داريم به زمان رويت هلال شوال نزديك ميشيم. دو تا هلال هست كه هر وقت اونا رو ميبينم غم و غصه مياد سراغم ، يكي هلال محرم و ديگري هلال شوال. اولي كه دليلش روشنه اما دومي عليرغم اينكه هلال عيد هم هست ، ولي نشونه ي پايان ضيافت خداست..... هر چند ضيافت خدا زمان و مكان نداره ولي انگاري توي ماه رمضون توجهمون بيشتر معطوف به خودمون و خدامون ميشه. اين روزهاي آخري رو دارم با حسرت تمام ، تمام ميكنم.

جوونتر كه بودم توي تهرون بزرگ و در ماه رمضون همه شب تا سحر بيدار بودم و با دوستام ميرفتيم به مجالس مذهبي ، اونم يه مجالس خاص كه ديگه نتونستم نمونه اش رو جاي ديگه ببينم. الان وقتي يه خورده زيادي بيدار ميمونم خسته و كسل ميشم اما اون روزا تازه موقع سحر ، سر حال ميومديم و بعدش لحظه شماري ميكرديم براي سحر بعدي..... يادش بخير

يه شعر بود كه اون موقعها زياد زمزمه ميكردم . حالا هم وقتي ياد گذشته ميكنم بي اختيار اين شعرها رو ميخونم....

 

خواب مكن ، خواب به هنگام نيست

وقت سحر ، جز قدح و جام نيست

باد صبا ميوزد از طرف گل

مرغ سحر را دگر آرام نيست

مرغ سحر ، مرغ دل عاشق است

وحشي و با هيچكس او رام نيست

دانه و دامش چه بود ؟ زلف و خال

صيد بجز دانه ي اين دام نيست

نامه و پيك از چه فرستي به من

خويش بيا ، بوسه به پيغام نيست

چون بجز ابرام نگردي تو رام

چاره بجز كديه و ابرام نيست

جز لب و چشم تو در اين بزم عيش

مي زده را پسته و بادام نيست

 

اين شعر دلنشين سروده حاج ميرزا حبيب خراساني است و بندهاي بيشتري هم داره. هر بند از اين شعر رو كه ميخونم ، بند بند بدنم به وجد ميان............ بازم يادش بخير ، دوران عجيبي بود