست از یه طرف باعث جذابیت حیات میشه اما از طرف دیگه اگه از امور زندگیمون غافل بشیم ، به ناگاه خود رو مقابل رویدادهایی میبینیم که شاید برای دیدنشون آمادگی لازم رو کسب نکرده باشیم.

برای همه اونها که دار فانی رو وداع گفتند ، رحمت و مغفرت الهی مسئلت میکنم.