دیری ست که از روی دل آرای تو دوریم

 محتاج بیان نیست که مشتاق حضوریم 

 تاریک و تهی پشت و پس آینه ماندیم 

 هر چند که همسایه ی آن چشمه ی نوریم 

 خورشید کجا تابد از این دامگه مرگ

باطل به امید سحری زین شب گوریم 

 زین قصه ی پر غصه عجب نیست شکستن

هر چند که با حوصله ی سنگ صبوریم 

 گنجی ست غم عشق که در زیر سرماست 

 زاری مکن ای دوست اگر بی زر و زوریم 

 با همت والا که برد منت فردوس ؟

از حور چه گویی که نه از اهل قصوریم 

 او پیل دمانی ست که پروای کسش نیست 

 ماییم که در پای وی افتاده چو موریم 

 آن روشن گویا به دل سوخته ی ماست 

 ای سایه ! چرا در طلب آتش طوریم

 

 

دوستی میگفت : مهمترین ایراد رفتار تو این اینه که احساس رو در رفتاهات دخالت میدی......

 

 

دیشب داشتم به اشعار هوشنگ ابتهاج نگاهی می انداختم. بیت اول شعری که در بالا آوردم ، یه مصرع به یاد موندنی رو برام تداعی کرد " گر چه دوریم ولی مست می شوق حضوریم ". این مصرع عنوان اولین وبلاگی بود که در اون نوشتن رو آغاز کردم و البته ، وجود یک دوست ، باعث شد وارد اینکار بشم.

 

 

حدود 7 سال پیش به سفر عتبات مشرف شدم. انتشار خاطرات این سفر ،  زمینه آشنایی من با یک دوست رو فراهم آورد. الان نزدیک به 7 سال از آغاز این دوستی میگذره . در این مدت فراز و نشیبهایی در این دوستی بوجود اومد اما هنوز هم پابرجاست و امیدوارم همچنان هم برقرار بمونه. مهمترین چیزی که در این دوستی از این دوست یاد گرفتم اینه که " آدما ، مجموعه ای از احساسات هستند". تا قبل از اینکه این نکته ی کلیدی رو یاد بگیرم ، خیلی چیزها برام حالت صفر و یک داشت ؛ همه چیز یا درست بود و یا غلط. حد میانه ای رو قائل نبودم. رنگها رو یا سفید میدیدم و یا سیاه. در رفتار و ارتباطاتی که با اطرافیانم داشتم ، به درست و غلطی کارم می اندیشیدم و نه چیز دیگه..... اما حالا......

 

 

حالا روحیاتم خیلی فرق کرده. الان در تمامی ارتباطات و دوستیهام ، چه در محیط زندگی شخصی و فامیلی ، چه محیط کار ، چه مراودات دوستانه و چه رفتار در کوچه و بازار ، به احساس آدمها توجه ویژه ای دارم. دوست ندارم احساسی باشم و احساسی رفتار کنم اما آرزوم اینه که با احساس باشم و بتونم احساسات دیگران رو درک کنم. از روزی که این رویه رو در پیش گرفتم ، آبی آسمون و سبزی درختها ، کبودی کوه و زردی خورشید ، نقره فامی ماه و قرمزی غروب ، جاری رود و پرواز پرنده ، و از همه مهمتر کلام انسان ها، وجودم رو پر از احساسات خوشایندی میکنه که در گذشته ، کمتر از اون بهره بردم. حالا دیگه احساس رو نه تنها در انسانها ، بلکه در سایر جانداران و حتی جمادات هم لمس میکنم. الان حتی سنگ هم برام سرد و بی روح و سخت نیست و در پیوند دست و سنگ ، گرمی زندگی در نقطه نقطه ی پیکرم جریان پیدا میکنه...... میخوام با احساس باشم ، همیشه و تا ابد......

 

 

یک دوست ، اینگونه میتونه زندگی دوستش رو متحول کنه