بنام خدا

 

برای امشب میخواستم از مثنوی طاقدیس ، حکایت ماه و خورشید رو اینجا بنویسم اما وقتی چند صفح جلوتر رفتم ، " عشق و جان بازی پروانه در پای شمع " من رو خیلی تحت تاثیر قرار داد. امشب این اشعار رو مینویسم و انشاءالله در یه زمان دیگه ، اون حکایت ماه و خورشید رو.

 

بنگرید ای دوستان پروانه را

دادن جان ، در ره جانانه را

چونکه بیند شمع را اندر وثاق (خیمه و خرگاه)

گردد اول دور آن ، از اشتیاق

سر نهد آنگه به پایش از نیاز

هین بزن پا بر سرم ، ای دلنواز

پس گشاید بال و پر از انبساط

رقص آرد دور آن با صد نشاط

وانگهی خود را زند بر نار آن

جان دهد در آتش رخسار آن

سوزد و افتد به پایش ، سوخته

هم پر و هم بال آن ، افروخته

نیم جان خیزد ز جا با صد شعف

خود بر آتش افکند از هر طرف

 

 

سوزد و گوید میان انجمن

هین بسوزانم ، خوشا این سوختن

این نه آتش ، آب حیوان است این

سوختن نی ، زاتش جان است این

سوزد و گوید به صد وجد و طرب

شد به کام من جهان ، ای صد عجب

آتش اندر وی گرفت و نار شد

نار رفت و لجه ی انوار شد

سوخت پا تا سر ، خنک این سوختن

عاشقی باید ، از آن آموختن

عاشقی کو ترسد از شمشیر و تیغ

عشق نبود ، ای دریغا ، ای دریغ

عشق از پروانه باید یاد داشت

ورنه خود از عاشقی ، آزاد داشت

 

 

عاشقان را جسم و جان در کار نیست

جسم و جانشان جز برای یار نیست

در ره او جسم و جان را خار کن

خویش را از جسم و جان بیزار کن

جان فروشانند در بازار عشق

از ورای عقل باشد کار عشق

هان و هان ای دوستان باوفا

پا نهید اندر بیایان وفا

خویش را در راه او فانی کنید

عید قربانست ، قربانی کنید

تیر هر جا ، سینه را اسپر کنید

هر کجا تیغی ، بسر افسر کنید

جسم و جان ، وقف ره جانان کنید

بهر جانان ، ترک جسم و جان کنید

در سر کوی بقا منزل کنید

جان خلاص از بند آب و گل کنید

 

 

کودکان در آب و گل ، بازی کنند

شیر مردان ، فکر سر بازی کنند

جان من ؛ گر عاشقی ؛ مردانه باش

پیش شمع روی او ، پروانه باش

زآب و آتش بهر او ، پروا مکن

ورنه رو (برو)؛ در عاشقی ، پر ، وا مکن

این ذغال تن بر آن آتش فکن

تا شود روشن از آن ، صد انجمن

نیم جانی ده ، عوض صد جان بگیر

خاک و خل ده ، لؤلؤ و مرجان بگیر

گر همی خواهی وصال آن نگار

پا بزن بر هر دو عالم ، مرد وار

 

 

جنت و دوزخ به جانان کن نثار

دوست را با جنت و دوزخ چکار؟

جنت و دوزخ مرا یکسان بود

جنتش ، سر منزل جانان بود

دوست نبود آنکه می جوید بهشت

بلکه گلشن جست و گلخن را به هشت (Hesht)

گلشن و گلخن ، بر ( Bare) عاشق یکی است

گلخن و گلشن نمی داند که چیست

گر به گلخن جلوه ی دلدار اوست

جنت او ، باغ او ، گلزار اوست

ای که در فکر بهشت و کوثری

دور شو ، تو مردک حلواخری (خریدار حلوا)

باغ جنت را اگر جویاستی

جان بابا ؛ طالب خرماستی

 

 

دوست چیزی می نجوید ، غیر دوست

جسم و جان و دنیی و عقباش ، اوست

جسم و جان بخشد ، به یک ایمای او

هر دو کون افشاند ، اندر پای او

قدرتش فانی کند در قدرتش

محو سازد وصف خود در حضرتش

دور اندازد ز خود این اقتدار

اختیارش ، هر چه کرد او اختیار

نی کراهت باشدش ، نی اقتضا

غیر ماشاء حبیبه ما یشاء

فعل و ذات و وصف خود فانی کند

در رهش این جمله ، قربانی کند

 

 

ای خدا ای از تو دلها را نشاط

ای به یادت جسم و جان را انبساط

ای فلک سرگشته ی سودای تو

هستی عالم ، به یک ایمای تو

پرتو خورشید نورافشان ز تست

آب و رنگ چهره ی خوبان ز تست

ای همه هستی ز نور هست تو

چشم امید همه در دست تو

از تو خواهم از عنایت ، یک نظر

تا نه جان دانم ، نه تن دانم ، نه سر

هر کجا دردی ، خریداری کنم

آتشی هر جا ، پرستاری کنم

ای انیس جان غم فرسوده ام

ای به یادت آه درد آلوده ام

یک نظر از تو ، ز من جان باختن

از تو سوزانیدن ، از من ساختن

ای خدا شوری که جان بازی کنم

همتی ده تا سر اندازی کنم

 

 

ای بهشت و کوثر و طوبای من

ای تو هم دنیا و ، هم عقبای من

راحت من ، روح من ، ریحان من

روضه ی من ، باغ من ، رضوان من

مذهب من ، ملت من ، دین من

شادی این خاطر غمگین من

ای رفیق خلوت تنهائیم

ای انیس این دل سودائیم

نقد ذاتم ، کم عیار و پر غش است

در خور صد کوه پر از آتش است

چون جز آتش مصرف دیگر نداشت

هر کجا بردم ، کس آن را برنداشت

اندرین بازار ، گردانیدم بسی

نزد هر کس بردم و هر ناکسی

در بهایش یک پشیزی کس نداد

پیش تو آوردم اینک ، ای جواد

 

 

رد مکن آن را که در بازار تست

خار ، اما خاری از گلزار تست

گر نمی خواهی تو هم ای دادگر

من که او را ، پس نمی خواهم دگر

هر چه آید بر سر او ، آن تست (Aane tost)

این متاع تست ، این دکان تست

این گمانم نیست لیکن ای کریم

ای عطایت عام ، وی عفوت عظیم

گه متاع فاسدی بس ناروا

در کف مسکین فقیری ، بینوا

در همه بازارها گردنده ای

از در هر ناکس و کس ، رانده ای

در دکانی ، یک خریداریش نه

هیچ شهری روی بازاریش ، نه

پیش تو آورده با امیدها

کای زخصلت ، نعمتت جاویدها

از من این کالای بی رونق بخر

منگر آن را ، در امید من نگر

........

( مثنوی طاقدیس – حاج ملا احمد نراقی)