بنام خدا

علیرغم مختصر کسالتی که دارم ، دیروز هم به قله صفه رفتم. در میانه ی راه ، چهار نفر رو دیدم که از یه مسیر مشکل بالا میرند . با دیدن اونها هوس کردم اون مسیر رو هم آزمایش کنم اما عقلم بهم نهیب زد و گفت : تو که فقط برای حفظ سلامتی داری میای کوه پیمائی. شاید اونها حرفه ای باشند. الکی خودت رو به دردسر ننداز ، یه موقع میری گیر میکنی یا می افتی پایین. گفته باشم!!!

 

دیروز به توصیه ی عقلم عمل کردم و از اینکار منصرف شدم اما از دیشب تا بحال ، عشق اومده سراغم و میگه : بابا به حرف این عقل گوش نکن. این رفیق ما ، اسمش عقله اما باور کن عقل درست و حسابی نداره!!! شده عین اون شخصیت مینیاتوری کارتون گالیور که همش منفی حرف میزد و میگفت " من میدونم ، ما موفق نمیشیم ".

یه خورده مثبت اندیش باش. یادت هست یه روز یه آقایی از همون مسیر داشت میرفت بالا و توی یه قسمتی از راه ، یه طوری پاش رو روی یه قله سنگ گذاشت و ایستاد که آدم فکر میکرد این پا رو روی نوک قله اورست گذاشته؟! یادته که اونقدر این صحنه برات جذاب بود که دوست داشتی داد بزنی : هی آقا ؛ جون مادرت یه لحظه با همین فیگور وایسا تا من یه عکس دبش ازت بگیرم؟

 

یه عشق گفتم : خوب ؛ همه ی اینها که گفتی درست. آخرش ؟ عشق گفت : این همه لیلی و مجنون برات تعریف کردم و تازه میگی لیلی زنه یا مرد؟؟!! آخرش اینکه ، از اون مسیر سخته برو بالا و حالشو ببر!!

این عشقه مگه ول میکرد! اونقدر توی گوشم خوند و خوند تا آخر گفتم : باشه بابا ؛ میرم. ولی اگر این هیکل نازنین ، درسته رفت بالا و چرخ کرده پرت شد پایین چی؟

یه ابرویی بالا انداخت و به سبک این تبلیغ جدید تلویزیونی گفت : اووون با مممن..! خلاصه ؛ ما تصمیم گرفتیم توی این هفته از این مسیر بریم بالا. اگر بسلامتی برگشتیم ، ما میدونیم و این عقل کج اندیش. اگر برنگشتیم ،  هم حلالم کنید و هم تقاصم رو از عشق بستونید!!

 

دیشب یه خبر تاسف بار هم دریافت کردم :

http://www.tabnak.ir/pages/?cid=29172

 

این شعر زیبا هم تقدیم به تمام دوستان عزیز. در دوران جوانی اون  رو بسیار زمزمه میکردم:

 

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

چشمم به صد مجاهده آیینه ساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را

بالای خود در آینه ی چشم من ببین
تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله گاه مؤمن و ترسا کنم تو را

خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را

زیبا شود به کارگِه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را

 

( شعر از فروغی بسطامی )