به نام خدا

 

پایان گرفت دوری و ، اینک من

با نام مهر لب به سخن باز میکنم

از دوست داشتن آغاز میکنم.

 

انگار آسمان و زمین جفت می شوند

انگار می برندم تا سقف آفتاب

انگار می کشندم بر راه کهکشان.

 

در دشت های سبز فلک چشم آفتاب

گردیده رهنما

در قصر نیلگون

فانوس ماهتاب افکنده شعله ها.

 

با بال های عشق

پرواز می کنم

با من ستارگان همه پرواز می کنند

دستم پر از ستاره و ، چشمم پر از نگاه

آغوش می گشایم

دوشیزگان ابر ، به من ناز می کنند.

 

پرواز می کنم

در سینه می کشم همه آبیّ آسمان

می آمدم به گوش ، نوای فرشتگان :

" انسان ، مسیح تازه

انسان ، امید پاک

اینک ، خدای خاک ".

در سجده می شوند به هر سو ستارگان.

 

پر می کشم ز دامن شط شهابها

می بینم آنچه بوده به رؤیا و خواب ها.

 

سرمست از نیاز چو پروانه ی بهار

سر می کشم به هر ستاره و پا می نهم بر آن

تا شیره ای بپرورم از جست و جوی خویش

تا میوه ای بیاورم از باغ اختران

 

چشم خدای بینم ( khodaay binam )

بیدار می شود

دست گره گشایم ، در کار می شود

پا می نهم به تخت

سر می دهم صدا

وا می کنم دریچه ی جام جهان نما

تا بنگرم به انسان ، در مسند خدا.....

 

این است عاشقان ؛ که من امشب

دروازه های رو به سحر باز می کنم

این است عاشقان ؛ که من امروز

از دوست داشتن

آغاز می کنم.

 

( شعر از : سیاوش کسرائی ، دفتر آوا )